هفت سالگی

و من چه تمنای آغوش های هفت سالگی یم را دارم

"چه تمنای محالی"

افسوس

 

حالا می گویم شاید هفتاد سالگی

انگار کسی در گوشم می گوید

 "چه تمنای محالی"

افسوس

 

و پنجاه و هفت بهار

کسی چه می داند

شاید پنجاه و هفت پاییز و زمستان از بهارش گذشته بود

که بعد از سال ها بی ترس آنکه مبادا تن نحیفش ترکی بردارد در آغوشش خود را رها کردم

آغوشش را فشردم تنگ تنگ

آغوشش را فشردم

فشردم

فشردم

چنان که گویی اشک و آه و بغضی در گلو را پس از هفده پاییز و زمستان یک جا گریسته باشم

و در گوشش نجوا کردم با هزار ضجه و هق هق گفتم حرف های مانده از پس هفده پاییز و زمستان را

و روزه ی سکوت داشتم

که مبادا اندوهی دیگر نشیند بر برگ قلبش از حرفی و دردی و اندوهی

زبانم روزه ی سکوت داشت و حرفی از اندوهش نمی گفت

چشمم روزه ی سکوت داشت و قطره ای از اندوهش نمی گفت

این چنین بود که

آغوشش را فشردم تنگ تنگ

آغوشش را فشردم

فشردم

فشردم

چنان که گویی اشک و آه و بغضی در گلو را پس از هفده پاییز و زمستان یک جا گریسته باشم

و در گوشش نجوا کردم با هزار ضجه و هق هق گفتم حرف های مانده از پس هفده پاییز و زمستان را

 

آن صبح چشمش پرنده بود

نگاهش پرنده بود

 

و من دیدم که از پنجره ی بسته پرید

پرواز کرد و رفت

پرواز کرد و ماند

پرواز کرد و هست

و این منم که اگر پر او نباشد

بی پناهم

اگر بال او نباشد

می ترسم

مثل کودکی

مثل جوجه ای

مثل پرنده ای که هنوز پریدن نمی داند

مثل کودکی که گسترده ترین امپراطوریش آغوش مادر است

مثل پرنده ای که ظل اللهی یش زیر بال مادر است

 

و این ذکر هر روز من است

مادر

مادر

مادر

و می دانم که ذکر، روح آدمی را جلا می دهد

آدمی را پر می دهد

پرواز می دهد

و من منتظرم

منتظر آن روز که پرواز کنم

 

....................................................................................



خورشید محبت مهر که برود (مهر مهر مهر که برود) غروب که کند فرو که بنشیند به افق دور و بیکران که بپیوندد
یا آه آبان است و یا شراره ی آذر و یا سوز دی
دی عصاره ی این ماه هاست آتشی سوزانی در دل و آه سردی بر لب
قصه ی دی مفصل است بلند و سیاه مثل یلدا
این روزها هر روز و هر ماه دی است
دی شده سالهاست که دی شده

   + مهدی رزاقی - ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱٤ آبان ۱۳٩٤