سرزمین مادری/ مهاجرت (1)

سرزمین مادری/ مهاجرت/ دیر و زود- سوخت و سوز/ جلای وطن/ تکلیف چیست؟/  وظیفه چیست؟/ خود و جامعه

(۲/۶/1387- ۲۲۱)

قسمت اول

 

  سال‌ها پیش شعری را شنیدم که اکنون نه آن را و نه شاعرش را درست به خاطر دارم؛ تنها شاید یک مصراع آن، این چنین یا چیزی نزدیک به این بود:

گر طبیب ملتی بیمار شد تکلیف چیست؟

 

   این روزها در میان دوستانم و در بعضی جمع‌هایی که حشر و نشردارم، میل و اراده و یا به زعم برخی از این دوستان، درک ضرورت جلای وطن و مهاجرت دائمی از کشور را در میان‌شان بسیار بیشتر از پیش می‌بینم. حالا ناگفته نماند که بسیاری از آنان کسانی هستند که نوعاً علقه‌ها و علاقه‌های خاک و خون و مذهب را هم دارند و در مورد برخی‌شان نیز، با وجود اینکه این بستگی‌ها بسیار جدی هم هست(وطن دوستی، تعلق خاطر به خانواده و تمایلات مذهبی) باز هم تمایل به رفتن از کشور را دارند.

 

    پیش از این درباره‌ی آبراهام لینکلن و آن گفته معروفش(اینکه بیان می‌دارد که ساده‌ترین کار و سخت‌ترین کار حکومت کردن است و بعد در توضیح آن می‌گوید که حکومت به نادانان ساده‌ترین کار و حکومت به دانایان سخت‌ترین کار است) این موضوع را بیان کرده بودم که وی به رغم هوشیاری‌اش، در اینجا یکی از معدود جاهایی است که در سخنش، پس‌زمینه‌های اندیشه‌اش  را آشکار کرده، چرا که حکومت جور، جاهل بودن مردم را ترجیح می‌دهد تا اینکه بدون نظارت آگاهانه‌ی مردم، به آنچه که می‌خواهد بپردازد. چنین حکومتی افزون بر این، در مسیر تحمیق و استحمار توده نیز می‌کوشد تا مردم، چندان مزاحمی در مسیر آنان و خواسته‌های‌شان نباشند.

   اما حاکمان حق، مردمان دانا را ترجیح می‌دهند، چرا که در غیر این صورت آنها باید ابتدا مردم را نسبت به آنچه که صحیح است آگاه کنند و سپس به انجام آن اقدام کنند. افزون بر آن، با وجود مردم دانا، حاکمان حق این امید را هم دارند که چنانچه جایی ناخواسته در مسیر اشتباهی قرار گیرند با چشم و زبان بینا و گویای مردم آگاه از آن خبط و خطا آگاه می‌شوند و مسیر را اصلاح می‌کنند و همچنین از مشورت و راهنمایی آنان نیز به سود جامعه بهره می‌گیرند و در واقع ساختار اندیشیدن گروهی و کوشیدن جمعی، شاکله‌ی حکومت کردن و نوع حکومت آنان را تشکیل می‌دهد.

 

     پیش‌تر، جامعه را به اندامی تشبیه می‌کردند که گروهی در آن به مثابه مغز هستند و گروهی به مثابه دست و ...؛ اما در این وضعیت حکومت و در واقع جامعه نیز، خود را از تفکر و تدبر آن گروهی که آنان را به عنوان عوامل اجرایی صرف می‌داند، محروم می‌کند. در مقابل "خرد جمعی" و "هم‌افزایی" در تدبیر و عمل وجود دارد.

 

  آن نگاه اول(گروهی سر، بقیه دست و پا و...) در فضای صنعتی اصلاح شده است؛ در گذشته برای کارکنان صنعتی از واژه "نیروی کار" استفاده می‌کردند و مهم‌تر از این نام‌گذاری این بود که بر اساس این رویکرد و نگاه، تنها از توان فیزیکی و قدرت دست و بازوی کارگر استفاده می‌کردند و در واقع از یک سو خود را از توان فکری و یافته‌های او محروم می‌کردند و از سوی دیگر امکان بروز و شکوفایی را نیز از او می‌گرفتند؛ اما بعد از آن به نیروی کار پیشین به عنوان "منابع انسانی" نگاه شد که در واقع در این پیشرفت، گمان می‌کردند در قبال هزینه‌هایی که برای کارکنان انجام می‌دهند، باید عوایدی نصیب آنان شود.  امروزه در سازمان‌های پیشرو، نگاهی بسیار فراتر وجود دارد و در واقع از انسان و کارکنان سازمان با عنوان "سرمایه انسانی" یاد می‌کنند و چه جالب که در این سازمان‌ها، نگاه به "آموزش" نیز نگاه "سرمایه‌گذاری" است و آموزش را هزینه نمی‌دانند.

  در واقع انسان نزد آنان سرمایه است و کوشیدن برای آگاه‌تر کردن و توانمندتر ساختن او، از سرمایه‌گذاری‌های اصلی سازمان است(صلاحیت کارکنان را شامل تحصیلات، آموزش، مهارت و تجربه[به جای سابقه که بیشتر جنبه کمی دارد از تجربه استفاده می‌شود] می‌دانند. همچنین در برخی استانداردها(مثل ایزو) از عنوان "صلاحیت، آگاهی و آموزش" استفاده می‌شود و مثلاً در مدل تعالی سازمانی بنیاد اروپایی کیفیت از عنوان "توانمند سازها" یاد می‌کنند.)

 

   حال با این مقایسه، بهتر می‌توان نگرش موجود در آن نوع حکومت‌داری را دریافت. فاصله از میان ترجیح مردمان نادان تا ترجیح مردمان دانا؛ فاصله از تحمیق و استحمار مردم تا آگاه ساختن آنان.

 

   اما موضوع به همین جا ختم نمی‌شود و باید اندیشید درباره‌ی شرایطی که بیشتر از این خطرناک است.

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ٢ شهریور ۱۳۸٧