نوروز

 

 

مهدی رزاقی mrazaghy@mail.com

 

نوروز بزرگ‌ترین و از کهن‌ترین جشن‌های ایرانی است که هنوز هم برپا مانده است و پس از آن "مهرگان" را می‌توان در درجه بعدی اهمیت دانست(در روزگار گذشته ایران، در هر ماه،  زمانی که نام روز و نام ماه یکی بوده است، آن روز را جشن می‌گرفته‌اند-که از آن جمله می‌توان به "خردادگان" و "اسفندگان" اشاره نمود- اما جشن "مهرگان" در این میان جایگاهی ویژه‌ و فراتر از صرف این تقارن نام ماه و روز داشته است.برای توضیح بیشتر در این باره، می‌توانید به نوشته‌ "اسفندگان" و نیز مطلب "مهرگان" -در سایت click2all- مراجعه نمایید).

 

  همان طور که در نوشته "چهارشنبه سوری" آورده‌ام، مردم پیش از فرارسیدن نوروز، خود را برای آن مهیا می‌کنند که از جمله‌ی این آمادگی‌ها می‌توان به موارد ذیل اشاره کرد:

 

   "خانه تکانی" و "آب و جارو کردن"، "خرید لباس و پوشاک نو" به ویژه برای بچه‌ها، "خرید آجیل، شیرینی و میوه"(در این‌جا هم، آجیل ممکن است که آجیل شور یا آجیل شیرین باشد، گرچه که آجیل شور بیشتر متداول است و درباره شیرینی هم علاوه بر شیرینی‌های معمول، ممکن است که از شیرینی‌های محلی یا خانگی، باقلوا، مسقطی، قطاب، پشمک و ... نیز استفاده شود؛ همچنین "نان نخودچی" هم هنوز کماکان مرسوم است)، "پیرایش و آرایش" و "تهیه کادو و هدیه".

 

  البته این روزها، "عیدی" -مخصوصاً برای بچه‌ها-  به شکل دادن پول نیز رایج است و در برخی خانواده‌ها رسم است که پول عیدی را بین صفحات قرآن قرار می‌دهند و هنگام دید و بازدیدهای عید، از همان پول به عنوان عیدی، پرداخت می‌کنند؛ یک موضوع دیگر هم که خوب است این‌جا یادآور شوم بدین قرار است که در گذشته دادن عیدی مربوط به زمانی بود که خانواده به عنوان مهمان، به دیدار خانواده‌ای دیگر می‌رفت و در حقیقت خانواده‌ی میزبان عیدی می‌داد و به همین ترتیب، بچه‌های این خانواده‌ی میزبان، زمانی که برای بازدید به دیدار مهمان‌های پیشین‌شان می‌رفتند، این‌بار آن‌ها به عنوان مهمان، عیدی دریافت می‌کردند؛ اما امروزه این موضوع کمتر از گذشته مراعات می‌شود و ممکن است که در یک دیدار، مراسم عیدی دادن و عیدی گرفتن، یک‌جا انجام شود). از دیگر سنت‌های مرسوم پیش از نوروز، رفتن بر سر مزار فوت شدگان در روز پنج‌شنبه آخر سال می‌باشد که درباره این رسم نیز هم‌اکنون، "زیارت اهل قبور" علاوه بر روز و عصر پنج‌شنبه، ممکن است که در روز جمعه نیز انجام پذیرد و خانواده‌ها بر سر مزار رفتگان‌شان با روشن کردن شمع، قرار دادن گل یا گلدان‌های گل و همچنین با دادن "خیرات"(مثل خرما، حلوا، نقل، شیرینی و میوه و این روزها علاوه بر این‌ها گاهی شکلات، آش یا ...) و خواندن دعا و قرآن، یاد آن‌ها را گرامی می‌دارند؛ پختن حلوا در خانه در عصر روز پنج‌شنبه‌ی آخر سال و خیرات کردن آن نیز از رسم‌های دیگر موجود می‌باشد. البته نباید فراموش کنیم که رسم یاد کردن از فوت شدگان،  در باورهای پیشین ایرانیان نیز به گونه‌ای وجود داشته است.

 

  تهیه کردن "سین"های «سفره‌ی هفت سین»، انجام خرید‌های باقی مانده، آماده کردن "سبزی پلو- ماهی" شب عید -که معمولاً سفره‌ این شام، رنگین‌تر از سفره‌های معمول است- از جمله‌ی دیگر مراسم پیش از نوروز است(نارنج، سبزی، نوشیدنی‌ها و ... از جمله‌ مخلفاتی هستند که در این سفره وجود دارد و به دلیل "سرد بودن" ماهی، در گذشته سر این سفره معمولاً از ماست استفاده نمی‌کردند گرچه که ممکن بود شور یا ترشی و به ویژه "سیر ترشی" در سفره وجود داشته باشد و برخی خانواده‌ها هم برای کم کردن تأثیر سردیِ ماهی، "گرمی" هم در سفره قرار می‌دادند)؛ موضوع ارزشمند دیگری که معمولاً درباره شام شب عید وجود دارد، جمع شدن همه اعضای خانواده در کنار هم و یا چنان‌چه فرزندان یک خانواده ازدواج کرده باشند،  در خانه‌ی بزرگ‌تر آن خانواده می‌باشد که امیدوارم این سنت حفظ شود. در بعضی فرهنگ‌ها رسم جالبی وجود داشت و یا هنوز هم وجود دارد -که مربوط به خرید نان به عنوان "برکت سفره" می‌شد؛ در این رسم،  "نان‌آور خانه" برای خرید نان از خانه خارج می‌شد و پس از خرید آن دوباره به خانه بازمی‌گشت(معمولاً نان "سنگک" خریداری می‌شد و خرید نان علاوه بر شام شب عید، با توجه به زمان سال تحویل، ممکن بود که قبل یا بعد از سال تحویل هم انجام شود). درباره خوراک مربوط به نوروز، دوست دارم از رسم دیگری که حالا دیگر چندان رواج ندارد هم، یاد کنم که مربوط به ناهار روز اول عید می‌باشد. برخی خانواده‌ها، برای اولین روز عید، ناهارشان را "رشته پلو" درست می‌کردند و آن را نشانه‌‌ی "رشته‌ی کار" می‌دانستند.

 

   یکی دیگر از موضوعاتی که به خاطرم آمد و در تهران قدیم‌تر وجود داشت، مربوط به حمام شب عید بود. گاهی حتی خانواده‌هایی که در منزل هم حمام داشتند، برای شب عید به حمام بیرون می‌رفتند(حمام‌های بیرون دو گونه بودند، یا "حمام خصوصی" -که به آن حمام نمره هم می‌گفتند- و یا "حمام عمومی" ). حمام شب عید معمولاً مدتش طولانی‌تر از حمام رفتن‌ها(استحمام/حمام گرفتن‌ها) در دیگر وقت‌های معمول بود. این حمام با "چرک کردن"(چرک گرفتن) یا "کیسه کشیدن" همراه بود( استفاده از کیسه و "روشور" یا "سفیداب" قبل از "لیف زدن")؛ این کیسه کشیدن‌ها گاهی هم به قدری  محکم بود که ممکن بود پوست بدن را قرمز کند؛ کیسه کشیدن بچه‌ها ممکن بود که توسط بزرگ‌ترهای‌شان انجام شود و بزرگ‌ترها ممکن بود که یا خودشان کیسه بکشند و یا این که "دلّاک" یا کارگر حمام برای‌شان کیسه بکشد(همچنین ممکن بود که فرد برای کشیدن کیسه کمرش]پشتش[ از فرد دیگری کمک بگیرد). همچنین "مشت و مال" دادن مردان  توسط "دلاک" حمام کمابیش وجود داشت. گاهی اوقات و در بعضی فرهنگ‌ها نیز، "حنا گذاشتن" یکی از رسوم موجود بود. گذاشتن حنا ممکن بود که برای مو، دست یا پا باشد که در این شکلش اخیرش باعث رنگ پیدا کردن ناخن‌ها می‌شد. "حنا گذاشتن" گرچه ظاهراً رواج کمتری بین آقایان داشته، ولی آن‌ها نیز از حنا استفاده می‌کرده‌اند و مردان گاهی، ریش‌شان را هم حنا می‌گذاشته‌اند.

