دگر

این دگر من نیستم من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
(فروغ فرخزاد)
..............................................................................
من کی یم ؟ من کی یم؟ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
   + مهدی رزاقی - ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۵ آبان ۱۳٩۵
         comment نظرات (0)
واگویه
لبریخته(شعر)




اینکه می بینی کنون ما نیستیم
  (شاعر : لا ادری)


   + مهدی رزاقی - ۱۱:۵۵ ‎ب.ظ ; ٢۸ مهر ۱۳٩۵
         comment نظرات (0)
اندوه
لبریخته(شعر) و نگاه و اندیشه
" هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی.. "


این قطعه اجرا شده و شعرش خیلی به دلم میشنیه اما  به نگاهم ادب عاشقی
نمی پذیره که بگیم بودن و نبودن محبوب فرقی نداره و این که باشه و ما ازش
محروم باشیم اندوه بزرگی یه برا همین با خودم زمزمه میکنم که

اندوه بزرگی است که باشی و نباشی
.................................................................................

دستی بکش ای مرهم آلام به زخمم
   + مهدی رزاقی - ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۶ خرداد ۱۳٩۵
         comment نظرات (0)
هاجر عروسی کرده
کاغذهای بی‌خط و کاغذهای خط خطی
بارون میاد جر جر
    از چشای هاجر
   + مهدی رزاقی - ۱۱:۳۴ ‎ب.ظ ; ٢۳ اسفند ۱۳٩۴
         comment نظرات (0)
هفت سالگی
کاغذهایی در باد و لبریخته(شعر)
و من چه تمنای آغوش های هفت سالگی یم را دارم
"چه تمنای محالی"
افسوس

حالا می گویم شاید هفتاد سالگی
انگار کسی در گوشم می گوید
 "چه تمنای محالی"
افسوس

و پنجاه و هفت بهار
کسی چه می داند
شاید پنجاه و هفت پاییز و زمستان از بهارش گذشته بود
که بعد از سال ها بی ترس آنکه مبادا تن نحیفش ترکی بردارد در آغوشش خود را رها کردم
آغوشش را فشردم تنگ تنگ
آغوشش را فشردم
فشردم
فشردم
چنان که گویی اشک و آه و بغضی در گلو را پس از هفده پاییز و زمستان یک جا
گریسته باشم
و در گوشش نجوا کردم با هزار ضجه و هق هق گفتم حرف های مانده از پس هفده
پاییز و زمستان را
و روزه ی سکوت داشتم
که مبادا اندوهی دیگر نشیند بر برگ قلبش از حرفی و دردی و اندوهی
زبانم روزه ی سکوت داشت و حرفی از اندوهش نمی گفت
چشمم روزه ی سکوت داشت و قطره ای از اندوهش نمی گفت
این چنین بود که
آغوشش را فشردم تنگ تنگ
آغوشش را فشردم
فشردم
فشردم
چنان که گویی اشک و آه و بغضی در گلو را پس از هفده پاییز و زمستان یک جا
گریسته باشم
و در گوشش نجوا کردم با هزار ضجه و هق هق گفتم حرف های مانده از پس هفده
پاییز و زمستان را

آن صبح چشمش پرنده بود
نگاهش پرنده بود

و من دیدم که از پنجره ی بسته پرید
پرواز کرد و رفت
پرواز کرد و ماند
پرواز کرد و هست
و این منم که اگر پر او نباشد
بی پناهم
اگر بال او نباشد
می ترسم
مثل کودکی
مثل جوجه ای
مثل پرنده ای که هنوز پریدن نمی داند
مثل کودکی که گسترده ترین امپراطوریش آغوش مادر است
مثل پرنده ای که ظل اللهی یش زیر بال مادر است

و این ذکر هر روز من است
مادر
مادر
مادر
و می دانم که ذکر، روح آدمی را جلا می دهد
آدمی را پر می دهد
پرواز می دهد
و من منتظرم
منتظر آن روز که پرواز کنم

....................................................................................


خورشید محبت مهر که برود (مهر مهر مهر که برود) غروب که کند فرو که
بنشیند به افق دور و بیکران که بپیوندد
یا آه آبان است و یا شراره ی آذر و یا سوز دی
دی عصاره ی این ماه هاست آتشی سوزانی در دل و آه سردی بر لب
قصه ی دی مفصل است بلند و سیاه مثل یلدا
این روزها هر روز و هر ماه دی است
دی شده سالهاست که دی شده
   + مهدی رزاقی - ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۴ آبان ۱۳٩۴
         comment نظرات (0)
توضیح
توضیح
سلام
دوستان مدتی دسترسی به این وبلاگ با مشکل ناخواسته روبه‌رو بوده است.
همچنین هر گونه بهره برداری و انتفاع مالی از مطالب به ویژه بدون اعلام
مجاز و مورد رضایت نمی‌باشد و در سایر موارد نیز هماهنگی لازم می‌باشد
   + مهدی رزاقی - ۶:۴۸ ‎ب.ظ ; ٢٢ شهریور ۱۳٩۴
         comment نظرات (0)
در هوای تو
لبریخته(شعر)
در هوای بوسه ات نفس می‌کشم
به هوای دیدنت می‌بینم
اگر نباشی حس لامسه به چه کارم آید

حواست هست از احساس می‌گویم
نه هوس نه حتی حس
...................................................................................................
در هوای بوسه ات نفس می‌کشم
به هوای دیدنت می‌بینم
اگر نباشی حس لامسه به چه کارم آید

حواست هست از احساس می‌گویم
نه هوس نه حتی حس


بساوایی احساسی ترین حواس است

بسا آوا که در پس این راز است
بگذار بگذر
بگداز بگداز
این روزگار ناساز است

مرا چه مقام است چه مکان است
"بسا کسا که تو را آرزمند است"

اما بگذار باشد                              بماندم
در روزگارانی که نور چشمم نیست
چشمم را نور نیست
دگر معجزه طور در کار نیست
به کدام فانوس در دست تو را بجویم
از این دست حکایت فراوان است
همین دست
همین دست مرا اساس سامان است

این اشک تو را امان / آن اشک تو امان
مرا اشک بی امان است
   + مهدی رزاقی - ۸:۵٢ ‎ب.ظ ; ۱۱ امرداد ۱۳٩۴

/ 0 نظر / 13 بازدید