پیشکش به خواهرم برای لطف بسیارش  

 

 

 گاهی یک نفر دارای حقیقتی است که پیرو آن حقیقت یا واقعیتش و به تبع آن، دارای تعریف و ویژگی‌هایی می‌گردد که آن‌ها معلول و نتیجه همان مبنای اولیه است (در این‌جا به بحث درباره‌ی  دسته‌بندی آن‌ها به ذاتی و عَرَضی نمی‌پردازم)؛ علت این‌که از مطالعه‌ی یک اثر، می‌توان درباره‌ی به‌وجود آورنده‌ و مؤثر آن اثر نیز به دریافت‌هایی رسید، از این منظر و نگاه هم قابل بررسی است.

 

 

  اما، مشکل از آن‌جا آغاز می‌شود که گروهی مسیر عکس این موضوع را طی می‌کنند؛ برای مثال، در نظر بگیرید که یک هنرمند واقعی، به علت هنرمند بودنش و به علت ویژگی‌های درونی، غیر اکتسابی و یا خصیصه‌هایی که حتی ممکن است که اکتسابی هم بوده باشند، اما حالا دیگر در او یک ملکه ذهنی یا ملکه رفتاری شده است، خصوصیاتی پیدا می‌کند، ویژگی‌ها و  مشخصه‌هایی می‌یابد که این‌ها همگی نمود بیرونی حقیقت درونی او هستند؛ اما برخی دیگر که هنرمند نیستند، با دیدن این نمودهای بیرونی و با توجه به این‌که علاقه دارند که هنرمند باشند و خود را هنرمند نشان دهند، از مسیری اشتباه و به بیراهه، به "صرف تقلید" از آن نمودهای بیرونی می‌پردازند و با این "نمایش" بدون مبنا، می‌خواهند که خواسته‌ی خود را برآورده کنند و با تنبلی و ... از پیمودن راه صحیحی که نتیجه‌اش برای مثال هنرمندی است، باز می‌مانند.

 

 

  البته، "همانند سازی" در بحث‌های علوم رفتاری و روش‌های تربیتی، توصیه‌ای است که مورد تجربه قرار گرفته است(همانند سازی به بیان ساده، روشی است که در آن وقتی که فرد تمایل دارد به وضعیتی برسد، همانند کسانی عمل می‌کند که در آن وضعیت قرار دارند؛ برای مثال اگر که یک نفر دوست دارد که در جامعه مورد اعتماد دیگران باشد، به یک "الگو و اسوه‌ای" توجه می‌کند که از این وضعیت برخوردار است و در موقعیت‌های مشابه، همانند "کنش‌ها و واکنش‌های" او رفتار می‌کند)؛ اما، این دو نگاه، تفاوت‌های ماهوی، مبنایی و پایه‌ای دارند؛ چرا که در "همانند سازی"، این الگو برداری وسیله‌ای است برای یک هدف دیگر و خود "هدف غائی" نیست. به بیان دیگر علت‌العلل این حرکت تاکتیکی(و نه استراتژیکی) توسعه‌ی شخصیت و تربیت رفتاری است، با هدف رسیدن به آن حقیقتی که نتیجه‌اش چنین رفتاری است. اما، در تقلید صرفی که، گام بیشتر و پیشتری مورد نظر انجام دهنده‌ی آن نیست، نوعی آسیب دیدگی "هویت" به وجود می‌آید که نتیجه‌ی آن مسخ شدن یا الناسیون است. بنابراین در تقلید و "ادا در آوردن"، خود این نمایش هدف است، اما در همانند سازی، هدف، آن گونه شدن است با توسعه‌ی شخصیت فردی.

 

 

  شیوه‌ی همانند سازی در تربیت  را می‌توان با تفکر منطقی و فلسفی نیز مقایسه کرد. برای مثال، گزاره‌ی شرطی p" آنگاه q" را به دو روش می‌توان قرائت کرد و خواند؛ برای خواندن این گزاره، می‌توانیم از p شروع کنیم و بگوییم که "p نتیجه می‌دهد، q را" و می‌توانیم از q شروع کنیم و بگوییم که "q، نتیجه‌ی p می‌باشد"؛ یعنی در مثال مورد بحث ما، می‌توان فرض کرد که هنرمند بودن، موجب ویژگی‌هایی در فرد می‌شود و از سوی دیگر نیز، می‌توان گفت که اگر فردی، با توجه به آن‌چه که در بالا توضیح داده شد، هر چه بیشتر خود را "متّصِف به آن صفات و ویژگی‌ها" کند، می‌تواند که با یک رابطه‌ی مستقیم، امکان هنرمندی را در خود افزایش دهد. "برهان انّی و لمّی" در منطق و فلسفه را نیز می‌توان برای درک بهتر این موضوع، مورد توجه قرار داد(برهان انّی، برهانی است که در آن از معلول به علت می‌رسند-مثلاً از دود به وجود آتش پی می‌برند- و برهان لمی، برهانی است که در آن از علت به معلول پی می‌برند)