 

  بعد از خارج شدن از حمام گرم، جایی برای "پاشویه" وجود داشت و پس از آن محیطی وجود داشت که برای  خشک کردن تن و پوشیدن دوباره‌ی لباس از آن استفاده می‌شد(هنگام ورود به حمام در همین محیط که اطرافش تعدادی کمد یا گنجه وجود داشت، لباس را از تن به در می‌آوردند و در کمدها قرار می‌دادند. اشیای گران‌قیمت یا پول نقد را می‌توانستند به "جامه‌دار" یا فردی که "پای دخل" می‌نشست بدهند و کلید کمد را هم یا به همان فرد می‌دادند یا با توجه به داشتن کش یا چیزی شبیه به آن، آن را به دور مچ دست‌شان می‌انداختند؛ البته حمام نمره معمولاً دیگر نیازی به پاشویه نداشت و همچنین با توجه به خصوصی بودنش، در هر نوبت استفاده، بنابراین دیگر به گنجه و قفل هم برای لباس‌ها نیازی نبود). هنگام خروج از حمام گرم، برای خشک کردن از "لُنگ" یا حوله استفاده می‌کردند که ممکن بود یکی را به دور کمر ببندند و دیگری را بر روی شانه بیندازند(ممکن بود که از دو تکه لنگ یا یک تکه لنگ به تنهایی نیز استفاده شود.  همچنین این لنگ‌ها را، هم می‌توانستند خودشان بیاورند که شخصی بود و هم این‌که می‌توانستند از لنگ‌های موجود در حمام استفاده کنند و از جامه‌دار بگیرند. آوردن لنگ و حوله شخصی نیز از کمد ممکن بود که با تحویل دادن کلید به جامه‌دار، توسط او انجام شود و فرد در همان قسمت پاشویه منتظر بماند تا که برایش بیاورند. نکته دیگر هم این‌که در ابتدا در داخل حمام گرم هم معمولاً با یک لنگ وارد می‌شدند که هنگام خروج، آن را که خیس بود، عوض می‌کردند).

 

  پس از این ممکن بود که در این محل خشک کردن و پوشیدن لباس، باز این‌بار، جامه‌دار مشت و مال دهد(پیش از پوشیدن لباس) و یا این‌که با "آب یخ"، نوشابه یا چای پذیرایی کند. هنگام "حساب کردن" هم علاوه بر پرداخت هزینه‌های معمول، دادن "انعام" و "عیدی" معمول بود.

 

  وقتی که از حنا گذاشتن می‌گفتم، این به خاطرم آمد که هنوز شاید در ‌جاهایی که لباس‌های رنگی محلی چشم را می‌‌نوازند،«شاید» که حنا، جای خود را به "رنگ مو" و "مش" و "اسپری‌های موقت رنگ" نداده باشد. شاید آن‌جا هنوز موی قشنگ، موی «از شبق مشکی‌ترک» باشد تا موی "بلوند"؛ موی «کمندِ از کمون بلندترک» جای خود را به مدل"تن‌تن" و "تیفوسی" نداده باشد(شبق ماده‌ای سیاه رنگ است که ممکن است به جای "دُر" یا مروارید در صدف تشکیل گردد(؟). عبارت‌های داخل گیومه، مربوط به یک شعر فلکلور یا ادبیات عامه است: دختر زینب خاتون/ گیس داره قد کمون/ از کمون بلندترک/ از شبق مشکی‌ترک).شاید از "بیگودی" و "میزامپلی" و "شینیون" خبری نباشد. شاید از "فر ریز یا درشت"، "فر دائم یا موقت" خبری نباشد. شاید هنوز ابروهای"پیوسته و کمان"، جای خود را به ابروی مدل "شیطونی" و "تیغ" و "تتو" نداده باشد. شاید هنوز "سرمه" و "توتیا"(که جنبه دارویی داشته) جای خود را به "ریمل" و "سایه" و "فر مژه" و "خط چشم" نداده باشد. شاید هنوز "مشک"(ماده‌ای خوش‌بو از خون خشک شده نافه‌ی آهوی ختنی)، "عنبر"(ماده‌ای خوش‌بو از نوعی ماهی خاکستری(؟))، عبیر و غالیه(ماده‌ای آمیخته شده و مرکب از چند ماده خوش‌بو) جای خود را به "اسپری" و "ادکلن" نداده باشد. شاید هنوز سفیدی پوست صورت، نیاز به "پودر" و "کِرِم" نداشته باشد. شاید سرخی صورت و لب، نیازی به "رُژ لب(ماتیک) و رژ گونه" نداشته باشد و این‌ها جای "سرخاب"(ماده‌ای که با سفیداب به صورت می‌زده‌اند) را نگرفته باشد. شاید به "مداد" و "خط" نیازی نباشد.(به آب و رنگ و خال و خط/ چه حاجت روی زیبا را). شاید کشیدگی انگشت‌ها و زیبایی ناخن‌ها، نیازی به "مانیکور" و "ناخن مصنوعی" نداشته باشد. شاید از مام و پدیکور و پلینگ(؟) و سلولیت و الکترولیز و اپیلاسیون و ساکشن و لیفتینگ خبری نباشد. (برای یادآوری: از جمله‌ی هفت قلم آرایش که در گذشته استفاده می‌کرده‌اند، می‌توان از حنا، سرخاب، سفیداب، وسمه، سرمه و احتمالاً غالیه نام برد؛ همان طور هم که در این بیت اخیر آمده است، کشیدن خط و نیز گذاشتن خال مصنوعی، مثلاً با سرمه در کنار لب در گذشته مرسوم بوده است. سوای این نوستالوژی، البته و صد البته، استفاده از لوازم آرایش رو اگه که مناسب و متناسب باشه، کاملاً دوست دارم. برگردیم سراغ بحث اصلیمون)

 

 

 

  جشن نوروز نیز مورد تأثیر و تأثر دیگر مناسبت‌هایی که ممکن است با آن هم‌زمان ‌شود، قرار می‌گیرد؛ برای مثال، اگر که نوروز با "عید غدیر" هم‌زمان شود، ممکن است که ایرانیان مسلمان، دید و بازدید‌های خود را با "خانواده‌های سادات" آغاز کنند یا اگر که مثلاً نوروز با روزهای عزاداری هم‌زمان شود، ممکن است که از قرار دادن آجیل یا شیرینی در وسایل پذیرایی دوری کنند و یا این‌که از وسایل پذیرایی جایگزینی استفاده کنند.(در یک نمونه تاریخی، زمانی که "عاشورا" و نوروز با هم مصادف شده بودند، پادشاه وقت، در یک روز مراسم مذهبی برپا کرده بوده است و روز بعد از آن را برای نوروز جشن گرفته‌ بودند.)

 

   هنگام تحویل سال، همه‌ی اعضای خانواده، در خانه، کنار هم و دور "سفره هفت سین" می‌نشینند و به نیایش(برای مثال درباره ایرانیان مسلمان، خواندن دعا از جمله دعای معروف «یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر اللیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال، حوّل حالَنا الی احسن الحال» و یا خواندن قرآن و نگاه کردن به آیات آن) یا، با توجه به آن که لحظه تحویل سال را خوش یمن می‌دانند، به تازه کردن آرزوهای خود، می‌پردازند؛ البته با آن‌که در گذشته، نوروز را جشنی برای داخل خانه می‌دانسته‌اند(در برابر "سیزده‌به‌در" که جشنی در دامان طبیعت است)، اما امروزه، برخی از مردم، لحظه‌ی سال تحویل را در مکان‌های معنوی(مثلاً حرم امام رضا) و یا کنار مزار درگذشتگان‌‌شان سپری می‌کنند. همچنین در زمان‌های گذشته، تحویل سال، با شلیک توپ، اعلام می‌شده است(اکنون هم اگر دقت کرده باشید، اعلام لحظه‌ی تحویل سال، توسط تلویزیون با صدایی شبیه همان شلیک توپ همراه است، که نمادی از همان موضوع است).

 

  بعد از اسلام، درباره نوروز و شروع سال نو، آداب جدیدی نیز به وجود آمد که علاوه بر برخی ادعیه و خواندن قرآن، می‌توان به غسل کردن، نماز خواندن، روزه‌داری، انفاق، خضاب کردن و ... اشاره نمود. پس از تحویل سال هم، شادباش و تبریک گفتن و دیده‌بوسی مرسوم است.                                                  

  از جمله رسوم مهم سال نو "دید و بازدید‌"هاست که معمولاً از  رفتن به منزل بزرگ‌تر خانواده شروع می‌شود. همچنین یکی دیگر از دیدارهای اول، مربوط به "نو عید" یا "عید اول" می‌باشد؛ چنان‌چه در خانواده‌ای، کسی از اعضای آن فوت شده باشد، رسم است که پس از آن و با فرا رسیدن اولین عید(خواه این عید مذهبی باشد مانند مبعث، عید فطر یا عید قربان و یا این‌که عید ملی باشد، مانند نوروز) اقوام و خویشاوندان برای "سر سلامتی"، به دیدار آن خانواده می‌روند(البته برخی، نو عید را اولین عید بعد از مراسم "شب هفت" فرد فوت شده می‌دانند و برخی دیگر، نو عید را اولین عید بعد از مراسم "چهلم"  فرد فوت شده می‌دانند).

