یادها و نام‌ها

 

 

  امروز دوباره عبارتی به خاطرم خطور کرد که سال‌ها پیش از این شنیده بودمش. اگر که درست در ذهنم مانده باشد، اصل آن جمله این است:

 

 

"أصدقاءُ الأوفیاء لا یَنسَونَ أبَدا"

 

 

یعنی: «دوست‌تان باوفا هرگز فراموش نمی‌شوند».(البته شاید با شرط وفاداری ما نیز)

 

 

 یاد بعضی دوست‌های خوب آن سال‌های دور افتادم که چه برخی از آن‌ها را که ازشان کمتر سراغ دارم و چه برخی را که هنوز ازشان خبری دارم، فراموش نکرده‌ام؛ که فراموش کردنی نبودند.

 

 

 این خوب است که از آدمی یاد نیکی و یادگار نیکویی بماند.

 

 

 روی دیگر این سکه‌ی فراموش نکردن، شاید مربوط به جفای کسانی باشد که زمانی با آن‌ها در حلقه‌ای بوده‌اید؛ به قول "صادق هدایت" «زخم‌هایی که فراموش نمی‌شوند». این زخم‌ها بسته به عمق ظاهری‌شان و بسته به عمق و جراحت درونی‌شان، بسته به نزدیکی و دوری آن فرد، در شعاع دوستی و محرمی شما و ... ممکن است که اثرها و یادگارهای گوناگونی باقی بگذارند.

 

 

 اما خوب است که برای قضاوت درباره‌ی یک فرد که با او "تاریخ" داریم(یعنی رابطه ما با وی تنها محدود به یک برش کوتاه زمانی نبوده است بلکه در روزها و روزگارهای مدید ادامه داشته) تمام آن شیرینی‌های گذشته و حقوق دوستی آن روزها را هم  در قضاوت‌مان لحاظ کنیم و پس از آن درباره‌ی تلخی‌ یا تلخی‌ها (هم) داوری کنیم. یعنی گاهی برای داوری صحیح نمی‌توان که تنها به یک عکس بسنده کرد؛ نمی‌توان تنها با یک "نگاتیو" یا "پوزیتیو"، تمام گذشته را سنجید؛ گاهی لازم است که حتماً برای دریافت و برداشت و حکم منصفانه، "فیلم" را دید نه تنها یک برش را یا یک "پلان" را؛ گاهی دیدن "صحنه"، گاهی دیدن "سکانس" لازم است و گاهی تمام "فیلم" را باید مرور کرد.(این موضوع را از نگاه تأثیر "والد، بالغ و کودک" یا تأثیر "خانه، مدرسه و جامعه" در رفتار فرد نیز می‌توان بررسی کرد. یا با بررسی "متغیرها" و "پارامترهای" مؤثر نیز می‌توان بررسی کرد؛ یعنی از میان فاکتورهای دارای تأثیر در موضوع، کدام یک در اختیار وی بوده است و کدام یک مؤثر بوده‌اند بی آن‌که او بتواند، نقشی در آن داشته باشد؛ مثل تأثیر دولت، نظام آموزش و پرورش و...)

 

 

 اما درباره تلخی‌ها شاید این توصیه را هم شنیده باشید که "ببخش و فراموش کن" یا "ببخش و فراموش نکن".

 

 

  بخشیدن می‌تواند که هم ایثار کردن و هبه کردن و نثار کردن و هدیه دادن باشد و هم می‌تواند که عفو کردن و درگذشتن از دیگری باشد. در بخشیدن نوع اول، باید متوجه باشیم که با "منت گذاردن و آزار دادن" عمل نیک خود را تحت‌الشعاع قرار نداده باشیم و به امور انسانی، نگاه صرف تجاری نداشته باشیم و اما در بخشیدن نوع دوم، اگر که آن عفو کردن در مورد کسی است که چندان سر و کاری با او نداریم، شاید بتوان او را بخشید و خطاکار بودن او را فراموش کرد و اما اگر درباره کسی است که با او سر و کار داریم، شاید بتوان که لحاظ کرد و فراموش نکرد.

