شوق گناه*

شوق گناه*

(165)

خانمانسوز بود آتش آهي گاهي

ناله‌اي مي‌شكند پشت سپاهي گاهي

گر مقدر بشود، سلك سلاطين پويد

سالك بي‌خبر خفته به راهي گاهي

قصه يوسف و آن قوم چه خوش پندي بود

به عزيزي رسد افتاده به چاهي گاهي

هستيم سوختي از يك نظر اي اختر عشق

آتش‌افروز شود برق نگاهي گاهي

عجبي نيست اگر مونس يار است رقيب

بنشيند بر گل هرزه گياهي گاهي

چشم گريان مرا ديدي و لبخند زدي

دل برقصد ببَر از شوق گناهي گاهي

زرد رويي نبود عيب، مرانم از كوي

جلوه بر قريه دهد خرمن كاهي گاهي

                                (معيني كرمانشاهي)

شوق گناه* : عنوان اين شعر عنوانی است که شاعر اين سروده برای آن انتخاب کرده‌اند

 

 

 

 

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱٧ آذر ۱۳۸٦