چهل حرف از داستان آدم(ع) - قسمت اول

چهل حرف از داستان آدم(ع) / داستان خلقت- قسمت اول

(25/8/1387- 2۳۷)

 

   وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ

(به خاطر بیاور) هنگامى را که پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در روى زمین، جانشینى [= نماینده‏اى‏] قرار خواهم داد.» فرشتگان گفتند: «پروردگارا! »آیا کسى را در آن قرار مى‏دهى که فساد و خونریزى کند؟! (زیرا موجودات زمینى دیگر، که قبل از این آدم وجود داشتند نیز، به فساد و خونریزى آلوده شدند. اگر هدف از آفرینش این انسان، عبادت است،) ما تسبیح و حمد تو را بجا مى‏آوریم، و تو را تقدیس مى‏کنیم.» پروردگار فرمود: «من حقایقى را مى‏دانم که شما نمى‏دانید.»

 

وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِکَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِی بِأَسْمَاء هَؤُلاء إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ

سپس علم اسماء [= علم اسرار آفرینش و نامگذارى موجودات‏] را همگى به آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مى‏گویید، اسامى اینها را به من خبر دهید!»

 

قَالُواْ سُبْحَانَکَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّکَ أَنتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ

فرشتگان عرض کردند: «منزهى تو! ما چیزى جز آنچه به ما تعلیم داده‏اى، نمى‏دانیم؛ تو دانا و حکیمى.»

 

قَالَ یَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا کُنتُمْ تَکْتُمُونَ

فرمود: «اى آدم! آنان را از اسامى (و اسرار) این موجودات آگاه کن.» هنگامى که آنان را آگاه کرد، خداوند فرمود: «آیا به شما نگفتم که من، غیب آسمانها و زمین را میدانم؟! و نیز میدانم آنچه را شما آشکار میکنید، و آنچه را پنهان میداشتید!»

 

وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِیسَ أَبَى وَاسْتَکْبَرَ وَکَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ

و (یاد کن) هنگامى را که به فرشتگان گفتیم: «براى آدم سجده و خضوع کنید!» همگى سجده کردند؛ جز ابلیس که سر باز زد، و تکبر ورزید، (و به خاطر نافرمانى و تکبرش) از کافران شد.

 

 متن  آیات و ترجمه فوق را از نرم‌افزار "المبین" آورده‌ام.


حرف‌ها:

 

1-     پیش از آدم(ع)، خلیفه‌ی دیگر در آفرینش و خود زمین یا چیزی شبیه آن بوده است؟

2-     نتیجه‌ی آن جعل قبلی، اگر که وجود داشته، چه بوده است؟

3-  ملائک چه سابقه‌ای از خلیفه داشته‌اند که این چنین پیش‌بینی کرده‌اند؟(فساد می‌کند و خون می‌ریزد)؛ پس از آفرینش انسان، نوع انسان نیز در زمین فساد کرد و خون ریخت و می‌ریزد.

4-  ملائک درباره‌ی خلیفه صحبت می‌کنند و در توصیف او می‌گویند که فساد می‌کند و خون می‌ریزد(واژه "من" و نیز فعل مفرد غائب"یفسد و یسفک")؛ آیا خلیفه هم این چنین می‌کند و اگر نوع او مورد نظر است چرا تصریح نشده و یا فعل جمع نیامده؟

5-     آیا ملائک نسبت به زمین و وقایع آن آگاهی داشته‌اند؟ الارض معرفه و با "ال" آمده است.

6-     آفرینش زمین چه زمانی بوده است و سابقه وجود موجود مختار بر روی آن بوده است یا خیر؟

7-  آنچه که خدا درباره‌ی این جعل می‌داند و فرشتگان و شاید ما نمی‌دانیم چیست؟ تعلیم اسماء مربوط به همان زمان بوده و پاسخی به فرشتگان نه جعل انسان به عنوان خلیفه در روی زمین. پیش از این گفتگو هدف از جعل خلیفه چه بوده است و اگر ملائک چنان اشکالی یا پرسشی نمی‌کردند، آیا خداوند اسماء را به آدم تعلیم می‌داده است و اگر چنان می‌کرده، در چه زمانی؟

8-     از خدا با "رب" یاد شده، بنابراین ممکن است جنبه‌ی خلیفه اللهی با آن مرتبط باشد

9-     آیا خلیفه قدرت خلق هم دارد(خالقیت الهی)؟ امکان و اراده‌ و آفرینش کن فیکونی.

10-آیا این مقام خلیفه‌اللهی تنها مربوط به دنیاست یا در قبل از آن هم معنی دارد؟

11- آیا حضرت آدم پیش از هبوط به دنیا این مقام را داشته است؟(جاعل فی الارض خلیفه) پس آیا هبوط آدم(ع) امری قطعی نبوده است؟

12- ملائک، آدم(ع) را می‌شناخته‌اند و خلیفه به صورت نکره آمده است(ممکن است یای وحدت باشد، که در این صورت باید پرسید آیا به جزء آدم(ع) خلیفه‌ای وجود نداشته است یا ندارد؟)(بند 16).

13- اسماء چه کارکرد و کاربردی داشته‌اند و دارند؟ ارتباط آنها با امکان خلیفه‌اللهی چیست؟ آیا مقصود از اسماء تنها کلماتی هستند یا حقیقتی هستند که با آن خلیفه می‌تواند به خواست خدا، خداگونگی کند؟(تصرف در امور و...)

14-شاید لااقل هدف غایی آفرینش انسان، عبادت(الّا لیعبدون) با کیفیت تسبیح و تحمید و تقدیس مانند ملائک نیست(ملائک چنان می‌کردند: نحن نسبح بحمدک ...). خود آزمایش (لیبلونکم) هم شاید هدف غائی نیست و لااقل مقصود نتیجه‌ی آن است. مرحوم علامه‌ی طباطبایی "یعبدون" را در "لیعبدون"، "یعرفون" بیان می‌فرمایند(در یک حدیث قدسی نیز خداوند خود را گنج مخفی توصیف می‌کند –کنتُ کنزاً مخفیاً- که آفرینش برای آشکار شدن، کشف و فهم آن گنج بوده است) شاید همین "شناخت" هم هدف غایی نباشد؛ مانند این که "نگرش" منجر به "رفتار" می‌شود. شاید هدف غایی آفرینش همین خلیفه‌اللهی و خداگونگی انسان باشد. شاید انسان بتواند به اذن خداوند در شئونی الهی جای گیرد. مثلاً حتی جنبه‌های ربوبیتی خداوند(بند 8)

 

   + مهدی رزاقی - ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; ٢٥ آبان ۱۳۸٧