 

 

  اما در هر حال، تجربه اشتباه را باید برای آن که خود از آن اشتباه پرهیز کنیم و برای مراقبت درباره آن که دوباره کسی در رابطه‌اش با ما، دچار آن خطا نشود، به یاد داشته باشیم؛ یعنی گاهی لازم نیست که به دنبال مقصر گشت، اما توجه به تقصیر برای رفع آن و... لازم است.

 

 

 

 

 

مؤمن از یک سوراخ دوباره گزیده نمی‌شود(پیامبر)؛ البته به این موضوع اگر به عنوان یک اصل عقلانی توجه کنیم، دقت در آن را می‌توان به تمام افراد، چه مؤمن و چه غیر آن، توصیه کرد.

 

 

 

 

 

اصرار بر گناه صغیره، گناه کبیره است.(دقت کنیم که در تجربه کردن اشتباه، دوباره آن را تکرار نکنیم یا بر روی ما تکرار نشود)

 

 

 

 

 

 در ابتدای این نوشته، یاد شعرهایی از سال‌ها دور که در انشاءها می‌نوشتیم به خاطرم آمد(اگر درست در ذهنم مانده باشد):

 

 

 دلا یاران سه قسمند ار بدانی/ زبانی‌اند و نانی‌اند و جانی

 

 

به نانی، نان بده از در برانش/ محبت کن به یاران زبانی

 

 

ولیکن یار جانی را نگهدار/ به پایش جان بده تا می‌توانی

 

 

 

 

 

دوست آن باشد که گیرد دست دوست/ در پریشان حالی و درماندگی

 

 

 

 

 

راستی آن روزها می‌گفتیم که در «دوستی»، "اعتیاد" شاید بد نباشد؛ اما، بی‌شک، "عادت"، خوب نیست.

 

 

 

 

 

امروز دوباره عبارتی به خاطرم خطور کرد

 

 

"أصدقاءُ الأوفیاء لا یَنسَونَ أبَدا"

 

 

یعنی: «دوست‌تان باوفا هرگز فراموش نمی‌شوند».

 

 

 

 

 

و لله الحمد

 

   + مهدی رزاقی - ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ٢۳ تیر ۱۳۸٦

دوست

 

 

خیرُ الاصحابِ مَن یَدُلَّکَ عَلی الخَیر

 

 

بهترین دوستان، آن است که تو را به خیر راهنمایی کند.

 

 

   + مهدی رزاقی - ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; ٢۳ تیر ۱۳۸٦

ربوبیت/ باور

 

 

خداوند مدیر برنامه‌های من است.

 

 

 بسیاری از بت‌پرستان، به خداوند به عنوان خالق اعتقاد داشته‌اند ولی شأن ربوبیت را متعلق به بت‌ها می‌دانسته‌اند یا آن را واگذار شده از سوی خداوند به بت‌ها می‌داستند؛ یعنی اداره امور دنیا را و وقوع خیر و شر را به خواست آنان می‌دانستند و به همین علت و برای دریافت کردن خوشی‌های بیشتر و دور ماندن از گزند شرها، در عبادت خدا را فراموش می‌کردند(که این لااقل نوعی ناسپاسی حتی درباره همان آفرینش‌شان بوده) و به عوض و شاید به طمع و ترس نعمت و نقمت، به ستایش بت‌ها می‌پرداخته‌اند(که این هم نوعی نگاه تجارت مآبانه و ترس‌پیشگانه است).

 

 

 اعراب بت پرست زمان پیامبر نیز درباره خالقیت و ربوبیت، باوری این چنینی داشته‌اند و آن‌ها "الله" را به عنوان خالق می‌پذیرفتند و به همین علت است، وقتی که پیامبر در پیمانی با مشرکان، "بسم الله الرحمن الرحیم" می‌نویسد، آن‌ها بیان می‌کنند که ما "الله" را می‌شناسیم ولی "رحمن و رحیم" را نمی‌شناسیم و پیامبر در این نوشته، "الله" را می‌آورد.(این که پیامبر بر اساس مشترکات تغییری را ایجاد می کند آموزنده است. نام برخی از بت های اعراب پیش از اسلام، "لات"، "عزّی" و "هبل" است).

