ساقی‌نامه

ساقی‌نامه

(30/6/1387- ۲۲6)

 

پریشان دماغیم ساقی کجاست؟    

                             شراب ز شب مانده باقی کجاست؟

دماغم  ز میخانه بویی شنید                     

حذر کن که دیوانه هویی شنید

الهی به جهان خراباتیان              

                             کزین تهمت هستی‌ام وارهان

به خمخانه‌ی وحدتم راه ده                  

                             دل زنده و جان آباد ده

خدا را ز میخانه گر آکهی   

                             به مخمور بیچاره بنما رهی

* که از کثرت خلق تنگ آمدم

                             به هر سو شدم سر به سنگ آمدم

 

** بیا ساقی آن می به گردش درآر

که دلگیرم از گردش روزگار

 

*** می‌ای ده که چون ریزی‌یَش در سبو    

                              برآرد سبو از دل آواز هو

به میخانه آی و صفا راببین                        

                             مبین خویش را و خدا را ببین

می‌ای کاو مرا وارهاند ز من            

                             از این و از آن و ز ما و ز من

از آن می که چون شیشه بر لب زنم     

                             لب شیشه تبخاله از تب زنم

تو در حلقه‌ی می پرستان درآ                    

که چیزی نبینی به غیر از خدا

بده ساقی آن می که تا دم زنم                

                             قلم بر سر هر دو عالم زنم

سبک باش و رطل گرانم بده                 

                             وگر فاش نتوان، نهانم بده

که در آتش است این دل روشنم      

                             همانا که آبی بر آتش زنم

ز من بشنو ای پیر آموزگار              

                             مکن تکیه بر گردش روزگار

که این منزل درد و جای غم است    

                             در این دامگه شادمانی کم است.

 

از ساقی‌نامه‌ی جناب میر رضی‌الدین آرتیمانی که خدا را شکر امسال هم، رفتن بر سر مزارش قسمت شد.

 

 

ابیاتی را که با ستاره مشخص کرده‌ام به قرار زیر بیشتر می‌پسندم

* که از صحبت خلق تنگ آمدم    

                             به هر سو شدم سر به سنگ آمدم

 

** بیا ساقیا می به گردش درآر

                        که دلگیرم از گردش روزگار

 

*** از آن می که چون ریزی‌یَش در سبو        

                              برآرد سبو از دل آواز هو

 

 

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

دعا در قرآن(10)

دعا در قرآن(10)

(30/6/1387- ۲۲5)

 

 رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلاَةِ وَ مِن ذُرِّیَّتِی رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاء

 

«آیه 40 سوره ابراهیم»

 

 

پروردگارا، مرا و خانواده‌ام را بر پا دارنده‌‌ی نماز قرار ده. پروردگارا، و دعایم را بپذیر.

 

   + مهدی رزاقی - ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

رسم بندگی(2)

رسم بندگی(2)

(23/6/1387- ۲۲4)

 

    ... با این تعریف که در نگاه عاشق هر چه منسوب و مربوط به معشوق باشد و هر چه از او سربزند برای معشوق زیبا و دلخواه و حسن و صواب است، این نوع عاشقی در روابط میان نوع انسان، مناسب به نظر نمی‌آید و در مقابل، آن دوست داشتن و حبی را می‌توان فرض کرد که دوست، نیک‌خواه دوست و محبوب است و چنانچه چیزی از ناراستی و ناصوابی در او بیابد از آنجا که نیکوتر شدن او را بیشتر دوست دارد(دوست‌تر دارد) می‌کوشد تا آن عیب موجود را برطرف کند و حسن محبوب را بیشتر کند.

   گویا که "رابطه‌ی خدا با انسان" هم در مقام تشبیه، مانند همین "دوست‌داری" باشد و نه آن "عاشقی".

