بدرقه

بدرقه

(4/2/1389- 347)

 

 

. . .

 

حالا که دستانت حلقه‌ای به دورم نیست

بگذار طاقی بر سرم باشد

به بدرقه‌ام قرآن بر فراز بگیر

کاسه‌ی آب

آینه و قرآن

از زیر دستان تو -که سایه‌ی قرآن بر سرم گسترده-

می‌گذرم

و پشت سرم آب بریز

 

بوی گلاب می‌آید

کجاست آن گلاب‌دان، آن گلاب‌پاش

 

. . .

 

 می‌دانم همین است

باور کن همین است

 

در حوالی اربعین عمر(چهل سالگی)

آدمی خامی‌های خود را می‌شناسد

وگرنه چگونه پخته می‌شود.

 

(بخش‌هایی از این نوشته را نیاوردم)

   + مهدی رزاقی - ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