چشم و دل

هی به دلم می‌گم نباید برای کسی که ساختار و لااقل پوسته‌ی روابط و دوستیهاش، صرف عقلانیه، تنگ بشی. هی تو چشماش، اشک حلقه می‌زنه و هی بغض می‌کنه و فقط بهم نگاه می‌کنه و هی هیچی جواب نمی‌ده.

 

یه دفعه یادم می‌یاد "الغریق یتشبث بکل حشیش ". بچه خب دلش تنگ شده و حوصله‌اش سر رفته حسابی؛ حسابی تنها شده؛ بچه طفلی هی بونه (بهونه) می‌گیره و هی بی‌تابی می‌کنه و هرزگاهی یاد هندستون می‌کنه.

 

این دفعه دستم رو گرفت و نشوند رو صندلی و خودش هم اون ور میز نشست. معلوم بود این دفعه دیگه می‌خواد سنگهاش رو وابکنه و تکلیف خودش و من رو یکسره کنه. من به دلم حق می‌دم یه موقع بازخواستم کنه؛ یه وقت هوایی بشه، یاد. بچگیش کنه و یه جوری که انگار مثل هیچ نوستالوژی فیلسوفانه‌ای نباشه، زار زار  حرفاش رو بگه؛- می‌دونی یعنی بی اینکه هیچ چی بگه، همه چی رو گفته باشه، با چشاش با اشکاش. من  می‌گم  چشم آدما پنجره‌ی خونشونه؛ همون جوری که از پشت اون همة بیرون رو -که می‌شه ببینه- می‌بینه، از بیرونش هم آدمهایی که می‌گذرن -اونایی که چشم دارن- می‌تونن توی خونه رو هم ببینن. دل آدما رو از راه چشاشون می‌شه دید. این رو راستش رو بخوای خود دلم بهم گفته بود؛ من هم گفتم:" خب آره همینه". بعد، حرف تو رو پیش کشید. هرچی از چشمات می‌گفت، حرف من هم بود، دیگه پیش اونم که نمی‌شد  حاشا کنی و راستش، خب منم که اهلش نیستم که این جوری کنم، جدای از این. گفت یادته قبل از دیدن، اول با اشکاش جا پیدا کرده بود و سجل مطمئنش برات این بود؛ چه فرقی می‌کنه پریچهر، عسل، رعنا یا هر نام دیگه. فعلاً، اشک؛ این هم که واسه تو یعنی زلال، مهربانی و .... هنوزم  حرفی نداشتم، راستش منم دوست نداشتم بپرم تو حرفش و صغری ، کبرای دو پولی ازش بپرسم....

 

"هنور ما را اهلیت گفت نیست. کاشکی اهلیت شنودن بودی. تمام گفتن می‌باید و تمام شنودن. بر دل‌ها مهر است، بر زبان‌ها مهر است و بر گوش‌ها مهر است."( شمس تبریزی)

 

   + مهدی رزاقی - ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱٧ دی ۱۳۸٥