 

 

 درباره وضعیت انسان در دنیا، چند نگاه معروف‌تر وجود دارد؛ یک رویکرد قائل به "جبر" است و برای انسان هیچ گونه اختیاری قائل نیست(در این‌جا می‌توان به توحید افعالی، تقدیر و قضا و قدر، وجود لوح محفوظ، علم خداوند و... اشاره کرد). یک رویکرد دیگر "تفویض"(واگذاری) است که تدبیر کارهای انسان را به دست خود او می‌داند و قائل به نوعی رهاشدگی است(در این‌جا می‌توان به تفکر، اراده، اختیار، حق انتخاب، مسئولیت، روز بازپرسی و محاسبه، عدل الهی در مؤاخذه، ثواب و عقاب و... اشاره کرد)؛ نگاه دیگری هم بیان می‌کند که حقیقت موضوع، کیفیتی بین این دو می‌باشد(از امام صادق نقل کرده‌اند که "لا جبر و لا تفویض؛ بل امر بین الأمرین. در شکل ساده آن، همان مطالبی به ذهنم می‌رسد که پیش از این درباره تأثیر متغیرها و پارامترها در یک سیستم، بیان شد و در شکل دینی آن، می‌توان به نگاه متعادلی بین دو نگرش قبلی اشاره کرد).

 

 

خداوند عادل توانا، دانای کل است؛ ما به قوت اختیار و اراده و حقِ انتخاب‌مان، مسئولیم و روزی پاسخگو خواهیم بود. ما باید کوشش و مجاهده کنیم که وظیفه‌مان را دریابیم و برای دریافت صحیح از خداوند یاری جوییم و در انجام آن به او توکل کنیم و چه گونه شدن نتیجه را به ویژه با توجه به عوامل مؤثری که در اختیار ما نیستند به خدانود واگذار کنیم.

 

 

نستعین بک یا الله

 

 

اللهم اخرجنی من ظلمات وهم و اکرمنی بنور فهم

 

 

توکلت علیک یا الله

 

 

أفوض امری الی الله

 

 

االهم اهدنا الصراط المستقیم

 

 

الهم أجعل عواقب امورنا خیراً

 

 

الهی هب لی کمال انقطاع الیک

 

 

 

 

 

خداوند مدیر ماست.

 

 

خداوند مدیر برنامه‌های من است.(چشیدنی است و آرام کننده)

 

 

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; ٢۳ تیر ۱۳۸٦

پروردگار

خداوند مدیر برنامه‌های من است

   + مهدی رزاقی - ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; ٢۳ تیر ۱۳۸٦

مُلکُ و مَلِک/ دیار و دیّار

 

 

هر که پادشاه اقلیم خود است.

 

 

   + مهدی رزاقی - ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; ٢۳ تیر ۱۳۸٦

کلمه

 

 

الصِّدقُ روحُ الکَلام

 

راستی، روح کلام است.

 

 

 

لا تَقُل الّا الحقّ

 

مگو، مگر حق را.

 

 

 

قُل الحَقّ وَلَو عَلَیک

 

حق را بگو، گرچه به زیان تو باشد.

 

 

 

قل الحق ولو مُرّاً

 

حق را بگو، گرچه، تلخ باشد.

 

 

 

أفضَلُ الجَهاد، کَلِمَة حَق عِندَ حاکِم جائر.(؟)

 

برترین جهاد، [گفتن] کلمه‌ای حق، نزد حاکمی ستم‌پیشه است.

 

 

 

الحق أوسع الأشیاء فی التواصف و أضیقها فی التناصف

 

حق، گسترده‌ترین چیزها در سخن و تنگ‌ترین آن‌ها در عمل است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; ٢۳ تیر ۱۳۸٦

رحمت خدا

 

 

رَحِمَ اللهُ عینَاً حزینَهً تَبکی علی خَطایاها

 

 

خداوند رحمت کند چشمان اندوهگینی را که بر خطاهایش می‌گرید.