 

   دید و بازدیدهای عید فرصتی برای فراموش کردن کدورت‌ها، حلالیت طلبیدن و آشتی بین خویشاوندان نیز بوده است و گاهی بزرگ‌ترها و ریش سفیدهای فامیل برای حل و فصل اختلافات، پا پیش می‌گذاردند. علاوه بر دید و بازدیدها، "زیارت اهل قبور" نیز،  گاهی در روز اول عید، انجام می‌شود.

 

 اما مطالبی درباره نوروز و جنبه‌های تاریخی آن:

 

  از بین روزهای فروردین، تنها روز اول و روز ششم فروردین، "نوروز" نامیده می‌شده است. روز اول فروردین را "نوروز عامه" یا "نوروز کوچک" می‌نامیده‌اند و روز ششم فروردین(روز خرداد) را "نوروز بزرگ" یا "نوروز خاصه" می‌نامیده‌اند. زمان تحویل سال ایرانی، از معنادارترین و مناسب‌ترین مبدأ‌های موجود برای آغاز سال جدید می‌باشد و ثبت نوروز در تقویم سازمان ملل، شاهدی بر این مدعا است. تحویل سال ایرانی دارای مبدأ نجومی می‌باشد و تنها یک موضوع قراردادی نیست.

 

  تحویل سال، زمان اعتدال ربیعی(بهاری) است که در آن، طول مدت شب و روز با یکدیگر برابر می‌شود و همچنین این زمان، زمان رسیدن خورشید به نقطه اول حَمَل بوده است(در حال حاضر با توجه به تغییرات در برج حوت رخ می‌دهد]به نقل از دکتر احمد دالکی،پدر نجوم نوین آماتوری ایران[). آغاز سال ایرانی، آغاز فصل بهار و زمان جنبش و دوباره نو شدن طبیعت است. وقوع برخی رویدادها را نیز به این روز نسبت داده‌اند که می‌توان از آن جمله به آغاز آفرینش یا روز آفرینش آدم ابوالبشر اشاره نمود(از جمله ذکر شده است که به همین دلیل، این روز را "روز نو" یا "نوروز" نامیده‌اند، گرچه می‌تواند علت آن، شروع بهار هم باشد). همچنین برخی نوروز را روز تاج‌گذاری، برتخت‌نشستن و آغاز پادشاهی جمشید دانسته‌اند که ظاهراً در روز اول بار عام داشته است و در روز ششم، "خاصان و بزرگان" را پذیرفته است(نوروز در شاهنامه، تاریخ طبری و نیز مروج الذهب منسوب به دوره سلطنت جمشید، معرفی شده است]مرجع: لغت‌نامه دهخدا[. نکته دیگر این‌که، بنای "پارسه" که به "تخت جمشید" معروف شده است و یا با واژه غیر فارسی "پرسپولیس" نیز یاد می‌شود، ارتباطی با تخت و جلوس جمشید نداشته است).

 

  همچنین زمان وقوع برخی از رویدادهای اسلامی را نیز  نوروز ذکر کرده‌اند.

 

  از دیگر مواردی که در نوروز رسم بوده است، "بهاریه"ها یا "ربیعیه"ها بوده‌اند که اشعاری هستند که در وصف بهار و نوروز سروده شده‌اند.

 

  هفت سین:

 

   گاهی ذکر شده است که در ابتدا "هفت شین" بوده است، که درباره صحت و سقم آن به سند قطعی‌ای برنخورده‌ام. هفت سین را متناسب با "هفت سینی" نیز دانسته‌اند(برای مثال آن‌ها را در هفت سینی قرار می‌داده‌اند. سینی یا چینی هم نوعی ظرف بوده است). در حال حاضر «سنجد، سماق، سمنو، سیب، سبزه، سرکه، سیر، سکه، سبزی» از جمله "سین"هایی هستند که ممکن است در ظرف‌هایی سر سفره هفت‌سین قرار دهند و هر یک از این "سین"ها در حقیقت نماد چیزی بوده‌اند. البته به جزء این "سین"ها چیزهای دیگری هم می‌تواند در این سفره قرار داشته باشد که از آن جمله می‌توان به آیینه یا آیینه و شمع‌دان، قرآن یا شاید دیوان حافظ، تنگ ماهی(امروزه معمولاً با ماهی قرمز)، تخم مرغ(که تزئین هم می‌شود)، آرد و یا تکه‌ای پنیر در ظرف سبزی اشاره نمود. روشن کردن شمع، در این‌جا نیز مانند بسیاری از مناسبت‌های دیگر، ممکن می‌باشد. این روزها، سوزاندن مواد خوشبو، مانند عود یا دود کردن اسفند، آن چنان رواج ندارد و به خلاف گذشته که ممکن بود، حتی سمنو را هم در خانه بپزند، امروزه حتی تخم مرغ رنگ شده یا سبزه هم، ممکن است که از بازار خریداری شود. درباره سبزه نیز باید یادآور شوم که این سبزه ممکن است از "گندم، عدس و یا جو" باشد و علاوه بر این‌که آن را در ظرف یا سینی، درست می‌کنند، گاهی نیز، سبزه را دور کوزه درست می‌کنند یا به اصطلاح "می‌ریزند". وجود گل یا برخی گلدان‌ها نیز کماکان بر سر سفره هفت‌سین معمول می‌باشد.

 

   برای بررسی ریشه تاریخی سبزه، ذکر این نکته مفید است که هفت‌سین را، "هفت سبزی" یا "هفت سبزه" نیز ذکر کرده‌اند و وجه تسمیه آن به این علت بوده است که هفت محصول مختلف را سبز می‌کرده‌اند و هر کدام از این ظروف یا کوزه‌ها که دارای محصول بهتری بود، برای سال زراعی پیش روی‌شان از همان گیاه یا حبوبات(حب به معنی دانه و جمع آن حبوب است؛ اما حبوبات واژه مصطلحی است) کشت می‌کرده‌اند.

 

  نمی‌توان از نوروز گفت، اما از "حاجی فیروز" و "عمو نوروز" یاد نکرد و وقتی که چهره‌ی حاجی فیروز به ذهنم می‌آید، باز هم به یاد "سیاه" و "مبارک" و نمایش "تخته حوضی" یا "رو حوضی" و "سیاه بازی" می‌افتم؛ امیدوارم این‌ها برای‌مان بماند و بهتر شود(برای بهتر شدن، مثلاً این به ذهنم می‌رسد که اگر حاجی فیروز به جای این‌که چیزی طلب کند، به بچه‌ها هدیه بدهد، این بسیار، شیرین‌تر است).

 

  "میر نوروز" یکی دیگر از رسم‌های نوروز بوده است، که به یک بازی شبیه است(شاید هم یک حرکت نمادین معنادار)  و در آن فردی برای یک روز به عنوان "امیر"  تعیین می‌شده است و دیگران، هر فرمانی که او می‌داده است را اجرا می‌کرده‌اند.

 

  همچنین "باد جنوب" یا "باد دبور"، بادی است که در فروردین می‌وزد و از جمله نشانه‌های فرا رسیدن بهار می‌باشد.

 

 در آخر هم باید از "سیزده به در" یاد کنیم که بازگشت مردم به دامان طبیعت و پیوند دوباره با ریشه‌هاست. اگر هر یک از دوازده روز اول سال جدید را نمادی از یک ماه بدانیم، می‌توان "سیزده به در" را به عنوان تفریح و تفرجی بعد از پایان آن دانست. همچنین رسم است که در این روز، سبزه‌های خود را به آب بسپارند و یا در خارج از خانه قرار دهند. برخی از باورهای قدیمی علت خارج شدن از خانه را در روز سیزده به در، چنین بیان می‌کنند که نحسی این روز "به در" شود.(طبق بعضی باورها، سیزده را نحس می‌دانند. برای مثال برخی، روز چهارشنبه را نیز نحس می‌دانند که لااقل درباره چهارشنبه سوری، نمی‌توان پذیرفت که بین این جشن و تصور نحوست برای چهارشنبه رابطه‌ای وجود داشته باشد]در نوشته چهارشنبه سوری، مطالب بیشتری در این ‌باره آورده‌ام[. درباره "سیزده به در" هم، گفتیم که ممکن است دوازده روز اول، نشانه دوازده ماه پیش رو باشد و در حقیقت "سیزده به در"، برای استراحت و شادی پس از آن باشد. شبیه این برداشت در مورد هفته نیز وجود دارد؛ در این نگاه بر این باورند که آفرینش در شش روز انجام شده است]در قرآن نیز از "ستة الایام" یاد شده است که البته آن را شش مرحله دانسته‌اند-مثل مرحله گاز، آب و ...- و نه شش روز معمول [ و روز هفتم و پس از آفرینش را روز استراحت بیان می‌کنند.) از جمله دیگر رسم‌های موجود در سیزده به در، "گره زدن سبزه" می‌باشد. این رسم هم برای برآورده شدن آرزوهاست که به ویژه به دخترهای ازدواج نکرده، پیشنهاد می‌کنند که سبزه گره بزنند.(در ادبیات عامه، در این‌جا هم شعری وجود دارد که می‌خوانند:سیزده به در/ سال دگر/ بچه بغل/ خونه‌ی شوهر). در این روز همچنین "دروغ سیزده" هم وجود داشته است، که شخصاً خود من از این که دیگر رواج چندانی ندارد، خوشحال هستم.(ماه آوریل سال میلادی هم که یک روز قبل از سیزده به در، شروع می‌شود، دارای رسم "دروغ آوریل" می‌باشد).