     خداوند از آنجا که نیکی و خوبی و خیر را دوست دارد و بیشتر از این، از آنجا که بر اساس نگاه محبانه‌اش،  به مثابه یک مشفق، زشتی و ناراستی را برای دوست، دوست ندارد و از آنجا که بهتر شدن دوست را از خود دوست، بیشتر دوست دارد، بنابراین درباره‌ی او شدید است و سخت‌گیری می‌کند، تا که او از این مدار شایستگی خارج نگردد. شدید است تا دوست، در مدار و مسیر و محورِ "داشتنِ شایستگیِ دوست داشته شدن" قرار داشته باشد.

  بنابراین رابطه‌ی خداوند با انسان -که موجودی ناکامل و در مسیر کامل شدن است- رابطه‌ای بر اساس حب است و نه عشق.

   اما از سوی دیگر می‌توان گفت که عشق ورزیدن به یک خوب مطلق و مطلق خوب شایسته و به‌جاست. بنابراین "رابطه انسان با خداوند" می‌تواند که تابع چنان نگاه عاشقانه‌ای باشد.

    رابطه‌ی انسان با خداوند می‌تواند که رابطه‌‌ای با محور و مدار عشق باشد؛ چرا که در واقع، هر چیز خداوندی حق است و اطاعت از خواسته او -چه معشوق علت و دلیل آن را بداند و چه نداند- به سبب اینکه خواست یک دانای کل و خیرخواه و فیاض علی الاطلاق است، به سود بنده است. در این مقام، "عسی ان تکرهوا شئیا"، بشارت و ارمغان "و هو خیر لکم" را در پی دارد و آن تلخ کامی نیز به سود او بوده است.

   وجود ادب عاشقی، بنده را چنان می‌کند که خود، مستقل چیزی نخواهد و اراده‌ی معشوق، همان خواست او شود.  با توجه به مطلق خیر بودن و خیر مطلق بودن پروردگار، حق هم همین است که اراده‌ی خداوند خیر بنده است. این ادب بنده تا آنجا پیش می‌رود که معشوق حجابِ "خویشتن" را کنار می‌زند؛ "منِ او" نیست می‌شود و منیت او پایان می‌یابد و همه او(خدا) شود(فنای فی الله و بقاء بالله)

ترسم ای فصاد اگر فصدم کنی        نیشتر را بر رگ لیلی زنی

 

 

   یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ مَا لَکُمْ إِذَا قِیلَ لَکُمُ انفِرُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الأَرْضِ أَرَضِیتُم بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا مِنَ الآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا فِی الآخِرَةِ إِلاَّ قَلِیلٌ

 اى کسانى که ایمان آورده‏اید! چرا هنگامى که به شما گفته مى‏شود: «به سوى جهاد در راه خدا حرکت کنید!» بر زمین سنگینى مى‏کنید (و سستى به خرج مى‏دهید)؟! آیا به زندگى دنیا به جاى آخرت راضى شده‏اید؟! با اینکه متاع زندگى دنیا، در برابر آخرت، جز اندکى نیست!  [آیه و ترجمه آن را از نرم‌افزار المبین آورده‌ام]

 

 

   + مهدی رزاقی - ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ٢۳ شهریور ۱۳۸٧

رسم بندگی(1)

 

رسم بندگی(1)

(16/6/1387- ۲۲3)

 

    چنانچه بر این نوشته، به لطف الهی، ثوابی محتمل باشد از جمله نثار مرحوم اکبر رادی و داوود اسدی.

 

 

  هدیه به آقای ابولفضل درخشنده(وبلاگ تخریب‌چی دوران) و هدیه به وبلاگ آغازی بر یک پایان(یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم) و ارمغانی به دوستان گرامی آقایان میثم بیگلر، علیرضا شمسایی و ناصر بوذری

 

 

اعوذ بالله فی کل شأن/ اعوذ بالله فی جمیع احوالی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

إِنَّ الْإِنسَانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ

وَإِنَّهُ عَلَى ذَلِکَ لَشَهِیدٌ

وَإِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ

 

   إِنَّ الْإِنسَانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ ؛ این آیه، گویا که گلایه و شکوه‌ای مشفقانه و محبانه باشد که خداوند به انسان بیان می‌دارد.