 

 

   + مهدی رزاقی - ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ٢۳ تیر ۱۳۸٦

سلام بر حسین

 

 

 

 

 

 

 

 

فَاِذا التُبِسَت علیکم الفِتَن کَقِطَع الیلِ المُظلِمِ فَعَلیکم بِالقرآن(پیامبر)

 

 

 آن‌گاه که فتنه‌ها همچو شب تار شما را فراگرفت، پس بر شماست که به قرآن پناه برید.

 

 

 

 

 

  از رحمت الهی و به مدد ارشاد و ذکر حضرت مادر(و  شاید برخی دیگر و نیز محیط‌هایی که به لطف خداوند درش قرار داشتم) ذکر "سلام بر حسین"، پس از نوشیدن، کمابیش فراموشم نمی‌شود؛

 

 

 بعدها، گاهی از این خجالت می‌کشیدم که هنگام آشامیدن آب، ذکر نام امام حسین، بدون نام و یاد خداوند باشد یا بدون شکر و حمد او برای گوارایی آب.

 

 

  حالا دوست دارم، شروع نوشیدن را با  ذکر "بسم الله الرحمن الرحیم" و پایان آن را با ذکر "سلام بر حسین" و "الحمد لله".

 

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

السلام علیک یا ابا عبدالله؛ السلام علیک یابن الرسول الله....

 

 

 

 

 

السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک....

 

 

 

 

 

السلام علی الحسین و عَلی  علیِ بن الحسین....

 

 

 

 

 

اللهم لک الحمد حمد الشاکرین...(شاید این نکته ای است که پایان زیارت عاشورا، با سجده به درگاه خداوند و با اقرار به اختصاص حمد و سپاس برای اوست و با دعا به درگاه کبریایی اوست).

 

 

الحمد لله رب العالمین

 

 

 

 

 

  یکی از شکوه‌ها و گلایه‌های پیامبر، مهجور ماندن قرآن در بین امت اوست. ما نیز باید دقت کنیم که پیامبر، دو "ثقل" میان ما باقی گذارده است و اول از "کتاب خدا" یاد کرده و بعد از آن، از "عترتِ" خود و طبق اشاره‌ی حدیث ثقلین، چنانچه که فرد به هر دوی آن‌ها تمسک جوید، گمراه نمی‌شود.

 

 

 برای پرواز دو بال لازم است.

 

 

انی تارک فیکم الثَقَلَین(أو ثِقلَین)؛ کتاب الله و عترتی....(پیامبر)

 

 

... قد تَبَیََّّن الرشد مِن الغَی؛ فمَن یَکفُر بالطاغوت و یؤمِن بالله فقد استَمسَکَ بالعُروة الوُثقی لا انفِصامَ لَها...(از سوره بقره)

 

 

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱٧ تیر ۱۳۸٦

روز مادر/ نام مادر، یاد مادر

 

 

 

 

 

 

به بهشت هم نمی‌روم اگر

 

 

مادرم

 

آنجا نباشد.

 

 

                       (حسین پناهی)

 

   + مهدی رزاقی - ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱٧ تیر ۱۳۸٦

هم‌سخن تنهایی

 

 

 

  این که پیامبر، برای خلوت‌شان، غار را و امام علی برای نجوای تنهایی‌اش چاه را برگزیده، مرا به یاد شباهت‌های این دو مکان می‌اندازد. هر دو خلوت و دور از جمعیت بوده؛ در هر دو، راه دیگری به آن وجود نداشته؛ گر چه که یکی عمیق است و دیگری رفیع، اما هر دو در محیط خاکی است(یکی زمین و دیگری کوه)؛ هر دو دارای محیطی خالی است. اما و اما این برایم مهم است که، چه در قعر چاه و چه در خلوت غار، انعکاس صدا وجود دارد و انگار شاید، گاهی برای هم‌سخنی، تنها باید که پژواک صدای خود را بشنوی.