 

در طول تعطیلات عید، سفر رفتن هم مرسوم است.

 

 درباره بهار، خوب است از "باران نیسان" هم یاد کنم که بارانی است که در ماه نیسان(دومین ماه سریانی) یا اردیبهشت می‌بارد و خوردن آب این باران را توصیه کرده‌اند و گاهی آن را جمع می‌کنند و به آن دعا و قرآن می‌خوانند.

 

نام برج‌های دوازده‌گانه‌ی فلکی(بروج سماوی):

 

حَمَل یا بره، ثور یا گاو، جَوزا یا دو پیکر یا توأمان، سرطان یا خرچنگ، اسد یا شیر، سنبله یا خوشه، میزان یا ترازو، عقرب یا کژدم، قوس یا کمان، جَدی یا بزغاله، دلو و بالأخره حوت یا ماهی.

 

 

 

بعضی عبارت‌ها یا نکته‌ها:

 

فصل گل صنوبره   عیدی ما یادت نره

 

هر روزتان نوروز                نوروزتان پیروز

 

حاجی فیروزه                   سالی یه روزه

 

حاجی فیروز اومده            عمو نوروز اومده

 

بادام سمنو را برای برکت، در جیب می‌گذاشته‌اند.

 

اعتدال خریفی یا پاییزی هم داریم.

 

 

 

هنوز هم حرف‌های بسیاری درباره‌ی نوروز باقی ماند.

 

از جمله رسم‌ها، دعا کردن هنگام تحویل سال است؛ هم را به نیکی یاد کنیم.

 

 گل‌هایی که بهار امسال کنارمان نیستند، یادشان نیک و حضورشان ماندگار. عزیزانی که کنارمان هستند، به نیکی، شاد و برقرار

 

 

 

پیش روی‌تان، بهتر از پشت سر. روزگارتان بر قرار. چرخ روزگارتان بر مدار.

 

روز و شب‌تان تابناک و آرام. به‌روزی‌ِ‌تان ماندگار

 

صد سال به این سال‌ها/ صد سال بهین سال‌ها/ صد سال به از این سال‌ها

 

با امید بهترین‌ها برای هستی و هست‌ها. مهدی رزاقی mrazaghy@mail.com

 

 

 

 

 

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

شهادت امام رضا(ع)

الهی ماندن‌‌مان را نیکو          و

 

 

رفتن‌مان را زیور بودن‌مان قرار ده.

 

 

 

 

 

یاد امام یاری‌گر برقرار

 

   + مهدی رزاقی - ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ٢٧ اسفند ۱۳۸٥

رحلت پيامبر و شهادت امام حسن مجتبي(ع)

راه و نام امام رأفت و نبي رحمت ماندگار

   + مهدی رزاقی - ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

چهارشنبه سوری(۱)

پیش از پرداختن به این نوشته، لازم است که چند نکته را یادآوری کنم:

 

 

1- به دلیل طولانی شدن متن، آن را در دو پُست، آورده‌ام که در قسمت دوم به معرفی بیشتر مراسم چهارشنبه سوری پرداخته‌ام.

 

 

2- با توجه به این‌که هر دو نوشته را با هم آپلود(بارگذاری) کرده‌ام، ترتیب آن را به خلاف توالی معمول بقیه نوشته‌ها، بر روی صفحه وبلاگ قرار داده‌ام.

 

 

3- با توجه به این که در روز و شب‌های حول و حوش "چهارشنبه سوری" قرار داریم، خوشحال خواهم شد، اگر شما هم نظرتان را بیان نمایید.

 

 

حق یار (مهدی رزاقی mrazaghy@mail.com)

 

 

 

 

 

 

 

 

  بیم و واهمه، تشویش، هول و هراس، اضطراب و قلق اینها هیچ کدام، جانشین و جایگزین منصفانه‌ای برای جشن و سور و سرور آن آخرین شب چهارشنبه پایان سال نبود. یادم هست رنجیده شدن عزیزی را که تن و جان رنجورش تاب آن همه غوغا را نداشت و یادم هست آشفتگی حاصل از آن همه هیاهو و کوتاهی دستم از آن که نمی‌توانستم کاری.

 

 

  یادم هست این‌که وقتی محملی و بستری برای برانگیختن شایسته شورِ محرک زندگی و فرونشاندن هیجان‌های موجود در کودکان درونمان نباشد، چه بسا که این کودک بازیگوش از هر پنجره و روزنه‌ای برای گریختن استفاده کند و این فنر آکنده و فشرده، بی‌اختیار برهد و این عنان گسیخته را مهاری نباشد.

 

 

  یادترم هست، آن شور و شادمانی را، که با دیگر کودکان مهمان‌مان، دیس‌ها و سینی‌های میوه و آجیل و خشک‌بار را با تمام رهایی کودکی بر سر می‌گذاشتیم و می‌چرخیدیم و می‌گردیدیم و برای همه به ارمغان می‌آوردیم؛ در آن وقت از سال و در آن زمان که معمولاً هر چیز را تنها در جای و زمان خودش می‌توانست یافت، خوردن هندوانه‌‌ای که در کاه یا زیر خاک یا به هر طوری که نمی‌دانم، تازه نگه داشته بودند، شعفی داشت. یادم هست که می‌گفتیم و می‌شنیدیم و با قهقهه‌هامان می‌آرمیدیم. یادم هست که با بقیه بچه‌های فامیل و به همراه پدر تا "خادم آباد شهریار" می‌رفتیم و با بوته‌های بسیار برای برافروختن آتش و جهیدن از آن و گرفتن شور و شوق و حرارت و طراوت از آن به کوچه و خانه بازمی‌گشتیم. و یادم هست که این همه را با ستاندن سرخی از‌ آتش برای شریان زندگی -‌حتی بی‌ آن‌که شاید چیزی از این‌ها بدانیم- و سوزاندن زردی ِ رخوت و رنجوری، در شادی با هم بودن، همت می‌کردیم. یادم هست، خواستن از بزرگ‌ترها برای تفأل به دیوان محبوب لسان الغیب، حافظ شیراز، یا نقل و خواندن از شاه‌نامه‌ی سترگ فردوسی بزرگ.

 

 

  یادم هست که پسرهای بزرگ‌‌تر محله با قاشق و کاسه فلزی و با بر سرانداختن چادر، خانه ها را در می‌زدند و هر کس به فراخور آن‌چه که در خانه داشت، چیزی در کاسه‌شان قرار می‌داد.

 

 

  حالا در یادم هست، فشفشه، دارت، چپق(پره‌های پلاستیکی دارت جدا می‌شد و زائده فلزی آن را به قطعه چوبی -‌ که گرد بود- می‌زدند و باز در این‌جا هم مثل دارت از کش و یک پیچ استفاده می‌شد که به دسته چوبی محکم می‌کردند)، تخته چوب، الوار، بنزین، انداختن آمپول یا ظرف اسپری در آتش. حالا در یادم هست درست کردن آنتن را( استفاده از میله‌های باریک فلزی استوانه‌ای و ریختن گوگرد یا . . . در آن و بستن دو سر میله و بالأخره انداختن آن در آتش)، استفاده از قوطی‌های حلبی را یا چیزی مثل قوطی شیر خشک را که با وجود کاربید(؟) در آن و حرارت دادن از یک سو، در‌قوطی با ایجاد صدا از طرف دیگر می‌جهید. حالا به یادم هست آمیخته اکلیل و سرنج را، کررات و زرنیخ(؟) را، منوّر و چاشنی و خرج  را، پر کردن پوکه‌های فشنگ را. حالا به یادم هست شادی‌ها و دست‌افشانی‌ها را، تعقیب و گریز‌ها را و بزن و ببند‌ها را.

 

 

  این روزها انگار "معرکه‌ و میدان ِ جنگ و کارزار تمام عیاری" را می‌بینیم، اما این بار گویا به برادر کشی. حالا می‌بینیم، قانع نشدن به سیگارت و ساختن نارنجک را؛ انتحاری، مثل آتش زدن کپسولِ اکسیژن یا گاز پیک‌نیکی را؛ آزردن رهگذران را و مزاحم شدن‌ها را. حالا انگار دیگر این «اژدها» سیری و این چاه «ویل»،  پایانی ندارد.

