حرف دیروز( ۱۳)- خوف و رجاء

 

 

 چندین سال پیش و پیش از این که منزلِ دوران ریاست‌جمهوریِ آقای رجایی به موزه تبدیل شود، به دعوت یکی از آشنایان به آنجا رفتم. چند چیز در آن محیط برایم جالب بود یا نظرم را جلب کرد. از لهجه‌ی خاص قزوینی خادمی که از همراهان سابق آقای رجایی هم بوده است بگیر، تا میز مطالعه‌ی ساده و قدیمی‌ای که با روکش مشکی‌ و رنگ مات طوسی‌اش، بیشتر برای من یادآور دوران تحصیل بود تا یک رئیس‌جمهور. وضعیت اتا‌ق‌ها و ... هم به‌نوبه‌ی خودش متفاوت بود.

 

 

 در زمان دیدار من، با توجه به این‌که کف اتاق‌ها استحکام کافی نداشتند، امکان بازدیدهای عمومی وجود نداشت؛ اما همان موقع هم مشغول مقاوم سازی بنا، برای تبدیل آن به موزه بودند.

 

 

 بعد از تبدیل آن منزل به موزه، از آن بازدید نکرده‌ام و وضعیت کنونی آن‌جا را نمی‌دانم، اما در خاطرم هست که یکی از غیر منتظره‌ترین مشاهداتم در آنجا، مربوط به کتابخانه‌ی ایشان بود؛ در یک نگاه عمومی، سهم آثار مرحوم آقای بازرگان در این کتابخانه، بیشتر از دیگر نویسندگان(مثلاً آقای مطهری یا دکتر شریعتی) بود.

 

 

 شاید که بعدها، آقای رجایی کامل و همه جانبه معرفی نمی‌شدند. به روابط و همکاری‌های ایشان با برخی از ملی- مذهبی‌ها، گروه نهضت آزادی و ... کمتر پرداخته می‌شود.

 

 

 همسر ایشان، خانم عاتقه رجایی، در دسته‌بندی‌های امروز در مجموعه‌ی موسوم به اصلاح‌طلبان جای می‌گیرند و در انتخابات نهم ریاست جمهوری و پس از آن به برخی از بهره‌برداری‌های از نام آقای رجایی معترض بودند.

 

 

  در همان زمان حیات آقای بازرگان، گویا خانم رجایی به خاطر اختلاف نظر با ایشان اظهار نظری می‌کنند که مرحوم بازرگان هم در جواب می‌گویند "اونی که به ما [ ... ] بود، کلاغ [دم بریده بود]". ( یک مثل قدیمی فارسی است که قسمت اول آن را من برای رعایت احترام آقای بازرگان ننوشتم و قسمت دوم آن را هم، نسبت به اصل مَثَل، خود ایشان در بیان‌شان تغییر داده بوده‌اند).

 

 

 در زمان اولین دوره ریاست جمهوری پس از انتخاب سید ابوالحسن بنی‌صدر توسط مردم و تنفیذ حکم او به‌وسیله‌ی امام، میان او و مجلس -که بسیاری از طرفداران حزب جمهوری در آن قرار داشتند- بر سر انتخاب نخست‌وزیر اختلاف نظرها، آشکار می‌شود؛ در آخر، مجلس 14 نفر را به او پیشنهاد می کند که او هفت نفر از آنان را حذف می‌کند و با نظر مجلس از میان هفت نفره باقی مانده، آقای رجایی به نخست‌وزیری وی انتخاب می‌شود.

 

 

 در دورهای اول و دوم ریاست جمهوری بنا بر این بوده است که رئیس‌جمهور، معمم نباشد(در دولت موقت نیز که به دستور امام، آقای بازرگان به عنوان رئیس، مسئول تشکیل آن شد، دولت این چنین نبود. بعد از هشتم شهریور 1360 گویا با مذاکرات برخی از مسئولان نظام، مانند آقای رفسنجانی و ...، روحانیان نیز در این عرصه ورود می‌کنند). در انتخابات ریاست جمهوری اول و دوم هم، باز وضع به همین منوال بود. آقایان حبیبی و بنی‌صدر، رجایی، فارسی و ... از جمله‌ی متقاضیان نامزدی ریاست‌جمهوری آن دوره‌ها بودند.(آقای جلال الدین فارسی که کاندیدای مورد نظر حزب جمهوری بوده‌اند، با توجه به نداشتن شرط ایرانی‌الاصل بودن رئیس‌جمهور، ایرانی بودن هر دوی پدر و مادر، گویا با نظر امام حذف می‌شوند- آقای رجایی گزینه اولی برای حزب جمهوری نبوده‌اند. در اولین دوره ریاست جمهوری نیز، مسعود رجوی هم در ابتدا متقاضی نامزدی بوده است که درباره عدم شرکت او دو قول را شنیده‌ام؛ اینکه او خود انصراف داده است-بعد از انتخاب اولین رئیس‌جمهور، آن دو با هم همکاری و همفکری داشتند- و یا اینکه به او نیز، گویا با توجه به عدم رأی وی به "جمهوری اسلامی"، امام اجازه شرکت نداده است).