 

 در تاریکی غار و سیاهی چاه، هیچ را نمی‌بینی و این به عکس آیینه است که حتی برای دیدن خود هم، با آن، نیاز به بازتاب و انعکاس نور است و باید که ما همیشه مراقب خودبینی و کنترل خویش باشیم؛ در چاه حتی اگر در شب‌های مهتابی چیزی را ببینیم، ماه را می‌بینیم و آسمان را و شکوه ستاره و کهکشان را که دور است و در دور دست و زیبا برای دیدن، نه مناسب یرای شنیدن.

 

 شاید، گاهی برای هم‌سخنی، تنها باید که در سکوت و خلوت و تاریکی شب، پژواک صدای خود را بشنوی.

 

 

   + مهدی رزاقی - ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱٧ تیر ۱۳۸٦

کلمه و معنا

 

 

  گاهی "کلمه"، حق "معنا" را ادا نمی‌کند. گاهی ظرف کلام برای گنجاندن مفهوم در آن کوچک و گاهی ردا و جامه‌ی شکل و فرم، برای عرضه مضمون، تنگ و ناساز است. گاهی حتی عرصه‌ی سخن تنگ است و  تاب و گنجایش مقصود را ندارد.

 

 

  گاهی برای آنچه که باید گفت، کلمه نمی‌یابی یا برای آنچه که باید، واژه نیست.

 

 

  چیستی و ماهیت، گاهی وصف و بیانِ چگونگی و کیفیت را برنمی‌تابد. چیزهایی هست که "شاید" بتوان که تجربه کرد، ولی هرگز نتوان که توصیف کرد.

 

 

 و چه بسیارند از آن دست که در داد سخن دادن بسیار بتوان از آن گفت ولی در عرصه عمل، بسیار سخت باشند و به قول امام علی، "حق" از جمله‌ی آنان است.

 

 

الحق اوسع الاشیاء فی التواصف و اضیقها فی التناصف

 

 

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱٧ تیر ۱۳۸٦

مسئولیت انتخاب/ پاسخگویی

 

 

 

 

  انسان باید به اندازه‌ای تدبیر و بعد انتخاب کنه که مسئولیت عملش رو بپذیره و حتی نباید به خاطر اونکه برای خدا کاری رو انجام داده، انتظاری داشته باشه یا سر خدا منت بگذاره.

 

   + مهدی رزاقی - ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱٧ تیر ۱۳۸٦

سلام بی‌پایان

 

 

السلام علیک یا الله

 

 

   + مهدی رزاقی - ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱٧ تیر ۱۳۸٦

مناع الخیر/ دریغ کننده از دیگران

یادت باشد برای آنکه دیگری، میوه‌ای از درخت برنچیند، شاخه‌ای را نبری که خود به روی آن نشسته‌ای.

   + مهدی رزاقی - ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱٧ تیر ۱۳۸٦

تشویق و تقدیر

 

 

 من هر چه که شوق را دوست دارم، اما به عوض "تقدیر" را به "تشویق" ترجیح می‌دهم.

 

 

 «تقدیر» ظاهراً نگاه به گذشته دارد و قدردانی از کسی است، برای آن چه که در گذشته انجام داده و شایسته بوده؛ اما «تشویق» نگاه به آینده دارد و تحریض و به‌شوق آوردن کسی است برای واداشتن وی، تا این‌که در آینده کاری را انجام دهد.

 

 

 در تقدیر، قدرشناسی و به جا آوردن حق و استحقاق گذشته دیگران است؛ ولی در تشویق، تدبیری برای به شوق آوردن فرد است به هدفِ دیدنِ نتیجه‌ای از عمل وی در آینده(البته که، ممکن است که این تدبیر و دوراندیشی به سود خود آن فرد باشد یا حتی بیشتر از آن هم، سودی جمعی و اجتماعی در آن باشد و هیچ گونه طمعی از سوی مشوق یا هیچ بهره‌جویی وسودجویی و انتفاع فردی مد نظر وی نباشد یا لااقل هدف اصلی مشوق نباشد).

