قیام و قعود

پیشکش امام عارفان و  امیر مؤمنان ،امیر کردار و کلام،  و به یاد استاد محمد‌رضا حکیمی (برای "با جاری صلابت اعصار")

 

امام سلام؛  حجت حق بر خلق سلام؛ غائب سلام، منتظر سلام؛ هادی سلام. گفتمت هادی ، گفتمت سلام؛ غائب حاضر ...؟

 

راستی بانگ خروس خوان مژده سحر و صبح کجاست؟ راستی امام غائب کجاست؟ راستی قائم منتقم کجاست؟ گفتم انتقام؛ یادگار گونة سیلی . . . کجاست؟ راستی دامان خاک آلوده، راستی مصراع سوخته کجاست؟ واویلا! هیهات! راستی بر ابو غیرت چه گذشت ؟ آه!

 

بر سر عدل چه آمده که خمیده می‌بینمش؟ بر سر جود چه آمده که جامه دریده می‌بینمش؟ جور را که کاخ سبز ساخته؟ کجاست ابوذر زمانه ؟ کجایند ابوذرها؟ عمارها؟ تمارها؟ به دوش جمله‌شان «چل ساله دارها»؟ دلم گرفته است با این رگین کاخها. کجاست مفسر «کنز» به جنگ ابن عاصها و وقاصها؟ خسته‌ام ز زهد فروشان عافیت طلب. خسته‌ام از های وهوی کنان بی خاصیت. خسته‌ام از لاف زنان بی معرفت. خسته‌ام ز تن فروشان پیش دست، وطن فروشان پست و هر که باشد هر چه از این دست.

 

 از شرق‌ از غرب، از شمال از جنوب، از چپ و راست خسته‌ام. باور کن خسته‌ام. از طمع خسته‌ام. از پنهان‌ترین شهوت‌ها در زیباترین پوستین خسته‌ام. باور کن خسته‌ام.

 

معلم! مراد! مربی! حکیم! چه حاصل از دامن برکشیدن و لب فروبستن و دم بر نیاوردن و به عوض شقشقه‌ای گهگاه. من اگر بنشینم/ تو اگر بنشینی/  چه کسی بر خیزد؟/ چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم / خانه‌اش ویران باد   خانه‌اش ویران باد   خانه‌اش ویران باد. (حمید مصدق)

 

باور کن "غم این خفته‌ی چند/ خواب در چشم ترم می شکند"(نیما)

 

باور کن «همه آرزویم، اما . . .» (م . سرشک)          و باور کن . . . حالا بماند.

 

حرفهایی هست برای نگفتن. شعرهایی برای نسرودن. نانوشته‌هایی برای نخواندن؛ بسترهایی برای نخوابیدن. باور کن اینها که می‌گویم، همه هست که نباشد . . . حالا بماند.

 

باور کن چه نادیدنی‌ها دیدم؛ دختر فقر، مادر ترس، گربة حجب، غزال دزد، مادیان هرجایی، بز . . .  چه بگویم؟ حالا بماند.

 

 حرف‌هایی هست که باید بماند. حرفهایی که حالا ناگفته می‌ماند. حرفهایی که تر است و ناب است. حرف‌هایی که چهره به چهره و چشم در چشم نمی‌توان گفت. حرفهایی که آن زمان می‌گویی کاش یا این شرم نبود یا کاش کاغذی و نامه‌ای بود و در آن سیلان هیچ پیش از آن را به یاد نمی‌آوری که به کاغذ و نامه ز واهمه و بیم و غیرت گفته بودی، حالا بماند.

 

«مرغ حق را دهن آلوده نمی‌بود به خون/ سخن حق اگر این گونه گلوگیر نبود» (امیری فیروزکوهی)

 

چه شده؟ می‌بینم مضطرب شده‌ای؛ هیچ باکت مباد. " اتفاقی نیفتاده است. تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم» (سید علی صالحی)

 

این زمزمه اینجا آشناست. «با این همه، عمری اگر بود» . . . حالا بماند.

 

این طبلهای تهی و طبالهای تهی‌تر به تهوعم می دارد؛ گوشم می‌آزارد و طاقتم طاق می‌کند.

 

   + مهدی رزاقی - ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱٤ دی ۱۳۸٥