حرف دیروز( ۱۳)- خوف و رجاء

 

 

 چندین سال پیش و پیش از این که منزلِ دوران ریاست‌جمهوریِ آقای رجایی به موزه تبدیل شود، به دعوت یکی از آشنایان به آنجا رفتم. چند چیز در آن محیط برایم جالب بود یا نظرم را جلب کرد. از لهجه‌ی خاص قزوینی خادمی که از همراهان سابق آقای رجایی هم بوده است بگیر، تا میز مطالعه‌ی ساده و قدیمی‌ای که با روکش مشکی‌ و رنگ مات طوسی‌اش، بیشتر برای من یادآور دوران تحصیل بود تا یک رئیس‌جمهور. وضعیت اتا‌ق‌ها و ... هم به‌نوبه‌ی خودش متفاوت بود.

 

 

 در زمان دیدار من، با توجه به این‌که کف اتاق‌ها استحکام کافی نداشتند، امکان بازدیدهای عمومی وجود نداشت؛ اما همان موقع هم مشغول مقاوم سازی بنا، برای تبدیل آن به موزه بودند.

 

 

 بعد از تبدیل آن منزل به موزه، از آن بازدید نکرده‌ام و وضعیت کنونی آن‌جا را نمی‌دانم، اما در خاطرم هست که یکی از غیر منتظره‌ترین مشاهداتم در آنجا، مربوط به کتابخانه‌ی ایشان بود؛ در یک نگاه عمومی، سهم آثار مرحوم آقای بازرگان در این کتابخانه، بیشتر از دیگر نویسندگان(مثلاً آقای مطهری یا دکتر شریعتی) بود.

 

 

 شاید که بعدها، آقای رجایی کامل و همه جانبه معرفی نمی‌شدند. به روابط و همکاری‌های ایشان با برخی از ملی- مذهبی‌ها، گروه نهضت آزادی و ... کمتر پرداخته می‌شود.

 

 

 همسر ایشان، خانم عاتقه رجایی، در دسته‌بندی‌های امروز در مجموعه‌ی موسوم به اصلاح‌طلبان جای می‌گیرند و در انتخابات نهم ریاست جمهوری و پس از آن به برخی از بهره‌برداری‌های از نام آقای رجایی معترض بودند.

 

 

  در همان زمان حیات آقای بازرگان، گویا خانم رجایی به خاطر اختلاف نظر با ایشان اظهار نظری می‌کنند که مرحوم بازرگان هم در جواب می‌گویند "اونی که به ما [ ... ] بود، کلاغ [دم بریده بود]". ( یک مثل قدیمی فارسی است که قسمت اول آن را من برای رعایت احترام آقای بازرگان ننوشتم و قسمت دوم آن را هم، نسبت به اصل مَثَل، خود ایشان در بیان‌شان تغییر داده بوده‌اند).

 

 

 در زمان اولین دوره ریاست جمهوری پس از انتخاب سید ابوالحسن بنی‌صدر توسط مردم و تنفیذ حکم او به‌وسیله‌ی امام، میان او و مجلس -که بسیاری از طرفداران حزب جمهوری در آن قرار داشتند- بر سر انتخاب نخست‌وزیر اختلاف نظرها، آشکار می‌شود؛ در آخر، مجلس 14 نفر را به او پیشنهاد می کند که او هفت نفر از آنان را حذف می‌کند و با نظر مجلس از میان هفت نفره باقی مانده، آقای رجایی به نخست‌وزیری وی انتخاب می‌شود.

 

 

 در دورهای اول و دوم ریاست جمهوری بنا بر این بوده است که رئیس‌جمهور، معمم نباشد(در دولت موقت نیز که به دستور امام، آقای بازرگان به عنوان رئیس، مسئول تشکیل آن شد، دولت این چنین نبود. بعد از هشتم شهریور 1360 گویا با مذاکرات برخی از مسئولان نظام، مانند آقای رفسنجانی و ...، روحانیان نیز در این عرصه ورود می‌کنند). در انتخابات ریاست جمهوری اول و دوم هم، باز وضع به همین منوال بود. آقایان حبیبی و بنی‌صدر، رجایی، فارسی و ... از جمله‌ی متقاضیان نامزدی ریاست‌جمهوری آن دوره‌ها بودند.(آقای جلال الدین فارسی که کاندیدای مورد نظر حزب جمهوری بوده‌اند، با توجه به نداشتن شرط ایرانی‌الاصل بودن رئیس‌جمهور، ایرانی بودن هر دوی پدر و مادر، گویا با نظر امام حذف می‌شوند- آقای رجایی گزینه اولی برای حزب جمهوری نبوده‌اند. در اولین دوره ریاست جمهوری نیز، مسعود رجوی هم در ابتدا متقاضی نامزدی بوده است که درباره عدم شرکت او دو قول را شنیده‌ام؛ اینکه او خود انصراف داده است-بعد از انتخاب اولین رئیس‌جمهور، آن دو با هم همکاری و همفکری داشتند- و یا اینکه به او نیز، گویا با توجه به عدم رأی وی به "جمهوری اسلامی"، امام اجازه شرکت نداده است).

