نجوا

 تقدیم به برادرم آقا مصطفی چمران

 

خدایا! مبادم که پیراهن ژولیده‌ای را ببینم و در چشم، اشک، حلقه و بر زمین، پای زانو نزند. خدایا! چگونه در اشک اختیار کنم، آن‌جا که پای برهنة کودکی، از سرما کز کرده را می‌بینم. چگونة نالة آوازم را نبرم آن‌جا که خفتگان در خیابان‌ها را می‌بینم. الهی! چگونه شرم نداشته باشم، آن‌جا که جانبردگان]جانبازان[ بهشتی را می‌بینم. چگونه عجوزة آزرم را به بالین نکشم، آن‌جا که سروپیکران تن‌باخته را می‌بینم. الهی! الهی! صبرم ده...آن‌گاه هر چه از ناپاکی در من تنیده، به ‌دورش ریز. گوشتم به استخوان رسان و آهم به فلک. می‌خواهم صریر قلم، پرده‌ها را بدرد. می‌خواهم ناله و آوایم در ملکوت آسمان و زمین، پایکوبان باشد، تا پژواک گفته‌هایم، ندایی از عروج و رستگاری باشد.

 

عجب دردی است، اگر سرشار از شوق باشی و ناتوان از پرواز. عجب جانکاه است اگر در دام، پرندگان آسمانی را نظاره‌گر باشی. عجب دردآور است تصویر اقیانوس در حصار تنهایی. وای! اگر دریا شنیده باشی و به بند مانداب، مانده باشی. اینجا سیری و گرسنگی هم، همرنگ آسمان سربی سرفه‌آور است.

 

اگر بر مرثیه «مرگ انسانیت» نگریم، دیگر مرده‌ام.

 

   + مهدی رزاقی - ٧:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱٦ دی ۱۳۸٥