حرف گذشته(2)- خلقت

 

 

یکی بود، که جز اونم، کسی نبود. زیر گنبد کبود به جز خدا کسی نبود.

 

خدای این قصه‌ی ما تنها بود و غمش نبود.تنهایی عادتی بود؛ کاری، نبود.

 

اون زمانا «یومی» نبود.

 

 

 

 

تنهایی بدجوری شد، گر چه خدا، بنده نبود.

 

 

 

توی یک بار و قرار؛ خدا ساخت، «روز» و بهار.

 

تنهایی بدجوری بود، گرچه خدا بنده نبود.

 

 

 

 

دور و برش شلوغ شدش،

 

برا تنهایی، جایی نبود.

 

 

 

 

توی این روز . . .

 

   + مهدی رزاقی - ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