   گفته شده است که اگر شما می‌خواهید که با خداوند سخن بگویید، نماز بخوانید و اگر می‌خواهید که خداوند با شما سخن بگوید، قرآن بخوانید؛ ‌خداوند در این آیه به انسان بیان می‌دارد که همانا "نسبت به ربش" ناسپاس است. اما، گویا که خداوند در این گفتگوی با بنده، حال او را مراعات کرده و بیان نداشته است که "نسبت به «من»" ناسپاس است(تا شرمساری بنده کمتر باشد) و برای بیان مقصود از واژه "رب" استفاده کرده است، تا شرم حضور ما به هنگام خواندن این آیه بیشتر نشود(و از سوی دیگر به یاد آوریم که این ناسپاسی نسبت به کسی است که ما را پرورده است و سرپرست ماست).

 

   این کم‌وفایی بنده، گویا چنان(از حد به در) بوده است که شکوه‌ی محبوب را از او موجب شده است و شاید این را از تأکیدهای متعدد در آیه بتوان دریافت؛ تأکیدهای این آیه را می‌توان بدین قرار معرفی نمود: بیان آیه به شکل جمله اسمیه(و نه فعلیه)؛ وجود "انّ"ی تأکید و همچنین وجود حرف تأکید "ل"، در "لکنود" (لربه لکنود: برای خدایش «به تحقیق» ناسپاس است).

 

    این ناسپاسی در برابر کسی نیست که محبتی جزئی به او کرده باشد، بلکه نسبت به ربی است که او را پرورده. نزد چنین پرورنده‌ و سروَری، ناسپاسی(کنود) نیز ناپسند است، حال باید در آنچه انجام شده است درنگریست تا دریافت که چرا "کنود" را هم برای تأکید با "ل" همراه کرده است. چه کرده‌ایم؟

چه اندازه دور افتاده است این نوع انسان.

 

   شاید باید از خود بپرسیم: "ما لکم؟". آی آدم‌ها [نگاه به سروده‌ای از مرحوم نیما یوشیج] شما را چه شده است؟ شاید باید از خود بپرسیم: "ما لکم؟ لا تقاتلون فی سبیل الله"؛ شما را چه شده است که در راه خدا نمی‌کشید. حالا چنین بگو که "مادر بت‌ها، بت نفس شماست". گویا باید سبب‌ساز این ناسپاسی را "بسمل" کرد.

 

وَإِنَّهُ عَلَى ذَلِکَ لَشَهِیدٌ

  بیشتر مفسران معنی این آیه را چنین بیان کرده‌اند که "و همانا او(انسان) بر آن(اعمال و ناسپاسی) به تحقیق گواه است".  یعنی خود انسان گواه بر این ناسپاسی خود است؛ گویا خداوند می‌خواهد تأیید خودِ مخاطب را در میان این گفتگوی دوستانه به یاد او آورد. حالا ممکن است که مقصود، آن گونه‌ای از جفا باشد که او آگاهانه انجام می‌دهد و یا اینکه مربوط به زمان قیامت باشد که اعضا و جوارح فرد به آنچه که عمل کرده است، شهادت می‌دهند.

 

 برخی از مفسران این آیه را چنین ترجمه کرده‌اند که "و همانا او(خداوند) بر آن(اعمال و ناسپاسی) به تحقیق گواه است."

  به گمانم اگر مقصود از "شهید" را در این آیه، خدا هم بدانیم با توجه به اینکه  این واقعیت و حقیقت است که خداوند بر انسان و آنچه که انجام می‌دهد ناظر است، می‌تواند مفهوم صحیحی را منتقل کند. حالا گویا ذوقی بگوییم، گلایه‌ای باشد از سوی دوست که می‌گوید نزد من و در حضور من این خطا و جفا را انجام داده، این بی‌وفایی و کم لطفی را انجام داده.

 

  با توجه به اینکه عموماً  در تفاسیر، ضمیر "ه" را در آیه پیشین و نیز ضمیر"ه" را در آیه بعدی،  "انسان" دانسته‌اند، بنابراین بیشتر توصیه می‌کنند که ضمیر "ه" در این آیه نیز مربوط به انسان دانسته شود. اما شاید بتوان ضمیر "ه" را در این آیه و در آیه بعد مربوط به "خداوند" دانست(در ادامه مطلب درباره آیه بعدی نیز توضیح مورد نظر آمده است).