 

 

آقای رجایی پس از تجربه‌ی نخست‌وزیری در اولین دوره ریاست‌جمهوری و پس از خلع و فرار بنی‌صدر - همراه با رجوی-، در دومین انتخابات ریاست جمهوری به عنوان رئیس‌جمهور برگزیده می‌شود و حکم وی توسط امام تنفیذ می‌شود(سخنرانی امام هنگام  تنفیذ حکم رئیس‌جمهور اول و دوم از برخی جنبه‌ها، بسیار متفاوت بودند و گفتن عبارت "حب الدنیا رأس کل خطیئه"، توسط امام در اولین تنفیذ، بعدها مورد توجه قرار گرفت. آقای بنی‌صدر از جمله با شعارهای اقتصادی و علاج اقتصاد بیمار کشور وارد شده بودند و نیز آن زمان دیوار نوشته‌ی "بنی‌صدر، صد در صد" را در کوچه و خیابان‌های شهر، می‌شد که دید).

 

 

آقای رجایی، دکتر باهنر را با توجه به آشنایی‌های پیشنشان و نیز سوابق مشترک "آموزش و پرورشی‌شان" به عنوان نخست‌وزیر، برمی‌گزیند که این بار به خلاف انتخاب نخست‌وزیر رئیس‌جمهور پیشین، این فرایند با مسائل عمده‌ای روبه‌رو نمی‌شود.( در دومین دوره ریاست‌جمهوری آقای خامنه‌ای نیز، با اشاره امام، مهندس میر حسین موسوی مجدداً به عنوان نخست‌وزیر معرفی می‌شوند که این موضوع -با توجه به صحبت‌های پیشین رئیس‌جمهور مبنی بر عدم انتخاب آقای مهندس موسوی به عنوان نخست‌وزیر- مورد اعتراض برخی از نمایندگان جناح راست مجلس قرار می‌گیرد، تا آنجا که یکی از آنان به اعتراض، نقل به مضمون از تعبیر "پوزبند فرستادن از جماران" استفاده می‌کند.)

 

 

 سال 1360، در تاریخ انقلاب ایران، سال بسیار ویژه‌ای است و بسیاری ار تغییرات، تنازعات و چرخش‌ها صورت می‌پذیرد که برخی از موارد آن را در نوشته‌ی "مرداد/ امرداد" آورده‌ام و مرور آن را در اینجا پیشنهاد می‌کنم(این به خاطرم آمد که حتی درباره موضوع لزوم حجاب هم، این مسئله در ابتدا وجود نداشت؛ برای مثال و دیدن شاهد مثال، فیلمی توسط آقای مسعود کیمیایی در سال 1359 ساخته شده است که، از بازیگران زن فیلم، بدون روسری هم هستند).

 

 

در سال 1360، آقای خامنه‌ای در روز ششم تیر ماه در مسجد ابوذر تهران در اثر انفجار ضبط صوتی مجروح می‌شوند(گروه فرقان). فردای آن روز، هفتم تیر ماه، انفجار دفتر حزب جمهوری رخ می‌دهد.(آقای خامنه‌ای در بیمارستان بستری بوده‌اند و در این جلسه حضور نداشتند، گویا آقای رفسنجانی برای عیادت ایشان می‌روند و آقای رجایی نیز قبل از انفجار، آن نشست را ترک می‌کنند).

 

 

در هشتم شهریور همان سال هم، با انفجار دفتر نخست‌وزیری، آقایان رجایی و باهنر از میان یاران انقلاب حذف می‌شوند.

 

 

بعدها نقش افرادی مثل مسعود کشمیری و کلاهی، علل رشد آنها در مناسبات حکومتی، علل میدان دادن زیاد به برخی توابین و ... مورد توجه قرار گرفت. به هر حال، هنوز هم برخی ابهام‌ها درباره‌ی ابعاد آن وقایع وجود دارد و برخی از آن موضوعات هنوز هم در بعضی شرایط و مواقع، مستمسک منازعات کنونی بعضی از گروه های داخلی نظام برای محکوم کردن و مقصر دانستن برخی، قرار می‌گردد.

 

 

 

 

 

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۳۱ شهریور ۱۳۸٦