 

 

   + مهدی رزاقی - ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

چهارشنبه سوری(۲)

* نام‌های این جشن

 

 

   نام‌های معمول‌ این آیین، مراسم و یا جشن، همان "چهارشنبه‌سوری" یا "چارشنبه‌سوری" است؛ اما ظاهراً در دست‌نوشته‌های مرحوم "علی اکبر دهخدا" با نام "کُلَه چهارشنبه" هم ضبط و از آن یاد شده است.

 

 

* زمان برگزاری این جشن

 

 

    این جشن در غروب و شب سه‌شنبه آخر سال خورشیدی برگزار می‌شود.

 

 

* علت برگزاری این جشن:

 

 

   با توجه به جایگاه شادمانی در فرهنگ قدیم‌ کشورمان، به نظرم می‌رسد که شاید یکی از مهم‌ترین انگیزه‌های برگزاری این جشن، به ویژه با توجه به نزدیک بودن آن به نوروز این باشد که مردم در پایان سال اندوه، رنجوری و رنجیدگی را از خویش بزدایند و فراموش کنند و به شایستگی مهیای سال نو باشند و آن را با امید به نیک‌بختی و سلامت تن و جان و روان بیاغازند. برخی از محققان، ریشه‌ها و علل دیگری را نیز برای چهارشنبه سوری ذکر کرده‌اند، اما من خوش دارم که برای این روز و روزگار خودمان باز هم، چهارشنبه سوری را بهانه‌ای برای کنار زدن و به آتش سپردن کینه‌ها و تلخی‌ها بدانیم و شور و حرارت و طراوت زیستن و از نو شکفتن و رُستن و نو شدن را جایگزین آن کنیم.

 

 

* قدمت چهارشنبه‌سوری

 

 

  برخی از محققان(مانند دکتر محمد مقدم) این جشن را از جشن‌های باستانی ایران می‌دانند که با گاه‌شماری پیشین ایرانی و نیز مبانی ستاره شناسی ارتباط داشته است و برخی دیگر  نیز(از جمله جناب آقای جنیدی) به ویژه  با توجه به وجود نام یک روز از هفته در نام این آیین (چهارشنبه/ چارشنبه)، و نیز با لحاظ کردن این موضوع که در ایران باستان این دسته بندی برای روزها وجود نداشته است، بر این باورند که این مراسم، از جشن‌های باستانی ایران نبوده است(به نحوه پیشین نام‌گذاری روزها در ایران، در پُست اسفندگان همین وبلاگ و متن مربوط به جشن مهرگان، در سایت www.click2all.com، اشاره نموده‌ام). همچنین هر یک از دو طرف این نظرات، شواهد یا دلایلی تاریخی و . . . ، برای مدعای مورد اشاره خود بیان می‌دارند(که چندی پیش برخی از آن‌ها را از استاد جنیدی شنیدم).

 

 

  «فرضیه‌ای» که  در این باره به ذهن من می‌رسد، به ویژه با توجه به وجود المانهایی مانند آتش در این مراسم، این است که ممکن است این آیین ریشه‌ای باستانی داشته و با گذشت اعصار و ادوار، تغییر و تطورهایی(گونه به گونه شدن‌هایی) در آن ایجاد شده است؛ بنابراین شاید این مراسم با نامی دیگر و به نحوی دیگر وجود داشته یا از جشنی دیگر الهام گرفته شده باشد.

 

 

* آیین‌های موجود در چهارشنبه‌سوری

 

 

  در قسمت اول این نوشته به برخی از رسم‌های موجود در چهارشنبه‌سوری که تا همین اواخر هم وجود داشت و یا هنوز هم برقرار است، به صورت تلویحی اشاره کردم. البته باید به خاطر داشته باشیم که در مراسم چهارشنبه‌سوری علاوه بر بخشی از آیین‌هایی که به شکل فراگیر و عمومی وجود داشته است، بعضی رسومات خاص و محلی هم وجود داشته است. به هر حال برخی از رسوم مشهور‌تر را می‌توان از این قرار معرفی کرد:

 

 

-   آتش افروختن: یکی از قدیمی‌ترین رسوم این جشن همین بوده است که با استفاده از بوته‌های بیابانی، آتش روشن می‌کرده‌اند و از روی آن می‌جهیدند. هنوز هم مرسوم است که هنگام پریدن از آتش و خطاب به آن گفته شود که "زردی من از تو، سرخی تو از من"(زردی نماد بیماری و رنجوری است که ابتدا آن را در آتش می‌سوزانند و سرخی نشانه شادابی و طراوت است که آن را از آتش به عنوان یکی از نمادهای حیات، کسب می‌کنند). مرحوم استاد سعید نفیسی در مقاله «چهارشنبه‌سوری» نقل می‌کنند که در گذشته خاکستر این آتش را فردی به بیرون خانه می‌برده‌است و هنگام برگشت، در می‌زده است و بین آن فرد و افراد داخل خانه این گفتگوها رد و بدل می‌شده است: -کیه؟ -منم.                –از کجا اومدی؟  -از عروسی. -چی آوردی؟  -تندرستی.

 

 

-   قاشق زنی: دخترها و یا نیز پسرها با به سر انداختن چادر و در هر حال با پوشاندن چهره‌هاشان، پشت در خانه‌ها  می‌رفتند و با قاشق به یک کاسه فلزی می‌زدند و اعضای آن خانواده نیز، از آنچه که در خانه داشته‌اند در ظرف فرد قاشق‌زن قرار می‌دادند. البته، مرحوم نفیسی بیان کرده‌اند که، در گذشته، در این کاسه، یا موادی را می‌ریخته‌اند که برای "آش بیمار" استفاده می‌شده است و یا پول می‌ریخته‌اند که با آن پول نیز می‌بایست مواد همان آش را می‌خریده‌اند.(درباره آش بیمار در همین نوشته، توضیح داده‌ام)

 

 

-         تفأل به دیوان حافظ و یا خواندن از شاهنامه فردوسی

 

 

-   دود کردن اسفند: با ریختن اسفند در اسفند‌دان و قرار دادن آن بر روی آتش و یا با ریختن آن در آتش، اسفند دود می‌کردند. برای دود کردن اسفند هنوز هم مرسوم است که قبل از دود کردن آن، خود اسفند را برای دوری از "چشم خوردن" (چشم زخم) و . . . دور سر اعضای خانواده، به خصوص فرزندان، می‌چرخانندو گاهی "آیة‌الکرسی" و بیشتر شعرهایی را می‌خوانند که یکی از مشهورترین آن‌ها این شعر است:"اسفند دونه دونه، اسفند سی‌وسه دونه(دانه). بترکه(بترکد) چشم حسود و بخیل و بیگونه(بیگانه)".

 

 

-    آجیل مخصوص چهارشنبه‌سوری که هنوز هم با نام "آجیل شب چهارشنیه‌سوری" رواج دارد. آجیل ممکن است که آجیل شور یا شیرین باشد و معمولاً از "مغزها"(مثل مغز فندق، بادام و ...) و باسلق هم در آجیل چهارشنبه سوری استفاده می‌شود. همچنین علاوه بر آجیل چهارشنبه سوری، گاهی ممکن است که در این شب، "آجیل مشکل‌گشا" هم برای گشایش در کارها توسط کسی که آن را نذر کرده است، میان دیگران تقسیم شود(البته این آجیل به اندازه خود آجیل شب چهارشنبه‌سوری رواج ندارد و نکته دیگر اینکه این همراهی رسوم و سنت‌های ملی و دینی در برخی جشن‌های دیگری‌مان هم وجود دارد که از جمله می‌توان به بعضی از رسوم در نوروز اشاره کرد و یا باز آش زین‌العابدین که در همین جشن چهارشنبه‌سوری مرسوم بوده است).

 

 

-   هندوانه: در کنار سایر میوه‌ها، هندوانه یکی از خوراکی‌های این شب است، که با توجه به زمان این مراسم و نیز این‌که زمستان فصل این میوه نیست، بودن آن در بین خوردنی‌های این جشن، لطف مضاعفی داشته است.

 

 

-   فالگوش ایستادن: این مراسم تا حدود 30-20 سال پیش نیز، هنوز وجود و در بعضی محله‌ها رواج داشت و بدین ترتیب بود که چیزی را در دل نیت می‌کردند و در محل عبورومرور افراد می‌ایستادند و به صحبت‌های اولین رهگذران گوش می‌دادند و با توجه به محتوای صحبت، آن را برای نیت خود به فال خوب یا بد می‌گرفتند. ظاهراً در گذشته، روش‌های دیگری هم -مثل پشت پنجره‌ی خانه‌ها ایستادن- برای این رسم وجود داشته است.

