درباره‌ی شعر/ لبریخته

 

 

  در این نوشتن‌هایم(شعرهایم) گزیدنی نیست؛ همه شعر است. جوششی است از درون که خواجه نصیر طوسی، "سخن مخیل" می‌نامدش؛ با این تفاوت که او وزن و قافیه می‌طلبد و ذات شعر می‌خواندش، اما این "لبریخته‌"های مرا چنان صفاتی  نیست.(برایش الزامی نیست/ "باید" نیست)

 

 

 اگر که شعر را به عنوان یک جوشش درونی بپذیریم که در قالب کلمه تبلور پیدا کرده است، بنابراین نباید که مقید به هیچ قیدش کنیم. شعر با این تعریف که سخنی است که از خیال برانگیخته شده و با این توضیح که تجسیم بیرونی و غیر اختیاری حالتی در درون آدمی است، نباید که آرایه یا پیرایه‌ی دیگری برایش تعریف شود، مگر همان تعریفش و ذاتش که در حقیقت این هم "چیستیِ" شعر است؛ یعنی هر کلامی که بر اساس حالات و جوشش درونی آدمی، در قالب کلمه، آشکار شده باشد، "شعر" است؛ بنا بر این تعریف، دیگر نه وزن، نه قافیه، نه پیام و می‌خواهم بگویم که و نه حتی معنا برای شعر ضروری نیست(ممکن است که آن‌چه که لبریز می‌شود از درون کسی به عنوان یک برون‌داد قهری و غیر انتخابی، حتی در شکل آوا یا اصواتِ ظاهراً بی‌معنی باشد خواه آن را مکتوب کند یا نکند که با این تعریف، همین‌ها را هم می‌توان که شعر نامید). البته این بحث را نباید با "نظم" آمیخته کرد که سخنی سنجیده و اندیشیده شده است؛ برای نظم بر اساس قراردادها می‌توان که ویژگی‌های مختلفی را تعریف کرد(مثل وزن، قافیه، ثابت بودن تعداد هجاها یا ثابت نبون آن، پیام، رسالت و...). نکته‌ی دیگر هم که خوب است که بیان کنم، این که آن‌چه که در بالا برای شعر یا حداقل لبریخته تعریف کردم(اصراری نیست که حتماً همگی به این تعریف برای شعر تن ‌در دهند، بنابراین می‌توان برای این تعریف، واژه‌ی دیگری را وضع یا جعل کرد) باز هم خودش نباید که قید دیگری برای شعر باشد؛ یعنی نمی‌توان سخنی را به دلیل داشتن وزن یا ... شعر ندانست، چرا که ممکن است که کسی، آن‌چه را که به صورت غیر اختیاری نیز می‌گوید، در عین حال، موزون و مقفی بگوید یا درونش آن چنان تربیت یافته باشد که آن‌چه که از احساس فردی او هم برانگیخته می‌شود، دارای پیام جمعی و رسالت اجتماعی باشد. پس فرق اصلی شعر را با نظم در همان می‌دانم که یکی جوشش، غلیان و سرریز شدن چیزی از درون است که انتخابی و اختیاری نیست و دیگری کلام تدبیر شده و برگزیده است.

 

 

در این نوشتن‌هایم گزیدنی نیست؛ همه شعر است. جوششی است از درون که خواجه نصیر طوسی، "سخن مخیل" می‌نامدش؛ با این تفاوت که او وزن و قافیه می‌طلبد و ذات شعر می‌خواندش، اما این "لبریخته‌"های مرا چنان صفاتی نیست.

 

   + مهدی رزاقی - ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱٩ خرداد ۱۳۸٦