 

   گویا در اینجا(وَإِنَّهُ عَلَى ذَلِکَ لَشَهِیدٌ) بیان همان گلایه از سوی خداوند باشد(مشخص است که این بیان ذوقی است و حمل به معنای لغوی نمی‌شود) که انسان این کم‌لطفی را در حالی انجام می‌دهد که من(خداوند) شاهد آن هستم و شاید خود انسان نیز آگاه است که من ناظر آن عمل و ناظر به او هستم؛ شاید در اینجا نیز همچون آیه قبل که خداوند از خود با "رب" و نه با "من" یاد کرده است، باز هم در اینجا از خود با ضمیر غایب یادکرده است.

 

 وَإِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ

     این آیه را به عنوان بیان علتی برای ناسپاس بودن انسان نسبت به خداوند یاد کرده‌اند(بیان کرده‌اند) و چنین معنی کرده‌اند از آنجا که انسان دارای علاقه زیاد به مال، فرزند و ... هست بنابراین این تعلقات ممکن است که سبب غفلت او از منعم و موجب ناسپاسی شود(سایر مضامینی هم که برای این آیه بیان شده است، کمابیش نزدیک به همین مفهوم است).

 

    اما به گمانم بر اساس این آیه، شاید بتواند مضمون و حقیقت دیگری را نیز ذکر کرد. همان‌گونه که بیان شد ممکن است که بتوان ضمیر "ه" را  هم در آیه قبل و هم در این آیه، مربوط به خداوند دانست و در بیان مفهوم این آیه چنین بیان کرد که خداوند در مقام توضیح این سخت‌گیری نسبت به بنده، بیان می‌کند که "همانا او(خداوند) به دلیل دوست‌داری "خیر"، به تحقیق (نسبت به بنده) شدید است".

 

   در واقع می‌توان چنین گفت که علت این سخت‌گیری نسبت به بنده، باز هم برای دوست داشتن خیر اوست وگرنه شکرگزاری یا ناسپاسی بنده، تغییری در کبریایی خداوند ایجاد نمی‌کند. شاید حتی بتوان چنین گفت که با توجه به اینکه "خیر" صفت تفضیلی نیز هست، گویا خداوند قصد دارد به انسان یادآوری کند از آنجا که او انسان را دوست دارد و مشفق اوست، بنابراین "بهتر شدن یا بهترین شدن" او را بیشتر دوست دارد و این شدید بودنش برای رهنمونی انسان به سمت و سوی خیر و نیکی است و حقیقتی است برای بهتر شدن او.

العبد: مهدی رزاقی

 

   + مهدی رزاقی - ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

سرزمین مادری/ مهاجرت (2)

 سرزمین مادری/ دیر و زود- سوخت و سوز/ جلای وطن/ تکلیف چیست؟/  وظیفه چیست؟/ خود و جامعه      (قسمت دوم)

(۹/۶/1387- ۲۲۲)

 

  * قابل یادآوری است که در این نوشته دو قسمتی، به کلیه علت‌های احتمالی تمایل به مهاجرت از ایران پرداخته نشده است و از سوی دیگر الزامی نیست که کلیه موارد مطرح شده در بخش‌های مختلف آن،  درباره ایران نیز صادق باشد.

قسمت دوم(قسمت پایانی)

 

    اما موضوع به همین جا ختم نمی‌شود و باید اندیشید درباره‌ی شرایطی که بیشتر از این خطرناک است.این وضعیت بغرنج‌تر، کوچاندن دانایان، تبعید و نفی بلدشان با هدف قطع ارتباط آنان با مردم است(یا گرفتن وسایل ارتباط آنان با مردم). برخی حاکمان، کسانی را که در جامعه به روشنگری دست می‌زنند با حبس، تبعید و نفی بلد از توده دور می‌کنند تا آن طبقه دانایان خللی در کار آنان ایجاد نکنند.(حکومتی ممکن است که افراد ناراست و نادرست را از جامعه دور کند که این عمل شبیه قرنطینه کردن حاملان بیماری‌های مسری و به منظور حفظ سلامت جامعه است، که این امر موضوع این نوشته نیست).