 

 

-   کوزه بر زمین زدن: این مراسم هم، عمر افولش شاید تنها کمی بیشتر از فالگوش ایستادن باشد ولی هنوز انگار شبح مبهمی از آن در ذهنم باشد و چنین بود که کوزه‌ای را بر زمین می‌زدند و آن را می‌شکاندند. آنچه که من به خاطر می‌آورم این چنین است که در شکل جدید این رسم، گاهی اوقات، مواد آتش‌زا در کوزه قرار می‌گرفت و به عنوان جزئی از مراسم آتش بازی نیز محسوب می‌شد. آن گونه که مرحوم نفیسی در مقاله "چهارشنبه‌سوری" اشاره می‌کنند، در این مراسم کوزه آب ندیده را از پشت‌بام بر زمین می‌انداخته‌اند و مقصود از شکستن آن، دفع قضا و بلا بوده است.( یادآور می‌شوم که هنوز هم رسم است وقتی که چیزی ناخواسته می‌شکند، گفته می‌شود که "قضا و بلا بود" و یا مثلاً برای رفع نظر(نظر زدن/نظر کردن/چشم زدن/ چشم زخم) یا . . .، تخم مرغ خام، می‌شکنند). البته، جناب آقای جنیدی قائل بر این نظر هستند که در این مراسم، کوزه‌هایی را که طی یک‌سال استفاده کرده بودند، می‌شکاندند تا در سال جدید از کوزه‌های نو استفاده شود.(به نظرم می‌رسد که هر دو وجه، چه شکاندن کوزه‌های آب ندیده و چه کوزه‌های کهنه، ممکن است که صحیح باشد و شاید اختلاف‌ها مربوط به  تفاوت‌های زمانی یا مکانی بوده است و در هر حال در این اواخر، کوزه صرفاً برای همین مراسم خریداری می‌شد.)

 

 

-   آب‌پاشیدن بر رهگذران: یکی دیگر از رسوم این شب بوده است که در شکل قدیمی آن، بر سر بام خانه‌ها منتظر می‌ایستاده‌اند و بر سر رهگذران آب می‌ریخته‌اند. البته آب‌پاشیدن در برخی آیین‌های دیگر هم وجود داشته است و هم‌اکنون نیز "آب‌بازی" به ویژه در تابستان یکی از سرگرمی‌های شادی‌بخش کودکان است و علاوه بر این، خوش‌بختانه هنوز هم «آب» دارای تقدس، زیبایی و ... است که جلوه‌هایی از این موضوع را می‌توان "در ریختن آب، پشت سر مسافر"(برای آن که سفر او به سلامت باشد و زودتر برگردد)، قرار دادن آن در  "سفره‌ی هفت سین نوروز"، "روشنایی دانستن آن، هنگامی که آب ناخواسته بر زمین می‌ریزد" و ... در نظر آورد.(همچنین آب در اسلام از نگاه دینی به عنوان آنچه که، هر چیز دیگر از آن زنده شده است –و جعلنا من الماء کل شیء حی- و همچنین در نگاه مذهب شیعه با توجه به رویداد کربلا و برخی روایت‌های ذکر شده در مورد دخت پیامبر اکرم، یک اِلمان یا عنصر نمادین و سمبلیک می‌باشد).

 

 

-   آش امام زین العابدین: این آش که با توجه به بیمار بودن امام سجاد در واقعه عاشورا به "آش زین‌العابدین بیمار " یا " آش بیمار" نیز معروف است برای شفای بیماران نذر و طبخ می‌شده است. ظاهراً این آش، همان "آش شله‌قلمکار" می‌باشد که هم‌اکنون گرچه پختن آن به عنوان یکی از رسوم شب چهارشنبه سوری، رایج نمی‌باشد، اما به طور مستقل و به عنوان یک نذر در مناسبت‌های مذهبی مورد استفاده قرار می‌گیرد. طبق نظر مرحوم نفیسی در جشن چهارشنبه سوری، این آش را در خانه‌ای که بیمار وجود داشته است، می‌پخته‌اند تا بیماری به سال بعد منتقل نشود و پس از طبخ، فرد بیمار از آن می‌خورده است و بقیه آش را نیز بین تهی‌دستان تقسیم می‌کرده‌اند.

 

 

-   گره زدن چادر: با توجه به این رسم، گوشه چادر یا لباس خود را گره می‌زدند و از فردی می‌خواستند که این گره را بگشاید؛ چنانچه فرد خارج از خانه بوده است، در این‌جا نیز از اولین رهگذر، می‌خواسته است که این گره را برایش بگشاید.(رسم گره زدن هنوز در "سیزده به در" با گره زدن سبزه به ویژه برای جوان‌های "دم‌ ِ بخت" و یا خانم‌های تازه ازدواج کرده -برای فرزنددار شدن- مرسوم است؛ البته افراد دیگر هم که آرزویی دارند ، چه زن و چه مرد، معمولاً سبزه گره می‌زنند. یکی دیگر از جلوه‌های گره زدن چادر یا ... که تا همین اواخر هم کمابیش رواج داشت، مربوط به زمانی بود که چیزی گم می‌شد؛ در این وضعیت هم گوشه چادر را گره می‌زدند و بیان می‌داشتند که "بخت دختر شاه‌پریان را گره زده‌اند" و باز کردن آن را منوط می‌کردند به پیدا شدن آن چه که گم کرده بودند و به دنبال آن می‌گشتند).

 

 

  استاد نفیسی در مقاله "چهارشنبه سوری" رسم‌هایی را معرفی نموده‌اند که در این قسمت به برخی از آن‌ها اشاره می‌کنم.

 

 

n     فال گرفتن با بولونی(که نوعی کوزه‌ی کوچک با دهانه‌ی گشاد بوده است)

 

 

n  کندر و خوشبو(مراجعه خانم‌ها به مغازه‌ای رو به قبله و سفارش دادن کندر و قبل از خرید، گریختن از آن و بعد مراجعه به مغازه‌ی دیگری رو به قبله و سفارش اسفند و این بار هم قبل از آوردن اسفند توسط صاحب مغازه، گریختن از آن و بالأخره مراجعه به سومین مغازه‌ی رو به قبله و خرید کندر و اسفند از آن)

 

 

n  آویختن طناب از روزنه بخاری و یا ... و بالا کشیدن آن(از این روزنه طناب را به داخل اتاق می‌فرستاده‌اند و افراد داخل خانه هر چه که در نزدیکی‌شان وجود داشته است به طناب می‌بسته‌اند؛ طناب را دوباره بالا می‌کشیده‌اند و با توجه به این‌که چه چیزی به طناب بسته باشند، برای خود و زندگی‌شان در سال جدید، فال نیک یا بد می‌گرفته‌اند)

 

 

n  آویختن شال و بالا کشیدن آن(که در آن آجیل، میوه خشک‌ یا ... قرار می‌داده‌اند و گره می‌زدند)

 

 

n  توپ مروارید(این توپ در میدان ارک تهران قرار داشته است که زنان و دختران برای برآورده شدن آرزوهای‌شان از آن بالا می‌رفته‌اند و یا از زیر آن می‌گذشته‌اند. شبیه این توپ در بعضی شهرهای دیگر هم وجود داشته است)

 

 

 

 

 

  با یاد کردن از استاد سعید نفیسی، یاد مرحوم دکتر بهروز نفیسی نیز -که اقبال درک حضور ایشان را داشتم- به خاطرم آمد؛ روان تمام آنانی که برای نگه‌داشتن و گستردن نیکی‌ها کوشیدند، شاد و جاودان.

 

 

مهدی رزاقی mrazaghy@mail.com

 

 

 

 

 

   + مهدی رزاقی - ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

همیشه پیش از آنکه فکر کنی، اتفاق می‌افتد. برای رسول ملاقلی‌پور

  او هم چه ناگهان! رفت.

  بعد از دیدن "نسل سوخته" می‌گفتم، انگار شطحیات عارفی است که می‌خواهد هر چه را مانده است،  یک‌جا بگوید؛ انگار برای "ملاقلی"،  این آخرین مجال حرف زدن بوده و می‌خواسته همه‌ی حرف‌هایش را یک‌جا بگوید. 

 بعد از دیدن "میم، مثل مادر" باز، همان یاد به خاطرم آمد.

 انگار این بار هم، او حس صادقی داشت.

 

 وقتی از این «سفر» ملاقلی‌پور با خبر شدم، یاد این شعر مرحوم فروغ فرخزاد افتادم:

 

به مادرم گفتم: « دیگر تمام شد»

 

گفتم:« همیشه پیش از آنکه فکر کنی

 

- اتفاق می‌افتد

 

باید برای روزنامه تسلیت بفرستم».

