رنج دانستن- رنج ندانستن/ بار دانستن

 

 

  چه نعمتی است نادانی برای بال‌های پرنده؛ دانستن، حجم قفس را به رخ پرنده/بال پرنده(؟) می‌کشد.(سید حسن حسینی)

 

 

 چند سال پیش یکی از فرزندان مرحوم آقای طوطی(درباره آن مرحوم در پست در مدح مولا-پست  صدوبیستم وبلاگ نوشته‌ام)، از بزرگی یاد کردند و پرسیدند که آیا در مجالس وی شرکت می‌کنم یا خیر؛ من پاسخم "خیر" بود و ایشان دوباره از چرایی آن پرسیدند.

  در نوشته‌ی "اسمع، افهم" این موضوع را بیان کردم که "شنیدن"، کلید ورود به فهم است و جالب است که در هنگام تلقین میت هم این تقدم و تأخر رعایت شده است و شنیدن، قبل از فهم آورده شده است.

 

 

 البته در نگاه عام‌تر، مقصود از شنیدن، دریافت کردن اطلاعاتی از بیرون است(علوم حصولی) و بنابراین این گام اول می تواند که علاوه بر شنیدن، شامل خواندن و دیدن و ... نیز بشود. اما نباید فراموش کنیم که این تنها مرحله اول قدم نهادن در این مسیر تعالی و سرآمدی است و وقوف و ماندن در آن مرحله، مطلوب نمی‌باشد(فقط سرگرم دویدن بودن، بدون درنظر داشتن مسیر و مقصد- رجوع به متن گون و نیز قلب دوم-پویه و پویه2/ پست‌های صدوچهاردهم و صدوبیست‌یکم وبلاگ) و پس از آن، با اندیشیدن و برگزیدن و به‌کاربستن و آموزاندن می‌باید که حلقه‌های دیگر این زنجیره و سلسله را تکمیل نمود(عالم بی‌عمل را درخت بی‌ثمر و زنبور بی‌عسل دانسته‌اند. علم چندان که بیشتر دانی(خوانی)/ چون عمل در تو نیست نادانی).

 

 

 البته نباید که اشتباه شود، یعنی می‌توان که در عین اندیشیدن و به کاربستن آموخته‌های پیشین، برای دیدن و شنیدن و فراگرفتنِ تازه‌های دیگر نیز کوشید، اما نباید به صرف شنیدن و بودن در جلسات و ... بسنده کرد، بی‌ آنکه اندیشید یا که به‌کار بست(رجوع به نوشته گون. به کجا چنین شتابان...)

 

 

 آن عبارت مرحوم دکتر سید حسن حسینی را بسیار دوست دارم و چه نعمتی است نادانی برای بال های پرنده.

 

 

 گاهی این چنین است و جهل فرد نسبت به وضعیت و شرایطش یا جهلش نسبت به وضعیت مطلوب، پذیرفتن و تحمل کردن و به‌سر بردن در شرایط موجودش را برایش ممکن یا سهل می‌کند یا اساساً نمی‌اندیشد و موضوع و مشکل و دغدغه‌ای برایش پیش نمی‌آید(به انتفاع مقدم). اما این برای جهل کامل است و داستان علم بر جهل و دانستن ندانستن، داستان دیگری است.

 

 

  گاه چنین است که "دانستن"، تنگنای حجم و حبس قفس را به رخ آدمی می‌کشد، بی‌آنکه چیزی از دستش برآید یا از سر به دیوار و میله کوبیدن و کوفتن، حاصلی باشد.

 

 

جهل را به دو گونه تریف می‌کنند؛ جهل مرکب و جهل بسیط(. آن کس که بداند و بداند که بداند/ اسب شرف از گنبد گردن بجهاند. آن کس که بداند و نداند که بداند/ بیدار کنندش که بسی خفته نماند. آن کس که نداند و بداند که نداند/ لنگان خرک خویش به مقصد برساند. آن کس که نداند و نداند که نداند/ در جهل مرکب ابد الدهر بماند.[مطمئن نیستم که این ابیات درست در ذهنم مانده است و یا نه]).

 

 

  در جهل مرکب، فرد نسبت به نادانی خود هم درباره آن موضوع مورد نظر، جاهل است و شاید همین باشد که یک فراغت و آسودگی ظاهری برای او ایجاد می‌کند(شاید). اما زمانی که فرد، نسبت به جهل خود، آگاه است و می‌داند که نمی‌داند، رنج و بار این دانستن ندانستن بر شانه و دوش و گرده های او سنگینی می‌کند. و به گمانم بیشترین سختی و رنج در این میان از آن همین علم بر جهل باشد که آن را می‌توان هم رنج دانستن دانست و هم رنج ندانستن. این چنین است رنج دانستنِ ندانستن.

 

 

 از سوی دیگر و در آخر هم این‌که، خود دانستن، و علم‌ْ داشتن هم، برای فرد، بار مسئولیت می‌آفریند. فرد "قاصر"(فردی که علم به وظیفه خود نداشته است) «ممکن است» که برای "قصور" و کوتاهی خود در کوشیدن برای فراگرفتن، مسئول و پاسخگو باشد(ممکن است که جهل فرد قاصر درباره‌ی موضوعی، ناشی از کوتاهی خود او نباشد)؛ در عوض، فرد "مقصر"، برای عمل نکردن به وظیفه‌ای که نسبت به آن آگاه هم بوده است، «بی‌شک» مسئول خواهد بود.

 

 

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; ٢٢ مهر ۱۳۸٦