معبر

بسم الله الحق

 

 

 

همسخن شکیب! تو را به حقیقت سوگند که قدری حتی یک بار از روزمرگی رها شویم، که حتی دفعه‌ای یا لحظه‌ای زندگی را چیزی جزء ]زنده ای[ بدانیم. تا مبادمان روزگارانی که، زنده بوده‌ایم تا زنده باشیم و بس! تا آمدن و رفتنمان تنها چنین نباشد که جویی ساخته باشند  و در آن به راهی که خود ساخته‌اند، به گذری از پیش معلوم، بسپارندمان و در آخر «هیچ». این «کانالیزه» شدن، این «روزمرگی» آفت زندگی است. پیچکی است که ریشه را می‌خشکاند و درخت را بی‌بر می‌کند یا تلخ ثمر. این که هر صبح برخیزیم و تا خواب شب همان کنیم که دیروز کرده‌ایم، همان طور باشیم که هفته  گذشته بودیم.  همان خوردیم و همان پوشیم و همان . . .  و همان و همان و همان که ماه و سال پیش و پیش از آن بود و پس از این نیز همان باشد، این یعنی «مرگ» و یعنی «هیچ».

 

«جور دیگر باید بود»

 

نجیب غمین! تو را به دوستی، تو را به ایمان، تو را به یقین، بیا و یک‌بار از این رود فزاینده و فراموشی‌زا -تا مجالی هست- به کنار آییم و بنگریم. ابتدایش کجا بود، کجا هستیم و آخرش چیست؟ بیا تا میان «زنده بودن» و «زندگی کردن» تمیزی قائل شویم. بیا یک روز که از خواب برمی‌خیزیم -آن گونه عادت کردیم، آن طور که از پدران ومادران‌مان زاده شدیم  و آن گونه که در شناسنامه‌هامان هست- مسلمان نباشیم. بیا و ببینیم چرا، در اسلام، هر کس خود باید، به باور اصول این دین برسد. باید از «صفر» آغاز کرد. «توحید» را باید فهمید، «نبوت» را باید نیاز داشت، «معاد» را باید طلبید و «شیعه» اینها را «امامت» و «عدل»  پنج اصل غیرتقلیدی و پنج باور غیر ژنتیکی شناسانده  و همه را به اندیشیدن به آنها  فراخوانده  و هرکس برای «مسلمان بودن» باید به آنها برسد و لا غیر. اگر درباره هرچه، این چنین کنیم، باورهامان را زندگی کرده ایم. ایمان‌هامان را مجسم کرده‌ایم و در آخر به یقین رسیده‌ایم که ارمغان این مجموعه «خشنودی» است.

 

اگر این برهان‌ها را بجوییم، دگر خدامان، دین‌مان ، مذهب‌مان و گام‌هایمان یا حتی هردم‌مان جلوه‌ای است از زندگی و غریب با روزمرگی.

 

به آنهایی که به باورهاشان ایمان داشتند و عقایدشان یافته همت‌شان بود، بنگر که چه زیبا، چه اندازه بزرگوارانه، پاس داشتند یقین‌شان را. چه به باور صحیحی رسیده بودند و چه سقیم. چه یقین‌شان هم راستا بود و چه متضاد. چه "حسین" بودند در کربلا و چه "چگورا" در کوبا.

 

 اینکه با تلخ کامی، دستها را به دور پای حلقه کرده و سر به زانو نهاده، این که به گوشه‌ای خزیده یا کناری گزیده، آدمی را از پوییدن، از جستن، از یافتن و از به عمل پرداختن باز می‌دارد. این رکود، این سکون  و این رخوت، آفت است، تهی آور است، بیزاری آفرین است و پشیمانی زا.

 

این‌که برای روزگار و «آن»های از دست رفته، تنها "غمبرک" بزنیم و این «دم» را و این «آن» را هم بی‌هیچ تجربه‌ای از «رفته ها»، «خود خوری» کنیم، غبن و زیان  مضاعف است.

 

اصلاً این «بدحالی‌ها» از این است که انتتخاب نکرده‌ایم که درست چه بوده است. نمی‌دانیم آن چه کرده‌ایم  صواب بوده یا ناصواب. این «ناخشنودی» را آنانی که به اصولی رسیده‌اند  و همواره در همان هم به پویایی می­پردازند، ندارند و همان آنهایند که هرچه کردند بر اساس آن باورهاشان بوده. همان آنهایند که خشنودند از این که، هر چه انجام داده اند، آن بوده که صواب یافته بودندش.

 

دیر زمانی است که «عدل» بیشترین تمنایم شده، عدل برای همه، برای «هستی و هستها». این شمول، شبیه خواستنم برای هدایت همه است آن‌جا که می‌گوییم «اهدنا الصراط السمتقیم»، یعنی «ما» را به صراط مستقیم هدایت کن. هرکس به تنهایی این آیه را می‌خواند، اما می‌گوید ما را هدایت کن . این «ما» چه کسانی هستند؟ چه بهتر که این «ما»، این «نا» در «اهدنا» به وسعت تمام موجودات باشد.

 

 

 

«عدل» را هم این‌گونه می‌خواهم. وقتی می‌خواهند عدل را تعریف کنند، می‌گویند: «وضع کل شی فی موضعه»، یعنی هر چیز را در جای خودش قرار دادن- چه اندازه آرمانی است- هرچه فکر می کنم، نمی‌توانم هیچ چیز زیباتر از تاویل این تعریف بیابم. خیال به حقیقت پیوستن این «عدل» به پروازم در می‌آورد.

 

اگر این گونه شود، هیچ کس اشتباه نمی‌کند. هیچ گناهی نمی‌یابی، برای قابل دسترس بودن این تعریف، آن را محدود کرده اند و گفته اند عدل یعنی گناه کبیره انجام ندادن و بر صغیره اصرار نداشتن، اما اگر هر چیز را در جای خودش قرار دهیم دیگر هیچ گناهی نمی‌توانی بیابی. با این تعریف‌، «صلح» -این زیور دنیا- فراگیر می‌شود و ماندگار. چه، هرکس، هر قوم و قبیله همان دارد که از آن اوست و از متعلقاتش هیچ، به دست دیگری نیست. با این تعریف، «فقر» نقاب به رخ درمی‌کشد و هر چیز که از جنس «عدم» است، «عدم» شود. اما برای رسیدن به آن، هم باید بدانیم که جای صحیح هر شی کجاست و هم جسارت گذاردن آن را در جایش داشته باشیم. سفر به این آرزو دو مقدمه می‌طلبد، یکی علم برای دانستن عدل

 

 [زنده ای]:

 

در آیین نگارش فارسی اگر در آخر کلمه‌ای «ه» غیر ملفوظ وجود داشته باشد، به هنگام افزودن «ی» به آن (برای ساختن مصدر یا صفت نسبی یا ...) آن «ه» حذف می شود و «گ» جایگزین آن می‌شود (برای مثال خانه و خانگی یا ....)؛ اما من اصرار دارم «زنده بودن» را به دوگونه نمایش دهم یکی «زنده‌ای» که در واقع نوعی نادرست از آن است و دیگری «زندگی» که برای درست بودنش مرهون پیراستگی‌ها و آراستگی‌هایی است

 

مهدی رزاقی

 

 

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; ٦ بهمن ۱۳۸٥