 

 

 

 

یادش زنده و روانش شاد و جاودان

 

   + مهدی رزاقی - ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

حرف دیروز(7)- یاد بعضی نفرات/المراجعات

   دیدن، دریافتن، شنیدن، چشیدن، آگاه شدن و فهمیدن یا درک حضور کسانی در اوج(حتی تنها به اندازه ظرف اندک خود و نه به قدر درخور آنان )، گاهی آدمی را در مواجهه با موضوعات یا کسانی از آن دست، از آن جنس یا در آن عرصه، چنان می‌کند که به کم یا حتی شاید معمول در آن طبقه هم، دیگر دل‌آرام  نباشد، قانع نباشد؛ یعنی اینها پیش آن قله، رنگ می‌بازد. گاهی در صحبت با دوستان این مضمون را می‌گویم که در اوج بودن "قدر مادر"، فرزند را سخت پسند می‌کند.

 

 

 

 

   یاد "المراجعات" در دلم احیاء شده بود. خبر از مناظره‌ای شنیدم؛ گفتگویی که برای تقریب بین مذاهب و وحدت امت اسلامی برگزار خواهد شد. خبر از گفت و شنودی که قرار است میان شیخ یوسف قرضاوی، رییس اتحاد جهانی علمای مسلمین(از گروه‌های سنی) و آقای هاشمی رفسنجانی صورت پذیرد. گرچه پوشش خبری آن چنانی توسط صدا و سیما، درباره این مناظره صورت نگرفت، اما به صورت مستقیم توسط شبکه الجزیره پخش شد.

 

   یاد "المراجعات" در دلم احیاء شده بود؛ اما شوق برانگیخته شده بسیارم، برآورده نشد. یاد نامه‌ها و نوشته‌های تبادل شده میان علامه سید شرف‌الدین عاملی و شیخ سلیم بشری(رئیس وقت دانشگاه بزرگ الازهر)، گََرد «المراجعات» برچشمانم نشسته بود.این هم از همان اوج‌هایی است که آدمی را در برابر غیرش سخت پسند می‌کند. تا آنجا که در خاطرم هست و اگر اشتباه نکنم، ظاهراً دیدار و گفتگویی میان این دو عالم بزرگوار شیعی و سنی در مصر انجام می‌پذیرد و پس از بازگشت علامه سید شرف‌الدین، این گفتگوها در قالب نوشتن نامه‌هایی(بیش از صد نامه) ادامه می‌یابد. این مجموعه نامه‌ها مجلد و با عنوان المراجعات منتشر شده است. ادب گفتگو در این مجموعه نامه‌ها، همیشه برایم جذبه‌ای داشته است که حتی درس آن شیرین‌تر و دلخواه‌تر از مضامین عقلی آن‌ها بوده است. این دو انسان‌‌ِ ِ در جایگاه خود وارسته، تصویر زیبایی از اخلاق و ادب مواجهه دو صاحب رأی را پیش چشم آدمی به تماشا می‌گذارند.

 

   در گفتگو، داشتن انصاف، روحیه علمی، دوری از حب و بغض، کنار گذاشتن پیش داوری، شوق حقیقت یابی، گذشتن از کوشیدن برای اثبات خود، زیر پا گذاشتن من نفسانی، دانستن و داشتن زبان و ادبیات مشترک(ترمینولوژی)، داشتن سنگ بنا و مبانی مورد اجماع دو طرف(اصول موضوعه)، اشتراک بر سر مقصود و قصد و هدف یا هدف‌های معین گفت و شنود، لازمه امیدوار بودن برای نتیجه گرفتن از آن است. این همه، «باید» است و بایسته است و شایسته. در اصطلاح و علم منطق از تمام شیوه‌های موجود برای گفتن، یا گفتن و شنیدن(شاید بین حدود بیش از10 روش)، تنها یکی از آن‌ها، این چنین است و واجد چنین شرایطی و لا‌غیر. یعنی فرق است، میان مجادله و سفسطه و خطابه و . . . با مناظره. با بودن آن توصیف‌ها، شوق وصول به حق و حقیقت، چنان می‌کند که افراد دارای اختلاف نظر یا حتی تضاد اندیشه، به دلیل و حجت این هدف مشترک(یافتن حقیقت و نه اثبات خود)، هم داستان و دستان می‌شوند و این هم راهی و هم رأیی(در مقصود) مهر و مودت می‌آفریند و این همه به جای بغض و کینه و صف‌آرایی و جبهه‌گیری بین دو متخاصم خواهد بود که می‌خواهند حرف خود را به کرسی بنشانند و حریف را مغلوب کنند.(در نوشته‌ای با نام "شوق و مهر" به این موضوع پرداخته‌ام که اگر که توفیقی باشد، در یکی از پُست‌ها آن را می‌آورم، ان‌شاءالله.)

 

  حالا بگذریم و فقط چند موضوع که درباره این مناظره اخیر به نظرم رسید:

 

-         گویا عملاً اجماع نظر درباره هدف گفتگو وجود نداشت.

 

-     یک طرف گفتگو با مباحث نظری و بنیادی مورد اختلاف بین دو طرف، بحث را شروع کرد و طرف دیگر به مسائل روز سیاسی و ژئوپلتیکی پرداخت.

 

-     وجود مبانی مشترک و مورد توافق دو سوی گفتگو کمتر مورد توجه قرار گرفت و یا عملاً نقش کمتری برای آن در پیشبرد فرایند گفتگو لحاظ شد.

 

-     یک طرف گفتگو بیشتر به بحث درباره جزئیات(با برشمردن 8 عنوان و سرفصل مشخص) پرداخت و طرف دیگر بیستر به بیان کلیات بسنده می‌نمود.

 

-     یک طرف گفتگو به شرح مصداق‌های واقعی(مورد کاوی) درباره گلایه‌های خود و یا به عبارت دیگر علل ایجاد اختلاف پرداخت و طرف دیگر برای پرهیز از ورود به موارد اختلافی، و با تصریح درباره این موضوع، از بیان پاسخ‌های مبسوط  یا بیان موارد مشابه در طرف مقابل پرهیز کرد و یا کمتر اشاره نمود.

 

-     به رغم این‌که یک طرف این گفتگو خود اشاره می‌کند که مسائل اختلافی نباید در حضور عامه مردم بحث شود، اما ایشان خود در این برنامه که از رسانه عمومی پخش می‌شد، به طرح این موضوعات پرداخت.

 

-     با توجه به هدف‌هایی مانند تقریب مذاهب، وحدت امت اسلامی، کمک به حل مشکلات یا بحران‌های عراق و ...  شاید  قسمت‌هایی از این گفتگو نقض غرض و یا بی‌تأثیر در آن مسیر بود.

 

-         مجری برنامه نیز، مناسب و بی‌طرف عمل می‌کرد و این موضوع نیز از مزایای نسبی این برنامه بود.

 

   یاد "المراجعات" در دلم احیاء شده بود؛ شوق برانگیخته شده بسیارم، برآورده نشد. گََرد «المراجعات» برچشمانم، نشسته بود.

 

 

 

 

معرفی چند کتاب:

 

-         "المراجعات"، علامه سید عبدالحسین شرف الدین موسوی عاملی

 

-         "اهل سنت واقعی"، دکتر محمد تیجانی تونسی، ترجمه سید جواد مُهری

 

-         "از آگاهان بپرسید"، تیجانی، ترجمه مهری

 

 

-         "آن‌گاه ... هدایت شدم"، تیجانی، ترجمه مهری

 

 

-         "بهار کشمیر"، علی اکبر سعیدی سیرجانی

 

 

-         ترجمه المراجعات، محمد جعفر امامی

 

-         "رهبری امام علی در قرآن و سنت"، محمد جعفر امامی

 

 

-         "حق‌جو و حق‌شناس"، علی اصغر مروج خراسانی( گزینش و بازنویسی ترجمه المراجعات، بر اساس ترجمه محمد جعفر امامی)

 

 

-         "نقش ائمه در اسلام"، علامه مجاهد سید مرتضی عسگری(این مجموعه ابتدا 14 جلد بود که دو جلد دیگر هم به آن اضافه شد)

 

 

-         عبدالله بن سباء و دیگر افسانه‌های تاریخی، علامه عسگری

 

-         "سیری در تعالیم اسلام"، علامه محمود شلتوت

 

 

-         "باب الحادی عشر للعلامه الحلی"، ویرایش دکتر مهدی محقق(عربی و درباره اصول پنج‌گانه دین)

 

 

-         "الحیاة"، استاد محمد رضا حکیمی

 

 

-         "اسرار آل محمد"، سلیم بن قیس هلالی

 

 

-         آثار سید حیدر آملی

 

  و چند نکته:

 

-     ظاهراً علامه عسگری بودند که پیشنهاد می‌کنند به عوض واژه‌های شیعه و سنی از "اهل ولایت" و "اهل خلافت" استفاده شود.(شیعه را سنی‌ترین مذهب معرفی می‌نمایند)

 

-     برخی افراد، اصول پنج‌گانه را به اصول دین(توحید، نبوت و معاد) و اصول مذهب(عدل و امامت) تقسیم می‌کنند؛ ولی از آنجا که، به نظر شیعه، این مذهب چیزی افزون بر دین اسلام نیست، بنابراین پیشنهاد می‌شود که به عوض آن از "اصول مشترک" و "اصول غیر مشترک" استفاده شود.