 

 

  همچنین در پایان این نوشته، این موضوع را نیز یادآوری می‌کنم که در مواجهه‌ی با دیگران و به ویژه مخالفان خود، می‌باید که به اصول و اخلاق گفتگو توجه کنیم و به باورها و اعتقادات دیگران، بی‌حرمتی نکنیم، تا که آنان هم نسبت به ما چنین رفتاری را در پیش نگیرند(این موضوع، توصیه‌ای قرآنی نیز هست)؛ همچنین این بی‌احترامی نکردن به یکدیگر و باورهای یکدیگر، می‌تواند که حداقل بهره و نتیجه‌ی حاصل از این رویکرد باشد و در گام‌های بعدی، این منش و روش، می‌تواند که موجب ایجاد دلبستگی و تمایل در طرف مقابل نیز باشد(هم نسبت به خود فرد و هم نسبت به مرام و مکتب او. مطلب "شوق و مهر"، نوشته‌ی سی‌وهفتم وبلاگ، در همین باره است)؛ این شیوه‌ی برخورد و نتایج آن را می‌توان در بسیاری از بزرگان، سراغ گرفت.

 

 

 

 

 

  سلامی که، "قولی از رب رحیم" است(سلام، قولاً من رب الرحیم. سوره یس، آیه‌ی 58؛ بیان صفت رحیم برای خداوند، در این‌‌ عبارت، کلید مناسبی برای فهم دقیق‌تر جایگاه و وسعت معنی سلام است؛ رحیم بودن جنبه‌ی خاص رحمت الهی می‌باشد.) و نیز سلام آن چنانی که باز هم به تعبیر قرآن، بیان ]پیوسته‌ی[ بهشتیِ پارسایان است(آن هم چه! سلامی؛ لا یسمعون فیها لغواً و لا تأثیما، الا قیلاً سلاماً سلاما. سوره واقعه، آیه‌ی 26)، گفتن همین سلام، توصیه‌ای است برای مواجهه‌ی با نادانان( و عبادی الرحمن الذین یمشون علی الارض هوناً و اذا خاطبهم الجاهلون، قالوا سلاما. سوره فرقان، آیه‌ی 63. در این‌جا نیز به صفت رحمان برای این بندگان اشاره شده است. همچنین رحمان بودن، جنبه‌ی عام رحمت الهی می‌باشد)؛ پارسایان هنگامی که با نادانان مواجه می‌شوند، با توجه به کرامت انسانی و بزرگی‌شان، از نادانان در می‌گذرند و به آنان خرده‌ای نمی‌گیرند؛ این برخورد و سلام و گذشت، در حقیقت، واکنش حقیقی و واقعی آنان(با توجه به پرورش و خود ساختگی آنان)  در برابر جاهلان است؛ اما در این‌جا نیز، برخی به عکس عمل می‌کنند؛ یعنی این‌که آنان که خود و واقعیت‌شان، آن‌ها را به گفتن سلام در چنین موقعیتی، وانمی‌دارد، به عکس هدف این آیه و تنها برای این منظور که طرف مقابل را در گروه نادانان قرار دهند، جواب او را "سلام" می‌گویند تا که هم خود را در زمره‌ی پارسایان فرض کرده باشند و هم این‌که آن فرد دیگر را در جرگه‌ی جاهلان.

 

 

  گاه می‌خواهم که در جواب گفته‌ها یا نوشته‌های برخی، تنها "سلام" بگویم و درگذرم؛ اما نه از آن منظر که بخواهم او را جاهل معرفی کنم یا نه از آن روی که بخواهم که فریاد بزنم، من از پارسایان هستم(گرچه که همانند سازی در این‌جا هم، مناسب است)، بلکه تنها برای آن که یادآور شوم که زبان علمی و بیان اخلاقی، ناسزا را به خدمت نمی‌گیرد(و خود نیز به این یادآوری وفادار مانده باشم) و یادآور شوم که به آن‌چه که برای دیگران مقدس است، بی‌حرمتی نکنید تا که به آن‌چه که برای شما هم دارای احترام است، گستاخی نشود.

 

 

(برای ارجاع آیات در این متن، از نرم‌افزار ارزنده‌ی "جامع" بهره برده‌ام)

 

 

والسلامُ عَلی مَن اِتَّبَعَ الهُدی

 

 

درود و بدرود