 

 

آقای رجایی پس از تجربه‌ی نخست‌وزیری در اولین دوره ریاست‌جمهوری و پس از خلع و فرار بنی‌صدر - همراه با رجوی-، در دومین انتخابات ریاست جمهوری به عنوان رئیس‌جمهور برگزیده می‌شود و حکم وی توسط امام تنفیذ می‌شود(سخنرانی امام هنگام  تنفیذ حکم رئیس‌جمهور اول و دوم از برخی جنبه‌ها، بسیار متفاوت بودند و گفتن عبارت "حب الدنیا رأس کل خطیئه"، توسط امام در اولین تنفیذ، بعدها مورد توجه قرار گرفت. آقای بنی‌صدر از جمله با شعارهای اقتصادی و علاج اقتصاد بیمار کشور وارد شده بودند و نیز آن زمان دیوار نوشته‌ی "بنی‌صدر، صد در صد" را در کوچه و خیابان‌های شهر، می‌شد که دید).

 

 

آقای رجایی، دکتر باهنر را با توجه به آشنایی‌های پیشنشان و نیز سوابق مشترک "آموزش و پرورشی‌شان" به عنوان نخست‌وزیر، برمی‌گزیند که این بار به خلاف انتخاب نخست‌وزیر رئیس‌جمهور پیشین، این فرایند با مسائل عمده‌ای روبه‌رو نمی‌شود.( در دومین دوره ریاست‌جمهوری آقای خامنه‌ای نیز، با اشاره امام، مهندس میر حسین موسوی مجدداً به عنوان نخست‌وزیر معرفی می‌شوند که این موضوع -با توجه به صحبت‌های پیشین رئیس‌جمهور مبنی بر عدم انتخاب آقای مهندس موسوی به عنوان نخست‌وزیر- مورد اعتراض برخی از نمایندگان جناح راست مجلس قرار می‌گیرد، تا آنجا که یکی از آنان به اعتراض، نقل به مضمون از تعبیر "پوزبند فرستادن از جماران" استفاده می‌کند.)

 

 

 سال 1360، در تاریخ انقلاب ایران، سال بسیار ویژه‌ای است و بسیاری ار تغییرات، تنازعات و چرخش‌ها صورت می‌پذیرد که برخی از موارد آن را در نوشته‌ی "مرداد/ امرداد" آورده‌ام و مرور آن را در اینجا پیشنهاد می‌کنم(این به خاطرم آمد که حتی درباره موضوع لزوم حجاب هم، این مسئله در ابتدا وجود نداشت؛ برای مثال و دیدن شاهد مثال، فیلمی توسط آقای مسعود کیمیایی در سال 1359 ساخته شده است که، از بازیگران زن فیلم، بدون روسری هم هستند).

 

 

در سال 1360، آقای خامنه‌ای در روز ششم تیر ماه در مسجد ابوذر تهران در اثر انفجار ضبط صوتی مجروح می‌شوند(گروه فرقان). فردای آن روز، هفتم تیر ماه، انفجار دفتر حزب جمهوری رخ می‌دهد.(آقای خامنه‌ای در بیمارستان بستری بوده‌اند و در این جلسه حضور نداشتند، گویا آقای رفسنجانی برای عیادت ایشان می‌روند و آقای رجایی نیز قبل از انفجار، آن نشست را ترک می‌کنند).

 

 

در هشتم شهریور همان سال هم، با انفجار دفتر نخست‌وزیری، آقایان رجایی و باهنر از میان یاران انقلاب حذف می‌شوند.