  این نوع نگاه‌ها در عمل شاید تنها محدود به لینکلن یا جغرافیا و زمان خاصی نشود و چه در تفکرات امپریالیسمی و چه در مکتب‌هایی که داعیه‌دار میراث‌داری تفکرات  مارکسیسمی یا لنینیسمی بوده‌اند(عملکرد استالین / وجود تبعیدگاه در سیبری یا اردوگاه‌های کار اجباری) وجود داشته باشد و خلاصه از غرب تا شرق عالم، مثال‌هایی داشته باشد.

  در مرحله‌ای دیگر، شکل پنهان‌تری از این واقعه، می‌تواند این باشد که از یک سو، شرایط داخلی سخت شود و تغییر آن نامحتمل بنماید و از سوی دیگر امکان خروج از کشور، آسان و یا با مضیقه‌های کم همراه باشد. این موضوع زمانی محقق می‌شود که حاکمان، آگاهانه یا ناآگاهانه شرایط درونی را چنان سخت و تنگ ‌کنند و مجال حرکت را چنان از آگاهان بگیرند که آنان در حالی که خود را دست و پا بسته می‌بینند، ترجیح ‌دهند به اقلیمی دیگر -که امکان بروز و ظهور توان و استعداد خود را در آن می‌بینند- کوچ یا مهاجرت کنند؛ گاه ممکن است که این شرایط، همچنین با آسان‌سازی خروج این گروه آگاه از سوی حکومت صورت پذیرد(در سوی دیگر نیز ممکن است که حاکمان نیکو یا سودجویی وجود داشته باشند که هر کدام با نگرش متفاوتی به جذب این دانایان بپردازند).

   این روند به تهی کردن جامعه از چشم و گوش و زبان‌های بینا و شنوا و  گویا منجر می‌شود. بدین ترتیب ناظران آگاه کمتر خواهند شد  و کار برای کسانی که حکومت به افراد  کم‌آگاه را ساده‌تر می‌دانند، آسان‌تر خواهد بود.

   در واقع، کوچاندن(کوچ دادن) یا کوچیدن(کوچ کردن)، نتیجه تبعی و عارضی وضعیت ایجاد تنگناها و این نوع سیاست‌هاست. با رفتن این افراد، میزان مراقبت و نظارت بر عملکرد دست‌اندرکاران در جامعه کمتر می‌شود و میانگین دانایی و آگاهی و شناخت نیز به همین شکل.

   بدین ترتیب، راه برای محدودتر شدن پاسخگویی در برابر مردم و یا تحمیل سختی‌ها و فشارها بر آنان آسان‌تر می‌شود و این چرخه می‌تواند ادامه داشته باشد تا این حلقه تنگ‌تر و تنگ‌تر شود.

 

  جدای از مباحث فوق‌الذکر، شاید مناسب باشد که نظری هم به جامعه‌ی خودمان داشته باشیم:

 در کشور  خودمان، در مواردی ممکن است که کسانی به دلیل وضعیت اجتماعی، اقتصادی و... تصمیم به مهاجرت انتخابی می‌گیرند؛ شاید آنان، نزد خود چنین می‌اندیشند که، اینجا باید عمده همّ و غم خود را مصروف تأمین معاش یومیه و گذران روزمره کنند و توان‌شان مصروف کشمکش‌ها و... کم اهمیت ‌شود و زمانی و مجال فراغی برای بهره‌برداری از توان و استعداد اندوخته‌شان، در افق‌هایی بالاتر و والاتر و عالی‌تر نمی‌ماند و شاید این توجیه را داشته باشند که استفاده از خیرات و نیکی‌های ناشی از این توانایی‌های فردی در جای دیگر، لااقل بهتر از معطل ماندن و بلا استفاده ماندن آنها در کشور خودشان باشد و باز به یاد بیاورند که حتی بر اساس آموزه‌های دینی نیز، در شرایطی، هجرت به عنوان راه حل  برشمرده شده است.

