من؛ تو. فاصله...

من؛ تو. فاصله...

 

(164)

 

 

  برای مهر خراسان، امام قریب غریب/ برای دوست شبخوان‌مان (دوست‌مان در وبلاگ شبخوانی)با یاد خوش خراسان/ برای آقای امیرمهدی حکیمی(دوست‌مان در وبلاگ کاغذها) برای فاصله‌هایش، برای حزن نوشته‌هایش و دلتنگی‌هایش، و با یاد خوش مشهد/ خانم مریم سپاسی(دوست گرامی‌مان در وبلاگ زبان سینما-که من عنوان سینما و حقیقت را دوست‌تر دارم-/

 

 برای وحید جلیلوند برای در مدینه بودنش این روزها، وحید که آخرین نوبت به بیمارستان رفتن با مادر همراه‌مان بود و من به رغم همیشه دلم می‌خواست دیرتر برسیم، دلم می‌خواست به او بگویم که آهسته‌تر برود و بگویم که از مسیری دورتر برویم تا دیرتر برسیم / برای کیومرث حقیقی-که زمانی کنارم بود که دیگر هیچ وقت، هیچ‌جا،  هیچ کس نمی‌تواند باشد، کیومرث که زمان رفتن مادر، من و او کنار مادر بودیم و برای آنچه که می‌گوید از آن هنگام و هنگامه/ برای خانم ستاری که آن هنگام شتافت/ برای علی جلیلوند که کمک بود و از یاران آن وقت یگانه، علی که اولینی بود که به بیمارستان، نزدمان شتافت / سید علی اسلامی که کنارمان آمد و بود/ و همسران نازنین برخی از این نام‌ها و دوست‌ها که یار و یاری‌رسان بودند پیش و پس آن هنگامه/ برای خانم ضیایی/ برای خانم فنایی/ برای ده‌ها و صدها نام‌ و یاد دیگر که به مدد مادر و برای رفتنش ثبت شده‌اند از دوست و خویشاوند(مثل خانواده عمه و عمو و...) و برای و و و.../ و برای یادهایی دیگر که نوشته‌ام‌شان که حق دوستی و ارتباط بوده و هست.

 

 برای حضرت عبدالعظیم حسنی که به مدینه و مکه مهمانم ساخت بعون الله/  برای آقای ایرانی(وبلاگ بیان ایرانی) برای اخوت بی‌دریغش/ برای خانم طالبیان(وبلاگ زندگی ساده و خواب‌های صورتی) برای لطف و محبتش/ و یاد آقای نصیری(وبلاگ یادداشت)، آقای بهشتی(وبلاگ شمر شناسی) و آقای طالبیان(وبلاگ قلم‌نوشت) که در فاصله‌ای از اینجا هستند.

 

 و برای/ به رسول ملاقلی‌پور که جسم بی‌جانش هم، آغوش‌‌ مادر را برای آرمیدن با "قطعه هنرمندان" عوض نکرد(مزار مادرش و او: بهشت زهرا، قطعه 224، ردیف 53 و شماره 35).

 

 

 

بین ما و نام یار/ یک بهار است انتظار

 

حق است ان شاء الله.

 

 

 

تو، نقطه، فاصله؛ تو، فاصله، من، نقطه، فاصله.

 

تو، نقطه، من، نقطه. ما- فاصله.

 

و من از کجا می‌دانستم که خط، فاصله می‌سازد؛ فاصله، خط-خط فاصله.

 

و آدمی را وقتی به روی شانه‌ها می‌برند، انگار که خط فاصله‌ای می‌شود، پیچیده و پوشیده. فاصله‌ی میان لله و الیه راجعون. فاصله میان دنیا و برزخش، همین خط است. برزخ که خود میانه است و جوف. شانه، کالبد، جسم، جان، جسم بی‌جان، هروله، رفتن و ماندن، ماندن- پیش از رفتن؛ ماندن- پس از رفتن.

 

و فاصله میان کفر و ایمان که کوتاه‌تر است از یک خط فاصله.

 

و تو گفتی که کوتاه‌ترین فاصله‌ی بین دو نقطه، خط مستقیم است. تو باز گفتی که قضیه‌ای است، قضیه حمار. و خب آدمی که نباید کمتر از حمار باشد. پس فاصله باید ‌گرفتن از کالأنعام، بل هم اضل و این چنین بود و لا الضالین گفتنم. و گفتی که کوتاه‌ترین مسیر برای وصل دو نقطه خط مستقیم است و آموزاندی اهدنا الصراط المستقیم. و انگار که سیر آغاز شود پس بسم الله. این صلاة در این صراط، انگار که از پایان به آغاز شد. از والضالین به بسم الله. و مرا که گفته بودند از بای بسم الله تا نون والضالین، بدین سیاق مسلمان ساختی‌ام و من خداپرست شدم. "با"، "ب"، و نقطه‌ی "با" و آن نقطه را امام و امیر گفتند؛ عالی و اعلاء. و گفته آمد "من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم" (برگرفته از اشعار  امام) خال لب، و در لب تنها خال، تنها نقطه، باز "با" بود. باز آغاز. و این گرفتار شدن و این "دچار" شدن (تعبیر مرحوم سهراب سپهری)، تسلیم شدن بود و تسلیم، نشان مسلمانیم. باز "با"، که گفتند، اول بسم الله بود که گفتند بسم الله، لُب قرآن است، که عصاره این هم، "باء" است و در "با" هم نقطه.