 

 

بعدها نقش افرادی مثل مسعود کشمیری و کلاهی، علل رشد آنها در مناسبات حکومتی، علل میدان دادن زیاد به برخی توابین و ... مورد توجه قرار گرفت. به هر حال، هنوز هم برخی ابهام‌ها درباره‌ی ابعاد آن وقایع وجود دارد و برخی از آن موضوعات هنوز هم در بعضی شرایط و مواقع، مستمسک منازعات کنونی بعضی از گروه های داخلی نظام برای محکوم کردن و مقصر دانستن برخی، قرار می‌گردد.

 

 

 

 

 

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

باید- نباید

  طبق یک دسته‌بندی ورع را پرهیز از گناه دانسته‌اند و تقوا را علاوه‌ی بر پرهیز از گناه، انجام وظایف و واجبات هم برشمرده‌اند.

 

 

در یک دسته‌بندی دیگر، تقوا را به دو گونه‌ی "تقوای پرهیز"-که معنای عرفی‌تر تقوا می‌باشد- و "تقوای ستیز" تقسیم‌بندی نموده‌اند.

 

 

 گرچه که با تقوا و متقی بودن، معمولاً زهد و پارسایی و پرهیزکاری و اجتناب و دوری برگزیدن را به ذهن متبادر می‌کند، اما نباید فراموش کرد که وجه دیگر ایمانی بودن، خطر کردن و ایستادن و مقاومت کردن در عرصه‌های لازم است.

 

 

یادمان نرود که وقتی گروهی میدان را خالی کنند، شاید که گروهی دیگر برای کسب منافع خود، در آن عرصه وارد شوند.

 

 

درشتی و نرمی به‌هم‌در به است

 

 

چو جراح که فصاد و مرهم نه است.

 

 

   + مهدی رزاقی - ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

رحمت برای همه/ زنهار*

هدیه به روان مرحوم علامه سید مرتضی عسگری

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

اللهم أدخل عَلی اهلِ القبورِ السرور(1)

 

 

اللهم أغنِ کلَ فقیر(2)

 

 

اللهم أشبِع کلَ جائع(3)

 

 

اللهمَ اکْسُ کلَ عُریان(4)

 

 

اللهم أقضِ دَینَ کلِ مَدین(5)

 

 

اللهم فَرّج عَن کلِ مَکروب(6)

 

 

اللهم رُدَّ کلَ غریب(7)

 

 

اللهم فُکَّ کلَ اسیر(8)

 

 

اللهم أصلح کلَ فاسدٍ مِن امورِ المسلمین(9)

 

 

اللهمَ اشْفِ کلَ مریض(10)

 

 

اللهم سُدَّ فَقرَنا بِغِناک(11)

 

 

اللهم غَیِّر سُوءَ حالِنا بِحُسنِ حالِک(12)

 

 

اللهم أقْضِ عنَّا الدَّیْن وَ اغْنِنا مِنَ الفَقر(13)

 

 

انّکَ عَلی کلِّ شیءٍ قدیر. (14)

 

 

  این دعا برایم بسیار دلنشین است و بسیار دوستش دارم. این خواستنِ خیرِ بدون شرط  و قید و برای همه، بسیار برایم شیرین و خواستنی است. این تمرکز بر اخلاق و نیکی خواستن برای نوع انسان، دلخواه است.(و البته، دوستی می‌گفت که برای مثال شفا خواستن در این دعا می‌تواند که شامل هدایت نایافتگی گمراهان و... نیز باشد یا برطرف شدن فقر و گرسنگی، شامل کاستی‌های معنوی فرد هم بشود و بنابراین باز برای هدایت به صراط مستقیم همگان نیز دعا کرده‌ایم و حالا اگر که برخی دیگر از حوائج را بخواهیم که برای مردمان برآورده شود، در واقع باز هم برای نیکان خواسته‌ایم). گرچه که هدایت الهی را برای همه خواهانم و گرچه که خود گاهی بعضی از اجزاء و فقرات این دعا را  مقید به قیدهایی بیان می‌کردم(مثلاً چنین خواندن که اللهم اشف امی بفضلک و رحمتک و حکمتک و مغفرتک)؛ اما با همه‌ی اینها، زیبایی این دعا برایم در معنی عرفی و، عام و جامع خواستن خواسته‌هایش هست. در ادامه، ترجمه‌ی آزادی از این دعا را می‌نویسم.