  

  آنها همچنین شاید با توجه به تفکر ایده‌آلیسمی جهان‌وطنی(انترناسیونالیسم) یا واقعیت جهانی‌شدن یا globalization و به تبع آن نگاه به آن به مثابه یک مکتب فکری یا globalism چنین بپندارند که کوشیدن در یک جای دیگر جهان(به جز کشور خود) -که امکان کوشش در آن میسر است- از ساکن بودن فراگیر در سرزمین و موطن خود بهتر است؛ یا آن که ممکن است، چنین بپندارند که اگر مردمانی دیگر از همین جهان از توانایی‌های ما بهره ببرند، بهتر از آن باشد که هیچ کس امکان استفاده از کوشش‌های ما را نداشته باشد-چه دیگران و چه خودمان-(و همچنین بالعکس، ما نیز امکان بهره گرفتن از کوشش‌های دیگران را از خود دریغ کنیم).

 

  اما شاید نباید فراموش کنیم که در جهان واقعی این مرزبندی‌ها موجود و معنادار هستند و نباید فراموش شود که گرچه شاید برخی حاکمان، مردمان ناآگاه را ترجیح دهند، ولی ....

 

به امید اصلاح و گشایش فراگیر و ماندگار بعون الله.

ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم

لیس للانسان الا ما سعی

کل نفس بما کسبت رهینه

تکمله: این عبارت امام علی هم در ذهنم آمد که آفت کار علاقه نداشتن به آن است؛ پس اگر تدبیری اندیشیده شود که مردم به چیزی به عنوان کار و ممر درآمد بپردازند که علاقه‌شان نیز هست، شاید بتوان امیدوار بود که حداقل قسمتی از این مشکلات کاسته شود.

 

 

   + مهدی رزاقی - ٦:٥٧ ‎ق.ظ ; ٩ شهریور ۱۳۸٧

سرزمین مادری/ مهاجرت (1)

سرزمین مادری/ مهاجرت/ دیر و زود- سوخت و سوز/ جلای وطن/ تکلیف چیست؟/  وظیفه چیست؟/ خود و جامعه

(۲/۶/1387- ۲۲۱)

قسمت اول

 

  سال‌ها پیش شعری را شنیدم که اکنون نه آن را و نه شاعرش را درست به خاطر دارم؛ تنها شاید یک مصراع آن، این چنین یا چیزی نزدیک به این بود:

گر طبیب ملتی بیمار شد تکلیف چیست؟

 

   این روزها در میان دوستانم و در بعضی جمع‌هایی که حشر و نشردارم، میل و اراده و یا به زعم برخی از این دوستان، درک ضرورت جلای وطن و مهاجرت دائمی از کشور را در میان‌شان بسیار بیشتر از پیش می‌بینم. حالا ناگفته نماند که بسیاری از آنان کسانی هستند که نوعاً علقه‌ها و علاقه‌های خاک و خون و مذهب را هم دارند و در مورد برخی‌شان نیز، با وجود اینکه این بستگی‌ها بسیار جدی هم هست(وطن دوستی، تعلق خاطر به خانواده و تمایلات مذهبی) باز هم تمایل به رفتن از کشور را دارند.

 

    پیش از این درباره‌ی آبراهام لینکلن و آن گفته معروفش(اینکه بیان می‌دارد که ساده‌ترین کار و سخت‌ترین کار حکومت کردن است و بعد در توضیح آن می‌گوید که حکومت به نادانان ساده‌ترین کار و حکومت به دانایان سخت‌ترین کار است) این موضوع را بیان کرده بودم که وی به رغم هوشیاری‌اش، در اینجا یکی از معدود جاهایی است که در سخنش، پس‌زمینه‌های اندیشه‌اش  را آشکار کرده، چرا که حکومت جور، جاهل بودن مردم را ترجیح می‌دهد تا اینکه بدون نظارت آگاهانه‌ی مردم، به آنچه که می‌خواهد بپردازد. چنین حکومتی افزون بر این، در مسیر تحمیق و استحمار توده نیز می‌کوشد تا مردم، چندان مزاحمی در مسیر آنان و خواسته‌های‌شان نباشند.