 

 

 نکته مهم‌تر این که چنان‌چه که ما در رفتارمان، قدردان عمل انجام شده‌ی ارزشمند دیگران باشیم، این گونه رفتار در مواجهه با وی، موجب می‌شود که او با اطمینان خاطر و دل‌گرمی، به همان مشی و روش گذشته‌اش ادامه دهد و بداند که ارج و اجر عملش فراموش نمی‌شود و گم نمی‌شود؛ همچنین دیگرانی هم که با این شیوه‌ی برخورد مواجه می‌شوند، آنان نیز با این قدرشناسی به انجام کار نیک و ارزشمند برانگیخته می‌شوند و امیدوار.

 

 

 پس در دل «تقدیر»، تشویق فردی و جمعی وجود دارد و می‌توان که تقدیر را توجه به گذشته با رویکرد و نگاه به آینده(و حتی برای آینده) دانست(یعنی این، حتی برای کسانی که نگاه اقتصادی و تاجر مآبانه به اخلاق دارند هم کاربردی است!).

 

 

و البته نباید فراموش کرد که در تقدیر یا به خصوص در تشویق و باز هم به ویژه در مواجهه با کودکان آن‌ها را شرطی نکنیم و برخورد ما چنین نباشد که غایت هدف انجام کار خوب او گرفتن "جایز" باشد و یادمان باشد که "فاعل اخلاقی" مهم‌تر از "فعل اخلاقی" است.(این نگرانی شرطی شدن باز هم در تقدیر کم‌تر است چرا که فرد پیش از این کار را انجام داده است و قرار نیست که به شرط دریافت امتیازی آن را انجام دهد و در صورت نبود آن امتیاز، وی نیز از انجام کار امتناع کند؛ اما درباره تقدیر ممکن است که فرد به عوض متوقع شود که از او قدردانی شود....)

 

 

من لم یشکر لمخلوق، لم یشکر الخالق.(گویا حدیث قدسی بود یا قول معصوم)

 

 

مزد کارگر را پیش از خشک شدن عرقش به او بدهید.(گویا از پیامبر اسلام نقل شده است)

 

 

   + مهدی رزاقی - ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱٠ تیر ۱۳۸٦

شوق و عطش و طمع و حرص و ولع/ سراب و سیراب

 

 

کم نیستند تمناها و خواسته‌هایی که پس از رسیدن، دیگر جاذبه و دلخواهی‌شان را از دست می‌دهند یا این که آدمی به آن اقناع نمی‌شود و ندای "هَل مِن مَزید" سر می‌دهد و "دیگری" و بیشتری طلب می‌کند. این موضوع بسته به آنچه که مورد طلب بوده است، می‌تواند که خوب باشد یا که نباشد؛  خواسته‌هایی هستند که اعتبار و قائمیت ندارند و پس از حصول، رنگ می‌بازند و تمام شدنی و زوال‌پذیر و اندک و حتی که شاید حقیر به نظر برسند.

 

 

 این فزون خواهی و کمال جویی و مطلق طلبی از ویژگی‌های نیک آدمی هم، می‌تواند که نشأت گرفته باشد؛ آبشخور این بی‌رغبتی به محدودیت و پشت سر گذاردن آن، می‌تواند که توان بالقوه و ودیعه نهاده شده در آدمی،  برای رشد و علو باشد و از آن می‌تواند که مایه بگیرد.

 

 

 آدمی واقعیتی است که بازه‌ی آن می‌تواند که بسیار گسترده باشد و متغیری است که می‌تواند از منفی بی‌نهایت تا مثبت بی‌نهایت میل کند و حد آن می‌تواند که همین بی‌نهایت باشد.

 

 

 ارسطو "وصال را آفت عشق" می‌داند؛ این گزاره در زیر چتری ممکن است معتبر باشد که فضای محدودی دارد؛ این نگاه، در زیر سقفِ اتاقی شاید صحیح باشد که وقتی اندکی از کف آن فاصله می‌گیری تازه آسمانی بالاتر و والاتر را می‌بینی و این جاذبه‌های جدید، چشمت را می‌گیرد یا می‌رباید.(افلاطون را و نگاهش را درباره عشق بیشتر دوست دارم). این‌جا نیز، نوع نگاه و انتظار فرد و حتی اصول و باورها و تعهدش(وفاداریش به پیمان‌ها) در فرجام و انجام آن وصال تعیین کننده است(این البته سوای ماندن یا فرونشستن آن شوق و طلب است، اما این‌جا نگاه به امتداد و ادامه و فرجام بودن است و نه صرف آغاز).