 

 

الهی بر رفتگان و خانه‌نشینان گورها، شادمانی ببار و فرو ریز(1)

 

 

الهی هر درمانده‌ مسکینی را بی‌نیاز گردان و به نوایی برسان(2)

 

 

الهی هر گرسنه‌ای را سیر و پر فرما(3)

 

 

الهی بپوشان بر برهنگی‌های هر برهنه‌ای(4)

 

 

الهی ادا کن رَهن و زنهار هر وام‌داری را(5)

 

 

الهی بگشای بر هر گرفتار آمده‌ای در رنج و بلا(6)

 

 

الهی بازگردان هر تنها مانده‌ای را(7)

 

 

الهی رها گردان هر در بند گرفتار آمده‌ای را(8)

 

 

الهی دور گردان هر بد کار و تبه پیشه‌ای را از فرمانروایی بر مسلمانان(9)

 

 

الهی تندرستی ارزانی دار بر هر بیماری(10)

 

 

 الهی باز دار، ناداری ما را به بی نیازی خویشت(11)

 

 

الهی بازگردان ناخوشی ما را به خوش احوالیت(12)

 

 

الهی برآور دِین ما را و دورِمان دار از فقر(13)

 

 

چه، تو بر هر چه که خواهی توانایی(14)

 

 

*: زنهار! که زنهاردار نباید که زنهارخوار باشد.(برگرفته از قابوس‌نامه)

 

   + مهدی رزاقی - ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

بزنگاه/ در و تخته

 - یادمان باشد که صمیمیت‌، پرچین‌های احترام و حرمت را زیر پای نگذارد.

 

- یادمان باشد که رسمیت، لطافت محبت را نخراشد.

 

- یادمان باشد که هر که را که محبوب‌تر می‌داریم، محترم‌ترش داریم و ارجمندتر.

 

- یادمان باشد که صمیمیت و احترام، درهم‌آمیخته و فزاینده، خوش‌تر است و شایسته‌.

   + مهدی رزاقی - ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

یا فلان بن فلان/ تلقین/ احتضار/ اسمع افهم

  حاج‌آقای دولابی نکته جالبی را درباره تلقین میت، هنگام دفن، می‌گفتند. نقل به مضمون، ایشان بیان می‌کردند که این گفتن "اسمع، افهم"(بشنو، بفهم) بیشتر برای زندگان و حاضران است که درس و عبرت بگیرند وگرنه فردی که یک عمر زنده بوده و نشنیده و نفهمیده، حالا....

 

 

 گاهی این چنین کنیم که دست خود را به قوّت بر شانه‌هایمان بگذاریم و به شدت حرکتش دهیم و نزدیک گوش خود بگوییم:"اسمع افهم یا فلان بن فلان".

 

 

شنیدن و فهمیدن، می‌تواند که مقدمه‌ای برای رهیابی باشد.

 

 

گوش‌فرا دادن(شنیدن فعال) را، می‌توان که از نکته‌های کلیدی مفاهمه و تفاهم دانست و چه زیبا و چه طره که این موعظه و این نصیحت و این وصیت را حتی هنگامی که بر سر گوری هم هستیم، به ما یادآوری می‌کنند(هنگامی که میت را در قبر، قرار داده‌اند). این آمیختن کلید نیکویی زندگی با تدفین و پایان آن، آموزنده است و خداوند حتی در مرگ هم باز برای زندگی به ما می‌آموزد.الحمدلله رب العالمین

 

 

الهی چنان زندگی کنیم که رفتن‌مان زیبا و زیبنده باشد و حال محتضر و... در یادمان باشد و آن دم‌های آخر، برای‌مان سرخوشی‌های رفتن(شادمانی‌های سکرات الموت) باشد و نه صرف حسرت و خسران.

 

 

-         حاسبوا قبل ان تحاسبوا.(پیامبر اکرم)

 

 

-         خجل آن کس که رفت و کار نساخت

 

 

کوس رحلت زدندو بار نساخت(سعدی)

 

 

-         افهم اسمع یا فلان بن فلان

 

 

 

 

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

درباره‌ی سپاه

  چندی پیش، برخی از رسانه‌ها مطالبی را به نقل از آقای ابراهیم یزدی درباره نام‌گذاری سپاه، راه اندازی و شکل‌گیری آن، نقش دولت موقت در تأسیس سپاه پاسداران، صدور حکم آقای لاهوتی، برخی فعالیت‌های موازی با این جریان توسط  آقای محمد منتظری و بعضی دیگر(از جمله ابوشریف) و همچنین موضوعاتی را در رد برخی مطالب اظهار شده از سوی آقای محسن رفیق‌دوست در این باره، بیان نمودند.

