نجابت صدها بهار

نجابت صدها بهار

(160)

 

تو كز نجابت صدها بهار لبريزي

چرا به ما كه رسيدي هميشه پاييزي؟

 

ببين سراغ مرا هيچ كس نمي‌گيرد

مگر كه نيمه شبي   غصّه‌اي، غمي، چيزي

 

تو هم كه مي‌رسي و با نگاه پرشورت

نمك به تازه ترين زخمهام مي‌ريزي

 

خلاصه حسرت اين ماند در دلم كه شما

بيايي و بروي فتنه برنيانگيزي

 

بخند، باز شبيه هميشه با طعنه

بگو كه: آه عجب قصّه‌ي غم‌انگيزي!

 

بگو كه قصد نداري اذيّتم نكني

بگو كه دست خودت نيست تا بپرهيزي

 

ولي ببين خودمانيم مثل هر دفعه

چرا به قهر تو از جاي برنمي‌خيزي؟

 

نشسته‌اي كه چه، يعني دلت شكست، همين؟

ولي ببينمت انگار اشك مي‌ريزي

 

عزيز گريه نكن من كه اوّلش گفتم

تو از نجابت صدها بهار لبريزي

(آقاي مهرداد نصرتي)

   + مهدی رزاقی - ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; ۳ آذر ۱۳۸٦