در هوای تو

در هوای بوسه ات نفس می‌کشم

به هوای دیدنت می‌بینم

اگر نباشی حس لامسه به چه کارم آید

 

حواست هست از احساس می‌گویم

نه هوس نه حتی حس

...................................................................................................

در هوای بوسه ات نفس می‌کشم

به هوای دیدنت می‌بینم

اگر نباشی حس لامسه به چه کارم آید

 

حواست هست از احساس می‌گویم

نه هوس نه حتی حس

 

 

بساوایی احساسی ترین حواس است

 

بسا آوا که در پس این راز است

بگذار بگذر

بگداز بگداز

این روزگار ناساز است

 

مرا چه مقام است چه مکان است

"بسا کسا که تو را آرزمند است"

 

اما بگذار باشد                              بماندم

در روزگارانی که نور چشمم نیست

چشمم را نور نیست

دگر معجزه طور در کار نیست

به کدام فانوس در دست تو را بجویم

از این دست حکایت فراوان است

همین دست

همین دست مرا اساس سامان است

 

این اشک تو را امان / آن اشک تو امان

مرا اشک بی امان است

   + مهدی رزاقی - ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۱ امرداد ۱۳٩٤