 

 

 دوست گرامی‌ام آقای کیمیافر در کتابی با عنوان «سپاه و جنگ»(درجبهه‌ها چه خبر بود- جلد هفتم/ انتشارات آخرین پیام) و در فصل اول کتاب، به بررسی روند ایجاد سپاه برداخته‌اند که مطالعه‌ی آن را به علاقه‌مندان این موضوع پیشنهاد می‌کنم.

 

 

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

تشنه

با هوس، عاشق آن چشمه نوريم هنوز

واي و صد واي، كزين مرحله دوريم هنوز

ديگران رهسپر ثابت و سياره شدند

ما، بر اين خاك سيه، مست غروريم هنوز

نه كمال از دگران ديده، نه نقصان در خويش

اي زمان، آينه بگذار، كه كوريم هنوز

زنده‌كُش بوده و با مرده‌پرستي شاديم

اين گواهيست، كه ما طالب گوريم هنوز

تكيه بر كار پدر كرده و بيكار شديم

خرم از فاتحه‌ی اهل قبوريم هنوز

دوزخي تا نبود، سوي عبادت نرويم

چه توان كرد، كه ما عاشق زوريم هنوز

راحت خويشتن از دست قضا مي‌جوييم

تشنه لب بر سر اين بركه‌ی شوريم هنوز

                             (معيني كرمانشاهي)

   + مهدی رزاقی - ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

باور مسائل/ مواجهه

 

  در مواجهه با یک مشکل یا ناهنجاری یا نادرست یا اشتباه یا ... می‌توان که چند گونه برخورد یا واکنش داشت.

 

 

برخی اشتباه و ناهنجاری را می‌پسندند. بعضی آن را می‌پذیرند، یعنی در برابر آن منفعل می‌شوند و اقدامی انجام نمی‌دهند. کسانی، به وجود آن توجه نمی‌کنند. دسته‌ای دیگراساساً وجود آن مشکل را انکار می‌کنند و در آخر، شمارشان زیاد نیست، کسانی که وجود مسأله‌ای را که وجود دارد، باور می‌کنند.( به رغم عجیب بودن این موضوع، در نگاه اولیه، اما شاید هر کس بتواند که مثال بسیاری از این رویکردها چه در زندگی شخصی و خانوادگی خود و چه در اجتماع بیابد؛  یک روز جوانان ایرانی از بهترین‌ها هستند و روز دیگر برای طرح‌های مبارزه با انواع مفاسد اجتماعی با شدت و حدت، شروع به کار می‌کنند و با بسیاری برخورد می‌شود. یک روز معتادها بیمار اعلام می‌شوند و روز دیگر، مجرم. روزی فردی عزل می‌شود و بعد در همان جا یا جایگاهی مشابه آن منصوب می‌شود. یک روز اعلام می‌شود که برای طرحی، ماه‌ها کار کارشناسی شده است و بعد از شروع آن، هر هفته تغییری، تصمیمی و ...-که حتی از طرف سازمان های مختلف مرتبط با موضوع هم، یکسان نیست- اعلام و انکار و تکذیب می‌شود. بگذریم، که اگر نه یک مثنوی هفتاد خرمن می‌شود و همچنین مقصود اصلی این نوشته نیز پرداختن به این مثال‌ها نیست.)

 

 

 نباید فراموش کرد که شرط لازم حل یک مشکل یا تغییر شرایط موجود، باور وجود آن است. پس از این، نوبت شناخت علت‌هاست و بعد هم درمان؛  یاری گرفتن از کسی که اهلیت دارد و ارجاع به او نیز لازم است و فرایند علاج به عنوان امری دوسویه نیازمند خواست، اراده و تعاون فرد و مشاور یا درمانگر اوست(می‌گویند فردی که خواب است را شاید بتوان بیدار کرد، اما کسی را که خود را به خواب زده است، نمی‌توان).