 

من؛ تو، نقطه. فاصله.

 

باز از دین و هندسه‌ام گفتی. نقطه، فاصله، خط ، مستقیم. و من برای رسیدن به تو، خط شدم.

 

و تو گفتی که کوتاه‌ترین فاصله‌ی بین دو نقطه، خط مستقیم است از نقطه‌ای، آغاز، بسم الله و در میان راه بود که دیدم که خط، انتها ندارد و باید که تا بی‌نهایت، امتداد یابد و این ناگزیر است و ناگریز. خط پایان نداشت و گفتی‌ام که فاصله بین دو نقطه، "پاره خط" است و من پاره پاره شدم.خط، شرحه شرحه؛ خط، پاره، پاره و این باز رجعت بود، نقطه بود. خط را که قطعه قطعه کنی، نقطه است، بی‌نهایت. کثرت در وحدت و وحدت در کثرت.

 

تو که گفته بودی، نقطه، "اثر قلم است، بر روی کاغذ"، و من آموختم که "این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم"(و گفته بودند "ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم"). این چنین داغ، نقطه، چشیدنی شد؛ اثر قلمی بر روی کاغذ. خاطره‌ای بر خاطر و یادی بر لوح وجود و....

 

لَو فَکَّر العاشق/ عاشق(؟) فی المنتهی     معشوقه اقصر من عشقهِ(متنبی(؟))[در مواردی "ممکن است" که این چنین باشد]

 

آن را که بصارت نبود، یوسف صدیق

 

                   جایی بفروشد که خریدار نباشد. سعدی(؟)

 

و تو که گفته بودی: "نقطه، اثر قلم است بر روی کاغذ"، حالا گفتی که این برای تقریب ذهن است و در هندسه، نقطه تعریف نشدنی است؛ خط تعریف نشدنی است.  و من که، برایم، "بی‌تعریف"، بی‌معنا شد. و این چنین شد، تردید و پرسش، و این چنین شد که هندسه شوخی شد و من، من که بی‌حوصله از اصول موضوعه و بی میل به پذیرش بدون حجت برهانی و استدلالی، از اصول بی‌حساب موضوعه‌ی هندسه بری شدم. و تو که معلم درس و راهبر و حجت مسیر راست من بین دو نقطه بودی، حجت صراط المستقیم و من که خداپرست بودم و من که ساینتیست(علم‌گرا) بودم و من که، "که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم"(برگرفته از اشعار امام).

 

و تو که گفتی حالا شرط این است که به موازات من رشد کنی و من خط شدم، "خط موازی" و رفتیم و رفتم و نرسیدم و فهمیدم و چشیدم که خطوط موازی تا بی‌نهایت به هم نمی‌رسند؛ خطوط موازی به هم نمی‌رسند، مگر در بی‌نهایت.

 

پس ِ آن، پس از آن، سپس، پس، از صفحه گفتی، فضا گفتی که دیده بودم که تعریف ندارد و حالا من که نزاع را دوست نداشتم، نمی‌خواستم که "خطوط متقاطع" شویم در یک صفحه و من که دوری و دوستی را نمی‌خواستم، که نفرت را دوستی نداشتم، نمی‌خواستم که "خطوط متنافر" شویم، در صفحه‌های جدا و شد "مرغم در آتش و ماهیم برون آب"(برگرفته از اشعار امام).

 

بگذار رهایش کنیم خطوط متنافر را در صفحه و مسیر خود. که نه، تنفر زیبا نیست، نفرت زیبا نیست. خطوط متقاطع را یک لحظه لمس است، تلاقی است، نقطه است و پس از آن یک بی‌نهایت از هر سو برای چهار سر خط، افتراق. و تو می‌دانی که آن یک لحظه هم در کنار آن بی‌نهایت، گویی که "حدش" همان صفر است و "صفر" هم «نقطه‌ی میان تهی شده» بود و هست. و حالا بماند خطوط واگرا و همگرا و تقعر و تحدب در "آینه‌های ناگهان"(نگاه به نام کتابی از دکتر قیصر امین‌پور).

 

پس مباد که اصول موضوعه، خودخواهانه شود و زورگویانه. چه مبتدی را و چه مهتدی را.

 

نقطه، آنا [به معنی مادر- در شعرهای شهریار گویا فرایش گرفتم] را آتا [به معنی پدر] می‌سازد و فرق بزرگ میان انبار و انباز، "نقطه" است(نگاه به حکایتی از سعدی).

 

 دیر بود. دوُر بود. دُوْر خیال تو گشتم، پس حاجی‌ام گفتند. کوشیدن و سعی شد. سعی، هروله‌ی مصفا از صفا تا مروه. صفا، مروه، آغاز، انجام، نقطه، نقطه، فاصله، راه، مسیر، صراطَ المستقیم، کعبه، نقطه؛ پس بشارت دادند، راست دینان. و دین گشت، دین حنیف.

 

گفته بودند که «بایدِ رسیدن»، رفتن است(شرط/ شرط لازم) و حالا می‌دانی که برای رسیدن باید که تا بی‌نهایت رفت.

 

 و شرط رسیدن، حالا "شدن" است و چون بی‌نهایت شوی، رسیده‌ای.

 

متن مرتبط: قرار به سفر حج بود/ نوشته هفتم وبلاگ

 

العبد: مهدی رزاقی

 

 

 

 بسم الله

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ٦:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱٠ آذر ۱۳۸٦