حماسهای به نام هباء/ حماسهی هباء
حماسهای به نام هباء/ حماسهی هباء
(18/9/1387- 243)
عزیزمان، آسید کمال دعایی، از اوضاع فلسطین حکایتی را تصویر کرده و در آن دختری، هباء، از خودش، از داوود، برادرش و از روزگارش میگوید.
http://video.google.com/videoplay?docid=-2109210754154732804&hl=en
برای هباء و ذبیحان آن دیار
هباء جان حرفها را از برادرانت، – داوود برادر تنیات را نمیگویم، آن برایت شبیه برادر، سید کمال، را میگویم- به کلمه و تصویر آورده است.
هباء جان سلام
تو حماسهای
هباء، تو ننالیدی، وصف کردی
تو نگریستی، اعتراض کردی
هباء تو نیفتادی، زانو نزدی –حتی ننشستی-، تو ایستادی
هباء جان عمو میدانی؟
این روزها در مسیر وارونهی رشد!
کوکانی هستند که رشیدتر از بزرگترها هستند
چه میپرسم که میدانی؟
این را از تو فهمیدم من.
هباء تو که باید بدانی، خبر آیندهی محتوم را، عرب با گذشته هم میگوید؛
بشارت ماست "اذا جاء «نصر الله» و الفتح"
یاری خدا، گشایش و پیروزی، بیتردید خواهد آمد.
هباء جان تو حماسهای، نگاه نکن به کشمکش "فتح" و "حماس".
هباء جان به قول شاعر ما، حافظ، "آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت".
هباء ایستاده باش و بمان
شاید بیاموزند و برخیزند.
هباء، عید "قربان" است
ابراهیم
اسماعیل، ذبیح الله
و به جای آن، "قربانیای" فرو فرستاده از آسمان برای ذبح
هباء از اسباببازیهایت گفته بودی،
هباء جان برای عروسکها هم دشمنانت به دوستان پیشدستی کردهاند و از آسمان برایتان عروسک فرومیریزند
اما، بمب.
هباء، لبنان، همسایه کشورت- فلسطین را میگویم- را به یاد آر
فان حزب الله هم الغالبون
اذا جاء "نصر الله" و الفتح
هباء جان یاری خدا و پیروزی نزدیک است
نصر من الله و فتح قریب
حالا گلایه کجا ببریم؟ به که گوییم اگر "فتح" ندانست تعبیر این را و غریب شد با شما، با غریبانه زیستنتان در سرزمینتان، خدایا! در خانهتان.
هباء جان از همسایه دیوار به دیوارت چه بگوییم؟ از همسایهی خانهبه خانهات، چه میگویم از همسایهی "خانه به خرابهات"؛ بگذار فعلاً نگوییم، بگذار بگذریم، شکوهای نگوییم از "سرزمین فراعنه".
هباء جان این حکایت شاید پیشتری هم دارد. گویا به آن روزها برگردد که شاید کسانی در ساف(سازمان آزادیبخش فلسطین) ناصاف شدند. گویی عَلَم "نصر من الله" فرو افتاد و "نقشهی راهی" در دست گرفتند و پیش چشم گذاشتند(آویختند، نصب العین کردند) که خدا میداند، شاید به صراط مستقیم هدایت نمیکرد.
هباء جان این قصه سر دراز دارد؛ آن سوی دیگر،دشمنان آشکارت، از دیرباز حتی پیامبرانشان را نیز میکشتند و بهانه میگرفتند آن قدر که زبانزد شدند و اخلافشان هم با پیامبر ما چنین کردند و برای ایمان نیاوردنشان باز بهانه میگرفتند که چرا پیامبر از قوم آنان برانگیخته نشده؛ خدا میداند شاید که باز میخواستند از قومشان باشد که آن را هم بکشند، گرچه که در آن مقصود، برای پیامبر ما هم کوتاهی نکردند!
هباء جان این قصه سر دراز دارد، یک شب آرام- اگر آمد و بودی- به مادرت- اگر بود و بودی- هنگام آرام خوابیدنت –اگر آمد و رفتی- بگو که برایت بگوید قصهی یعقوب و یوسف و برادرانش را.
هباء بگو دشمن در خانه و برادرکشی؟!
هباء هنوز زود است؛ حالا نخواب، حالا ننشین؛ ایستاده بمان.
هباء از لباسهایت که پراکنده شدند گفتی؛ آیا لباس و عروسکهای تو که پراکنده شدند، تأویل "هباءً منثورا" (از آیه 23 سوره فرقان) است که قرآن خبر داده.
هباءیم برایت عروسک هدیه میفرستند؛
تنت سلامت.
... دل نگرانم
مبادا ...
تنت...
تنت
تَ نَ ت.
هباء دل تنگم، خانم!
هباء دلم تنگ است، خانم!
تسلایم بده.
تسلایم بده.
العبد، مهدی رزاقی. روز عرفه و آستانهی عید قربان 1429 ه.ق.
اگر که از دوستان من هم برای هباء چیزی بنویسند، ممنون خواهم بود؛ مثل جناب آقای ایرانی، رفیق شبخوانمان، آقا مهدی دمیزاده و ....