 

 

گویا مرحوم دکتر شریعتی این مضمون را می‌گوید که بیان درد به جای تنها نالیدن از آن، قسمتی از درمان است. از این جهت کار دامپزشک‌ها سخت‌تر از پزشکان است؛ چون دامپزشک ابتدا باید که درد(وجود و و نوع) آن را حدس بزند و بعد، درباره درمان تصمیم بگیرد. اما، با توجه به دسته‌بندی "علائم و نشانه‌ها" در بیماری، پزشک با توجه به اطلاعاتی که خود بیمار می‌تواند به او بدهد و نیز با توجه به اقدام‌های تشخیصی که خود می‌تواند انجام دهد، دسترسی مناسب‌تری برای دانستن درباره بیماری دارد.

 

 

  کار مصلحان اجتماعی یا جامعه‌پژوهان، دارای سختی بیشتری نسبت به هر دوی این درمانگران پیشین است؛ چرا که جامعه نه تنها که نمی‌تواند که بیان کند که بیماری دارد، نه تنها نمی‌تواند که بیان کند که بیماریش چیست یا با توضیح علل احتمالی ایجادِ درد یا عوارض احتمالی ناشی از وجود درد، درمانگر را یاری کند- تا درد را تشخیص دهد و سپس برای درمان بکوشد- بلکه به علت ویژگی‌های ارگانیکی، واقعیت و چیستی جامعه، تشخیص زودهنگام بیماری- با توجه به همه‌ی ابعاد آن- چندان ساده یا در برخی مواقع، حتی ممکن هم نیست؛ جامعه نمی‌تواند که دردش را بیان کند، نمی‌تواند که از وجود درد بگرید، نمی‌تواند که با لگد زدن یا... به دیگران بفهماند که مشکلی پیش آمده است و بسیاری نمی‌تواندهای دیگر، درباره او صادق است.

 

 

‌آدمی، این حیوان ناطق(دارای قوه ناطقه)، باید که از این فرصت ویژه استفاده کند، که در برابر دردهایش تنها کارش گریستن و نالیدن نباشد، بلکه وجود آن را باور کند. آن را با "اهلش" و خبره‌ی علاج آن در میان بگذارد و بیان کند و پس از آن برای درمان بکوشد.

 

 

  وقتی که جسمی در نقطه‌ A  با مختصاتی مشخص قرار دارد و ما می‌خواهیم آن را به نقطه B با مختصات دیگری منتقل کنیم، شرط اول این است که ما در نقطه A به جسم برسیم و آن را برداریم و بعد از آن، آن را به نقطه مقصد انتقال دهیم. درباره درمان هم، موضوع به همین منوال و روش است؛ گاهی برخی -ممکن است که حتی ناخودآگاه-  وجود مشکل خود را انکار می‌کنند، یا درباره‌ی علت‌های آن "آدرس اشتباه" می‌دهند؛ در این صورت هم، گویا ما بخواهیم که جسمی را که در نقطه A قرار دارد به نقطه B برسانیم ولی نشانی مبدأ را C بگوییم؛ در این حالت مشخص است که ما نه به آن جسم می‌رسیم و نه آن جسم به مقصد می‌رسد.

 

 

پس لااقل به این موضوع بدیهی عمل کنیم که برای حل یک مسأله، شرط اول، باور کردن وجود آن است.

 

 

 

 

 

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱٢ شهریور ۱۳۸٦

روستاي من

 

خانه‌ي ما اينجاست/ خانه‌اي بي‌اندوه        

          چند خانه جمع است/ در كنار يك كوه

دوست هستيم اينجا/ با بيابان با آب          

مي‌شوم همبازي/ همه شب با مهتاب

بچه‌ها تابستان/ جاي خواب آن بالاست                

پشت‌بام خانه/ ماه و مهتاب آنجاست

شب همه مي‌خوابيم/ پشت بام خانه                  

زير نور مهتاب/ مثل يك پروانه

مي‌شمارم هر شب/ هر چه در آن بالاست

          بچه‌ها در اينجا/ شب هميشه زيباست

 

ما در اينجا داريم/ يك كلاس ساده

                   سايه‌ي بيدي پير/ روي آن افتاده

يك معلم داريم/ پاك مثل درياست

                   مثل گل‌ها در صبح/ خنده‌هايش زيباست

ياد داده ما را/ شعرهايي زيبا

                   تا بخوانيم آن را/ در ميان گلها

«دوستي يعني گل/ با كمي پروانه»*

                   «روي دوش بابا/ در ميا خانه»*

راستي فهميديد/ من كجايي هستم

                   آفرين گل گفتيد/ روستايي هستم.

