گاه چنان کویر را می‌مانی که هیچ را برای کلامی و دمی نمی‌یابی. گاه چنان تنهاییت فرا می‌گیرد که سخن را از یاد می‌بری؛ گاه قلم و دفتر و شعر را هم‌سخنت نمی‌یابی. گاه، بی‌هیچ می‌مانی. گاه که سخن گلویت را می‌فشارد، پی بهانه‌ای می‌گردی تا که بگشایی سلامی و کلامی. گاه نمی‌خواهی خیال رؤیا و شکیبای ناآمده‌ات را پیش روی بینی و آن گاه خدا را بهانه می‌کنی؛ اما، باز رسی به همان سرآغاز.

 

  گاه چنان کویر را می‌مانی که هیچ را برای کلامی و دمی نمی‌یابی . . . . گاه چنان برهوتی ساخته‌ای که سبزی خدا را بدان راهی نمی‌بینی و بی‌برتر می‌مانی . . . . قلم سخت می‌گردد و تو دشوارتر آرام می‌گردی؛ تنها مُرکّب می‌دوانی و دست، به زحمت می‌داری و تو هیچ ندانسته‌ای که چون سوزانده‌ای.

 

 نه روحی، نه راهی و نه رایحه‌ای.