قرار به سفر حج بود

 

دیر زمانی است که کشمکش قرارناگفته‌ی نانوشتن و شوق برای تو کاغذ درنوردیدن در من گاه تا رستاخیزی به پیش می روند. اکنون که می‌خواهم به هر نمی‌دانم چرا حرفی بزنم، چیزی بگویم، می‌بینم که انگار بعد گذشتن این ماه‌ها دیگر در نوشتن پیر شده‌ام. حالا یادم آمد: "قلم سخت می گردد و تو سخت‌تر آرام می‌شوی". آن بی‌رغبتی دیروز برای کاغذ پیش رو گذاشتن و قلم در دست گردان، انگار امروز به ضعف مزمنی در ناتوانی نگاشتن جای سپرده  و در سیلانی از هیچ تا هیچ هروله می‌کنم. برای نگاشتن از خیال مروه تا سراب صفا و از گمان صفا تا لمعه مروه.

 

من دریافته بودم که کوشیدن هاجر، هیچ آب به ارمغان نمی‌آورد؟ و اسماعیل وار، کودک گون، بی سعی، تنها گاه از بی تابی پای بر زمین می‌کوبیدم و چنگ بر خاک می‌کشیدم و یا باز بی پرواز هی هوا! هوا! می‌کردم و آسمان! آسمان! می‌گفتم و چنگ بر خاک می‌کشیدم؛ یا که ایمان داشتم به سرچشمه‌ی زمزم، به باران، به ابری که سترون و نازا نیست در هرم بیابان.

 

زبانم بی حوصله است، برای گفتن؛ یا گوشم بی شکیب است، برای شنیدن، خویشتنداری مرحبا! احسنت! باز هم یادم می‌آید: "نه میل جمعیت دارد و نه تاب خلوت". هروله‌ای میان ماندن و رفتن. حالا دیگر چه مهم است که مساله چیست؟ بودن یا نبودن، ماندن یا چگونه بودن. هی دلم آنا! آنا! می‌کند. هی هوای رفتن؛ هی گفتن: "در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالی" (سید علی صالحی). هی «ناگهان، چه زود دیر می‌شود»، هی «وقتی تو نیستی، نه هستهای ما چنان که بایدند، نه بایدها» (قیصرامین پور). انگار سکر شادمانی شوخی است؛ افیون خواب گذراست دیگر؛ یا که اصلاً نمی‌ارزد به خماری درد‌پیچ مارگون، نشئگی فراموشی. سینه سنگینی می کند بی هیچ نمی‌دانم چرا، تا پس از اختناق؛ این نمی‌دانم چه‌ی خناق.

 

حالا دیگر حرفی نیست، گله‌ای نیست، اما و اگری نیست. هرچه هست باشد؛ هرچه می‌شود، می شود. و سهم ما هم سکوت. چه خیالی است اگر به اشتباه در می‌یابند که این علامت رضایت است، حتی پس از آنکه می‌گویی «وقتی که دور از همگان / بخواهی خواب عزیزت را برای آینه تعبر کنی/ معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست». (سید علی صالحی)

 

قرار به سفر حج بود، بی هیچ آرایه. رها و پس از کندن آنچه گره است، بند است و قید است.

 

می‌گویند سفری این سفر و دو تکه پارچه. چیست سر قطیفه، همیان، تقصیر،  هروله، سعی، رمی، طواف و . . . . حالا هی می‌خواهم به یاد آورم که این بود: «محبوب من! آقایی کن و من و به غلامی ببر/ یه پول سیاه بفروشم ودوباره مفتی بخر/ ارزونترین جنس حراجیت میشم/ دور تو می‌گردم و حاجی میشم» (محمد صالح علا). وقتی کسی را می‌خواستم و تو را یاد می‌کردم، می‌گفتم ای کاش! و این ای کاش تمام تلخی دریغ "یا لیتنی" را به کامم داشت. (چه خیال محالی!)

 

ای قوم به حج رفته کجایید؟ کجایید؟ / مقصود همین جاست بیابید بیابید.

 

مقصود، پر. آنا، پر. آرام، پر. رها، پر. پر، پر.  پر که پر نداره، باباش خبر نداره. دویدم ودویم/ سر کوچه رسیدم/ بند دلم پاره شد/ از اون چیزی که دیدم. (و حالا هرچه کردم که به یادآورم که، که این را نجوا کرده بود تا فریادش شاید آرام شود، نتوانستم. شاید کسی مثل «سپهر»]بهزاد یا ابوالفضل سپهر[)

 

همیشه وقتی چنین می شود، من هم کودک می‌شوم. کاش بزرگ‌ترها وقتی دیگر بزرگ‌تر شده بودند، خوبی‌های کودکی‌شان یادشان بود؛ در خاطرشان می‌ماند و من می‌دیدم آنها را در آنها.

 

"چه‌گوارا" که بود؟ چه شد که کاسترو ماند، چه شد که او رفت؟ از آن رفتن چه ماند و از این ماندن چه شد؟ من "چه‌گوارا" را دوست دارم؟

 

بابا آمد. بابا با اسب آمد. بابا با اسب در زیر باران آمد. "در دست کوچک خود/ سارا انار دارد/ غافل از آنکه دارا، حتی ندارد نانی". راستی شنیده‌ام کتاب‌های فارسی را عوض کرده‌اند. من داستان "قلعه حیوانات" را خوانده‌ام، اما از آن انشاء ننوشته‌ام (مجالی نبود) و حالا! راستی بگو که، که آن را نوشته بود؟

 

اگر نمی‌شود از اسماعیل بگو. ذبیح ا... که بود؟ کلیم ا... کیست؟ در مقام خضر، موسی کجا بود؟ چه می‌گفت؟ چرا می‌پرسید؟ دلم، هوای چوپان کرده. رمه را  هی هی کن؛ نی بنواز.

 

 از "شمس" چه بر جای مانده؟  از ابولحسن چه بر سردر خانه‌ها نوشته‌اند؟ اگر "جلال الدین" نبود، "شمس" که بود؟ همان که هست ؟ همان که بود؟ بازهم بوی خوش می‌شنوم. السلام علیک یا . . . .

 

می‌گفت وقتی تلفن را  جواب نمی‌دهد یعنی نیستند ولی رفتم بودند  و جز...؟

 

مهدی رزاقی(به حرمت پیشنهاد آقا محسن رضوی)

 

 

 

 

·        "آنا" واژه‌ای آذری و به معنی عزیز "مادر" است.

 

   + مهدی رزاقی - ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; ٢۳ دی ۱۳۸٥