   اما حاکمان حق، مردمان دانا را ترجیح می‌دهند، چرا که در غیر این صورت آنها باید ابتدا مردم را نسبت به آنچه که صحیح است آگاه کنند و سپس به انجام آن اقدام کنند. افزون بر آن، با وجود مردم دانا، حاکمان حق این امید را هم دارند که چنانچه جایی ناخواسته در مسیر اشتباهی قرار گیرند با چشم و زبان بینا و گویای مردم آگاه از آن خبط و خطا آگاه می‌شوند و مسیر را اصلاح می‌کنند و همچنین از مشورت و راهنمایی آنان نیز به سود جامعه بهره می‌گیرند و در واقع ساختار اندیشیدن گروهی و کوشیدن جمعی، شاکله‌ی حکومت کردن و نوع حکومت آنان را تشکیل می‌دهد.

 

     پیش‌تر، جامعه را به اندامی تشبیه می‌کردند که گروهی در آن به مثابه مغز هستند و گروهی به مثابه دست و ...؛ اما در این وضعیت حکومت و در واقع جامعه نیز، خود را از تفکر و تدبر آن گروهی که آنان را به عنوان عوامل اجرایی صرف می‌داند، محروم می‌کند. در مقابل "خرد جمعی" و "هم‌افزایی" در تدبیر و عمل وجود دارد.

 

  آن نگاه اول(گروهی سر، بقیه دست و پا و...) در فضای صنعتی اصلاح شده است؛ در گذشته برای کارکنان صنعتی از واژه "نیروی کار" استفاده می‌کردند و مهم‌تر از این نام‌گذاری این بود که بر اساس این رویکرد و نگاه، تنها از توان فیزیکی و قدرت دست و بازوی کارگر استفاده می‌کردند و در واقع از یک سو خود را از توان فکری و یافته‌های او محروم می‌کردند و از سوی دیگر امکان بروز و شکوفایی را نیز از او می‌گرفتند؛ اما بعد از آن به نیروی کار پیشین به عنوان "منابع انسانی" نگاه شد که در واقع در این پیشرفت، گمان می‌کردند در قبال هزینه‌هایی که برای کارکنان انجام می‌دهند، باید عوایدی نصیب آنان شود.  امروزه در سازمان‌های پیشرو، نگاهی بسیار فراتر وجود دارد و در واقع از انسان و کارکنان سازمان با عنوان "سرمایه انسانی" یاد می‌کنند و چه جالب که در این سازمان‌ها، نگاه به "آموزش" نیز نگاه "سرمایه‌گذاری" است و آموزش را هزینه نمی‌دانند.

  در واقع انسان نزد آنان سرمایه است و کوشیدن برای آگاه‌تر کردن و توانمندتر ساختن او، از سرمایه‌گذاری‌های اصلی سازمان است(صلاحیت کارکنان را شامل تحصیلات، آموزش، مهارت و تجربه[به جای سابقه که بیشتر جنبه کمی دارد از تجربه استفاده می‌شود] می‌دانند. همچنین در برخی استانداردها(مثل ایزو) از عنوان "صلاحیت، آگاهی و آموزش" استفاده می‌شود و مثلاً در مدل تعالی سازمانی بنیاد اروپایی کیفیت از عنوان "توانمند سازها" یاد می‌کنند.)

 

   حال با این مقایسه، بهتر می‌توان نگرش موجود در آن نوع حکومت‌داری را دریافت. فاصله از میان ترجیح مردمان نادان تا ترجیح مردمان دانا؛ فاصله از تحمیق و استحمار مردم تا آگاه ساختن آنان.

 

   اما موضوع به همین جا ختم نمی‌شود و باید اندیشید درباره‌ی شرایطی که بیشتر از این خطرناک است.

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ٢ شهریور ۱۳۸٧