 

 

 و اما، درباره‌ی امتداد یافتن «رغبت» آن بودن و ماندن آن شعف، به همان قدر شوق زمان رسیدن و یافتن و آغاز کردن:

 

 

چنانچه که چشمه‌ی آن طلب کردن، حقیقت و آگاهی بر واقعیت باشد، پس گنجایش این ظرف و توان آن پدیده معلوم می‌شود و اندازه و ابعاد و وسعت و حجم آن فضا معلوم می‌گردد  و چیزی بیشتر و فراتر از آن، توسط فردِ طالب، توقع نمی‌شود.(برای گفتن کامل درباره این موضوع، بسیاری متغیرها و پارامترهای دیگر را هم باید لحاظ کرد، که مقصود اصلی این نوشته نیست). البته نباید فراموش کنیم که لغزش‌های آدمی و کاستی‌ها و سستی‌های او شاید که او را از مسیر انصاف خارج سازد.

 

 

  اما آدمی پس از رسیدن به "سراب"، «سیراب» نمی‌شود و با "شوراب" عطشش فرو نمی‌نشیند و تشنگی‌‌اش افزون می‌شود و بعد از این باز هم اگر به درخشش فریبنده «آب‌نمای» دیگری امید بندد، جان خسته می‌کند و پای رنجه می‌دارد.

 

 

 در نگاه، به آرمانی بلند و عزم کردن برای افقی دوردست، هر گام را که به پیش می‌بری در سلسله‌ی هدف‌هایت به حلقه‌ای رسیده‌ای که مرحله‌ای از راه است و منزلی است از مسیر، اما نه برای ماندن و مقیم شدن که بلکه برای مدد و نفسی تازه جستن و ادامه دادن. در این طریق، پوییدن و پیمودن در راه صواب و به سوی آن چشم‌انداز، خود ارزش است.

 

 

 

 

 

 

 

 

طلب و شوقْ‌داشتن در مسیر تعالی و کمال و والایی، به شرط متانت و وقار و مراعات کرامت آدمی، زیبنده و شایسته است و در نقل معصوم نیز بر آن صحه گذارده شده.

آدمی از جنس بی‌نهایت است و جز با پیوستن به آن نمی‌آرامد.

 

 

   + مهدی رزاقی - ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱٠ تیر ۱۳۸٦

شوق آدمی- شوق و آدمی/ شوق درون- شوق و درون

 

 

 

در من این کیست که در من نمی‌گنجد؟

 

 

در من این چیست که در من نمی‌گنجد؟

 

 

   + مهدی رزاقی - ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱٠ تیر ۱۳۸٦

بدرقه

 

 

الهی مرگم را زینت زندگی‌ام(زندگی‌یم) قرار ده.

 

 

الهی رفتنم را زیور بودنم قرار ده.

 

 

   + مهدی رزاقی - ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱٠ تیر ۱۳۸٦

آزادی قدس*

 

 

 هیچ دوست ندارم و برایم خوشایند نیست که «راهِ» سفرِ «کربلا» برای ایرانی‌ها، بعد از حمله‌ی آمریکا به عراق، باز شده است.

 

 

 

 

 

*آزادی قدس: برگرفته از یکی از شعارهای دوران جنگ(بهر آزادی قدس از کربلا باید گذشت)

 

 

   + مهدی رزاقی - ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱٠ تیر ۱۳۸٦

شدائد

 

 

 یادمان باشد که ما باید بکوشیم که مشکلات‌مان را حل کنیم؛ که اگر نه، مشکلات ما را در خود حل می‌کنند.

 

 

تحلیل می‌رویم و ما در مشکلات حل می‌شویم.

 

 

   + مهدی رزاقی - ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱٠ تیر ۱۳۸٦

شوق و توان/ شوق و اسباب

 

 

گاهی شوق و عطش آدمی، از توان و گنجایش اسباب و وسایل بیشتر است.

