مکتوب

   به یاد و برای خاطر و خاطره هنرمند فقید و دوست خوبم، "حسن محزون"؛ فیلم‌سازی که سال‌هاست و بسیار زود ما را بی حضورش باقی گذارد و با یاد برادر شهیدش.

 

   "حوض خون"، "کریسمس مبارک" و "معلم جدید" از جمله فیلم‌ها و فیلم‌نامه‌های مرحوم محزون بود و خاطراتی از کنار او بودن در بعضی از کارهایش  بر دلم نشسته است؛ روزهای کار و کمک «انجمن سینماگران»، «مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی»؛ روزهای "راز گمشده"، آخرین کار او –که باز هم کنار او بودم(و تنها نسخه این فیلم، به سان رازی سر به مُهر، گم شد).

 

   یاد آقای آفریده نیز به خاطرم آمد و برای او در پیوسته ماندن کمک‌شان به ساخت فیلم‌های کوتاه امید توفیق دارم.

 

 

 

 

   خاتون سلام. دلم هوایی شده بود که یه جور دیگه صدات کنم. بهت گفتم، خاتون. اصلاً راستش رو بخوای، اسمت رو "بانو" صدا کردم. گفتم قلم رو به دل میسپرم، هر چی خواست بنویسه، هر کاری خواست بکنه؛ اصلاً یک روزی رو "میر نوروز" باشه؛ بعد هم . . . هرچه باداباد. میدونی؟ دل آدم مثه بچه آدم میمونه. هرزگاهی میذاره هر کاری که هواش رو کرده، انجام بده. بالا بپره، پایین بپره، آتیش بسوزونه. رو چمن بازی کنه و . . . ؛خلاصه، آخه نور چشمِ آدمه. خاتون یادته قبلاً یه بار گفته بودم که:«خیر و میل- تا میل هست( اون چیزی که میلش وجود داره) در ظاهر و واقعاً دست و پا میزنه تا عوضش کنه و به خیر برسه. یه جوری دلگرمی داره که میل هست یا شاید همیشه بمونه و این هم وظیفش رو انجام داده، فارغ از نتیجه- ولی وقتی میل میره و خیر می‌یاد، احساس غم داره»، بعد هم ، و در واقع قبل هم، نوشته بودم:"حتماً خیر همینه و وقتی یه کم بگذره، آروم میشم." خاتون خدا میدونه برا این دل بسته شدنها و کنده شدنها، پیر شدم و آروم نشدم. خاتون دعوای اینکه این خیره یا میله، این میل‌ ِ خیره؟ یا این خیره میل هم هست یا نه، دست و پا زدن واسه اینکه آروم بشیم، بدتر آدم رو خسته میکنه. باز گلی گوشه جماله این کاغذ و قلم. یه بار یکی از همین میلها پا شده ‌بود و هی یه ریز میگفت، کانّه سرِ کلاسه، پا شده بود و یه ریز میگفت" آفا اجازه! میشه بریم بیرون؛ آقا شماره 1 داریم". القصه، جای همه چیز باز یه قلم و کاغذ تدارک دیدم و نوشتم و نوشتم، که آن خط نوشته هرچی که بود، بالأخره چند دقیقه کوتاه بود و بعدش شاگرد کوچولوی مدرسه ما دیگه ساکت شده بود. به درس هم گوش میکرد. اتفاقاً آخر اون نوشته باز اصلاً انگار آب رو آتیش بود. انگار همه چیز به آرومی قبل از جار و جنجال آقا پسر بود. اصلاً میخوام بگم انگار که اون جار و جنجال، خیالی بود. آخر اون خط نوشته، این جوری بود:" . . . گُرهای آن لحظه هیچ به یاد هرم آن شبهای پیشین می‌اندازدت؟ . . .  به گمانت چرا؟             یادت هست که روزی از پای برهنه و اندام کِز کرده از سرما میگفتی؟ چمران و پیرمرد کنار خیابان را به یاد داری؟ شوق چشم برگرداندن از زن رهگذر هنوز در خاطرت هست؟"

 

     بارها و بارها هی دلم خواسته بنویسم، هی حرفها هجوم آوردن و هی قبل از اینکه به کاغذ و قلم برسم، سرریز شدند و اون موقع دیدم اگه بخوام چیزهایی که دقیقه‌های پیش زمزمه کردم، بنویسم دیگه باید فکر کنم؛ منم که این رو دوست نداشتم؛ چون موقع گفتن، زبونم رو به دلم سپرده بودم و نمی‌خواستم موقع نوشتن خودکارم رو به فکرم بسپرم. این جوری بود که از اون مثنوی حرفهام فعلاً این قدری که دیدی دوباره - بازم- به دنیا اومده، زاده شده و متولد شده. خوب هنوزم که – به امید خدا- داریم پیش میریم تا ببینیم آخرش کجا میریم.

 

   بازم توکلت علی الله. بازم افوض امری الی الله و بازم نستعین بالله. یعنی خلاصه ریش و قیچی دست ما نیست، دست خودشه. به قول عربها « مکتوب».

 

   بی‌بی بعضی وقتها خیلی معلقم. اصلاً حساب-کتابِ کارم معلوم نیست. اما مغز کلام اینه که دنبال یه چیزم که یه وقتی"سکینه" صداش میکنم، یه موقع «شکیبا». روی جلد همین دفتر نوشتم، " حرکت، حقیقت، عدالت، یقین، آرامش، شادمانی و شادابی". یه موقع میمونم که آرامش بهتره یا شادمانی. خلاصه کش و قوس وجود داره.

 

   . . . انگار اونقدر هوای آروم شدن به سرت زده که خودت دوست داری چوبی رو خراطی کنی و کنده کاری کنی؛ حالا میخواد چماق باشه، میخواد عصات باشه. اما یه چند ساعتی از ترکه لاجرمها دوری و کاری حتی به پرچین حصار ساز نداری؛ اما، اما یه چیزهایی هست که هیچ وقت – پناه بر خدا- پا روی اونها نمیذارم. اصلاً وقتی همه چیز رو به دل میسپرم، مجنون پیشه‌تر هواشون رو دارم، ترو خشکشون میکنم و مواظبم که مبادا بچّان. صداقت این طوریه، ای بسا خیلی جاها، عقلانیت هم برام از همین قماشه؛ جل الخالق!. . .

 

   حضرت خاتون بیداد کردی وقتی گفتی:« دلم برای انسان می‌سوزد که تنهایی، او را ویران می‌سازد و دروغ، او را حیوان»

 

مرغ محبتم من کی آب و دانه خواهم  با من یگانگی کن، یار یگانه خواهم(؟) (معینی کرمانشاهی)

 

   . . . تازه مدتی است که گمان میکنم همه" خوش گل" هستند؛ چرا که آفرینش جنبه رحمانی خداوند است و سرشت و گِل همه قشنگه.( و تو هم میدانی که کلمه قراردادی است برای بیان معنایی)

   و از دست دادن هر خوب دریغ است یا هر سکینه

   + مهدی رزاقی - ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; ۳ اسفند ۱۳۸٥