* اين دو بيت از شاعر خوب محمد كاظم مزيناني مي‌باشد

 

 

روستاي من، عباسعلي سپاهي يونسي

ناشر:عابد/ چاپ اول 1379

 

در اصل متن، گويا چينش به شكل زير بود:

....

....

....

....

....

   + مهدی رزاقی - ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱٢ شهریور ۱۳۸٦

ما و جهان/ جهان ما/ و این چنین است این جهان

 

 

ویرانه‌ای است این جهان،

 

 

عمر کفاف نمی‌دهد که آباد کنیم

 

 

و غیرت رخصت نمی‌دهد که رها کنیم.

 

 

این‌گونه رها کردن، نشانه دنائت است

 

 

و جاهلانه مرمت کردن، نشانه رذالت است؛

 

 

پس آباد کردن یک گوشه‌ی گم جهان، به دست ما

 

 

آباد سازی کل عالم است، به دست همگان

 

 

                                                          ملاصدرا(؟)

 

 

 یاد این حکایتی افتادم که میگه، فردی در جوانی فکر میکرده و دوست داشته که دنیا رو تغییر بده و بهتر کنه؛ بعدها به این نتیجه میرسه که کشورش رو این چنین کنه. بعدها به شهرش و خونه‌اش میرسه و دم مرگ درمی‌یابه که اگه از اول خودش رو اصلاح میکرده و برای بهتر شدن خودش میکوشیده، شاید موفق میشده. پس اگه همه تنها برای بهتر شدن و نیکتر شدن  خودشون کوشش کنن، بی‌شک جهان اصلاح میشه.

 

 

 

 

 

میلاد امام مهدی، موعود منتَظر، مبارک.

 

 پیامبر(ص)، برترین «اعمالِ» امت خود را انتظار می‌داند.این نکته مهمی است که در اینجا، انتظار یک «عمل» معرفی شده است و نه تنها یک "حالتِ" صرف. یعنی منتظر افزون بر داشتن حالت انتظار باید که کاری نیز انجام دهد و خود را و شرایط را برای موعود منتَظر آماده سازد. پس همین است که منتظران مصلح، خود باید از نیکان باشند.

 

 

الهی! ما را از مصلحان قرار ده.

 

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; ٧ شهریور ۱۳۸٦

یاد روزگاران رفته

 

 

 

چندین سال پیش، یکی از هواپیماهای یکی از خطوط هوایی کشورمان که از تهران به یکی از شهرهای انگلیس سفر می‌کرد، در مسیر دچار سانحه شد و به رغم مشکلاتی که برخی هم بر این باور بودند که عمدی بوده است(برای تخریب آن ایرلاین)، خلبان توانسته بود که در یکی از شهرهای هندوستان(گویا اسم صحیح آن شهر، ناگبور یا ناگپور بود) سلامت فرود بیاید. به خواست دوستان قرار شد که برای خلبان و خدمه پرواز متنی را برای تشکر بنویسم. جدای از متن رسمی‌ای که نوشتم، برای طبع آزمایی یا انبساط خاطر دوستان خودمان هم یک متن دیگری نوشتم که البته برای مزاح بود. چند روز پیش دوباره به پیش‌نویس آن متن برخوردم و برای خودم مرور خاطرات آن زمان شیرین شد. برای تجدید خاطر و باز هم گشایش خاطر دوستان اینجا می‌آورمش(البته که الان دیگر قلمم فرق کرده و شاید معنی بعضی کلمه‌هایی که آن زمان به کار می‌بردم، یادم هم نباشد).

 

 

 

 

 

 «یا حضرت مولانا. طایر طاق أخضر و سهاء اسود به سر جناب شمس تبریز و کرم مولا، رافض گردید سودای غاسق وقب. خبث خناسان اسفل طینت، هماورد نگردید بر مایشاء حضرت متین داور و راکب طیاره هبوط کرد در مهبط "ناجبور" کانتری عرفان هفتادودو ملت و در مدینه‌ای مأمن. فی سنه 1381 شهر امرداد جلالی»

 

 

دعا کنیم و خاصه این روزها و با این شرایط و نشانه‌ها دعا کنیم که بر فراز آسمان‌مان سایه هیچ خصمی نباشد و ان‌شاءالله، خاک و آب و آسمان‌مان امن و در امان باشد؛ به یاری خدا و به تدبیر و همت‌مان.

 

   + مهدی رزاقی - ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ٧ شهریور ۱۳۸٦