 

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; ۳ تیر ۱۳۸٦

شوق ِ داشتن/ شوق و داشتن

 

 در بعضي جاها، آدم‌ها، زماني به چيزهايي كه مي‌خواسته‌اند و مي‌خواهند، مي‌رسند كه ديگر شوق داشتن آن را از دست داده‌اند.

 

   + مهدی رزاقی - ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۳ تیر ۱۳۸٦

علاقه و اجبار

 

 

 در بعضی جاها، آدم‌ها باید کارهایی را انجام بدهند که دوست ندارند ولی مجبورند که انجام دهند و باید کارهایی را انجام ندهند که دوست دارند انجام دهند ولی مجبورند که پرهیز کنند و گاهی باید کارهایی را انجام دهند که دوست ندارند انجام دهند، ولی آن، خود، الزام و مقدمه‌ای لازم برای بایدی دیگر است که آن را هم دوست ندارند.

 

 

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; ۳ تیر ۱۳۸٦

درد شرمندگی/ درد و شرمندگی

 

گاهی درد، از شرمندگی‌های آدمی کم می‌کند.

 

   + مهدی رزاقی - ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; ۳ تیر ۱۳۸٦

ماندن و رفتن

 

 

 

خوب زندگی کردن و خوب ماندن، بسیار سخت‌تر از زیبا مردن و زیبا رفتن است

   + مهدی رزاقی - ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; ۳ تیر ۱۳۸٦

مرگ و دنیا

 

 

دوست ندارم وقتی که از دنیا میرم، برای دنیا اتفاقی نیفته.

 

 

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; ۳ تیر ۱۳۸٦

انقطاع و انتها(حرف گذشته؟! / کاغذهای خط‌خطی؟! / کاغذهایِ بی‌خط؟!)

 

 

 

 انگار این مسیری که برای زندگی انتخاب کرده‌ام به مرگ ختم می‌شود.این فرق داره. برای همه، معمولاً مرگ، انقطاع مسیره، ولی این، انتهای مسیره، انتهای آن.حالا، «مخلفات» هم بهش اضافه بشه، شاید. طبق معمول این روزها و روزگار، مخلفات*، قبل از رفتنه.

 

 

  • مخلفات: در لغت به معنی "1- آنچه که از میت بمیراث مانده است، متروکات. 2- اشیاء و لوازم خانه" آمده است(فرهنگ معین)؛ ولی در مفهوم عرفی آن، هم اکنون به معنی پیش‌غذا، دسر، چیزهای جنبیِ چیزی دیگر و یا معانی این چنینی به کار می‌رود. همچنین معلوم است که ارثیه برای بعد از فوت و رفتن است و پیش‌غذا، قبل از غذاست.

     

  • برای اجل انواع مختلفی ذکر شده است که از جمله می‌توان به اجل مسمی، اجل معلق و نیز اجل اختیار(شهادت، انتحار یا ...) یاد کرد

     

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; ۳ تیر ۱۳۸٦

مطالعه آماري و بررسي ميداني وضعيت وبلاگ نويسي در ايران

 

 در لينك زير، اطلاعات و آماري درباره تعداد وبلاگ‌ها و وضعيتِ وبلاگ‌نويسي در ايران آمده است.

  همچنين با توجه به اين‌كه پرسش‌نامه‌اي درباره تعيين ميزان اثرگذاري معيارها و پارامترهاي مختلف در كيفيت وبلاگ طراحي شده است، از شما نيز دعوت مي‌كنم كه با مطالعه و تكميل اين پرسش‌نامه،‌ با طراح محترم آن همكاري به عمل آوريد.

 در آخر، با تشكر از آقاي كارگر به دليل قرار دادن لينك اين وبلاگ در قسمت نمونه وبلاگ‌هاي ايراني، براي ايشان آرزوي توفيق بيشتر دارم.

http://showcaran.googlepages.com/quality

 

   + مهدی رزاقی - ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; ۳ تیر ۱۳۸٦