 

-     برای رسیدن به یک مقصد مشترک، لازم است که هر دو طرف موضوع این اراده را داشته باشند و اگر فقط حتی یکی هم نخواهد، این مقصود برآورده نمی‌شود.

 

-         مذاهب غیر از شیعه نیز، عدل را به عنوان یکی از صفات خداوند باور دارند، گر چه آن را جزء اصول ندانند.

 

-         قاطبه مسلمانان، در مذاهب مختلف، نسبت به اهل بیت حب و مودت دارند.

 

-         ان‌شاءالله قسمت‌هایی از نوشته "شوق و مهر" را در پُست‌های بعدی، خواهم آورد.

 

-         عنوان این نوشته، برگرفته از یکی از سروده های نیما یوشیج می‌باشد:

 

 یاد بعضی نفرات /  روشنم می‌دارد /  ...

 

قوتم می‌بخشد /  ره، می‌اندازد/  و اجاق کهن سرد سرایم /  گرم می‌آید از گرمی عالی دمشان

 

نام بعضی نفرات /  رزق روحم شده است /  وقت هر دل‌تنگی /  سویشان دارم دست /

جرأتم می‌بخشد /  روشنم می‌دارد.(نیما یوشیج)

   + مهدی رزاقی - ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

حرف دیروز(6)- این رسم توست، ایستاده بمیری

برای سرخ گل ترانه‌ای خسروانی* و سرخ گل خونین این باغ، خسرو گلسرخی **

 

  چندی پیش قسمت‌هایی از دفاعیات خسرو گلسرخی از تلویزیون پخش شد. همیشه او برایم دارای احترام بوده و نگاهم به او در برابر دیگرانی، که شاید هم مسلک او نیز بوده‌اند یا شاید حتی در دوره‌هایی از تئوریسین‌های آن تفکر نیز محسوب می‌شده‌اند(مانند آقای احسان طبری)، متفاوت بوده است. در این نوشته(پُست)، بخش‌هایی از دفاعیات او را، برای مطالعه علاقه‌مندان، می‌آورم. مرجع متن این دفاعیات، سایت ایترنتی خبرگزاری آریا(سرویس رسانه آریا) می‌باشد؛ البته کل متن موجود در این سایت را نیاورده‌ام و  بخش‌های محذوف را با علامت «. . .» مشخص کرده‌ام. همچنین برای روان‌تر شدن متن، آن را علامت‌گذاری(سجاوندی) کرده‌ام و ممکن است کلمه‌ای را اضافه کرده باشم که این را هم با علامت «] [ » متمایز نموده‌ام.

 

  پیش از پرداختن به آن متن هم، معرفی برخی از آثار مرحوم گلسرخی:

 

 

"ای سرزمین من"(مجموعه شعر)، که به کوشش «کاوه گوهرین» منتشر شده است.

 

"سیاست هنر، سیاست شعر"، که در آن زمان با نام "خ. گلسرخی" منتشر شده است.

 

"نیما و حقیقت خاکی"، که در آن زمان با نام «خسرو تهرانی» منتشر شده است.

 

"ادبیات توده"، که در آن زمان با نام «خسرو تهرانی» منتشر شده است.

 

"واپسین دم استعمار"(ترجمه)، که در آن زمان با نام «خسرو کاتوزیان» ترجمه شده است.

 

گلسرخی، همچنین  با نام «دامون»(نام واقعی فرزند او و عاطفه گرگین) و «خ. گ.» نیز نوشته‌هایش را منتشر می‌کرد.

 

*: این عبارت برگرفته از توضیحات ذکر شده برای سروده‌ "عاشقانه‌ها" در مجموعه «سجاده‌های معبد خون»(فرهنگ رزاقی) است که پیش از پیروزی انقلاب و در سوگ مرحوم گلسرخی سروده شده است.

 

**: این  عبارت بر گرفته از متن تقدیمی قطعه "نقش" در مجموعه «طعم تلخ مجرد» از سروده‌های آقای فرهنگ رزاقی است.( به شهادت "پیشانی نوشت" این قطعه، گلسرخی گه‌گاه این شعر را زمزمه می‌کرده است.)

 

قسمت‌هایی از آخرین دفاعیات خسرو گلسرخى 

  ان‌الحیاة عقیده و جهاد. سخنم را با گفته‌اى از مولاحسین، شهید بزرگ خلق‌هاى خاورمیانه آغاز مى‌کنم. من که یک مارکسیست-لنینیست هستم براى نخستین بار عدالت اجتماعى را در مکتب اسلام جستم و آن‌گاه به سوسیالیسم رسیدم. من در این دادگاه براى جانم چانه نمى‌زنم و حتى براى عمرم،من قطره‌اى ناچیز از عظمت خلق‌هاى مبارز ایران هستم خلقى که مزدک‌ها و مازیارها و بابک‌ها، یعقوب لیث‌ها ،‌ستارها و حیدراوغلى‌ها، پسیان‌ها و میرزا کوچک‌ها، ارانى‌ها ،‌ روزبه‌ها و وارطان‌ها داشته است. آرى من براى جانم چانه نمى‌زنم چرا که فرزند خلق مبارز و دلاور هستم. از اسلام سخنم را آغاز کردم. اسلام حقیقى در ایران همواره دِین خود را به جنبش‌هاى رهایى‌بخش ایران پرداخته است. سید عبدالله بهبهانی، شیخ محمد خیابانى‌ها نمودار صادق این جنبش‌ها هستند و امروز نیز اسلام حقیقى دِین خود را به جنبش‌هاى آزادى‌بخش ملى ایران ادا مى‌کند. هنگامى ‌که مارکس مى‌گوید: "در یک جامعه طبقاتى، ثروت در سویى انباشته مى‌شود و فقر و گرسنگى و فلاکت در سویى دیگر، در حالیکه مولد ثروت طبقه محروم است." و مولا على مى‌گوید: "قصرى برپا نمى‌شود مگر آن‌که هزاران نفر فقیر گردند."، نزدیکى‌هاى بسیارى وجود دارد. چنین است که مى‌توان در این تاریخ از مولا على به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و نیز از سلمان پارسى‌ها و اباذر غفارى‌ها.

 

  زندگى مولاحسین نمودار زندگى کنونى ماست که جان بر کف براى خلق‌هاى محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه مى‌شویم. او در اقلیت بود و «یزید»، بارگاه، قشون، حکومت و قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد. هر چند یزید گوشه‌اى از تاریخ را اشغال کرد ولى آن‌چه که در تداوم تاریخ تکرار شد، راه مولا حسین و پایدارى او بود، ‌نه حکومت یزید. آن‌چه را خلق‌ها تکرار کردند و مى‌کنند راه مولا حسین است. بدین‌گونه است که در یک جامعه مارکسیستى اسلام حقیقى به عنوان یک روبنا قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامى را اسلام حسینى و اسلام على ]را[ تایید مى‌کنیم.

 

 اتهام سیاسى در ایران نیازمند اسناد و مدارک نیست؛ خود من نمونه صادق این‌گونه متهم]های[ سیاسى در ایران هستم؛ در فروردین ماه، چنان که در کیفرخواست آمده به اتهام تشکیل یک گروه کمونیستی -که حتى یک کتاب نخوانده‌ است- دستگیر مى‌شوم، تحت شکنجه قرار مى‌گیرم (یکى از عمال ساواک فریاد مى‌زند:دروغه) و خون ادرار مى‌کنم؛ بعد مرا به زندان دیگرى منتقل مى‌کنند؛ آن‌گاه هفت‌ماه بعد دوباره تحت بازجویى قرار مى‌گیرم که توطئه کرده‌ام. دو سال پیش حرف زدم واینک به عنوان توطئه‌گر در این دادگاه محاکمه مى‌شوم. اتهام سیاسى در ایران اینست که زندان‌هاى ایران پر است از جوانان و نوجوانانى که به اتهام اندیشیدن و فکرکردن و کتاب خواندن توقیف و شکنجه و زندانى مى‌شوند. آقاى رئیس دادگاه! همین دادگاه‌هاى شما آن‌ها را محکوم به زندان مى‌کند. آنان وقتى که به زندان مى‌روند و برمى‌گردند دیگر کتاب را کنار مى‌گذارند، مسلسل به دست مى‌گیرند. باید به دنبال علل اساسى گشت، معلول‌ها فقط ما را وادار به گلایه مى‌کند؛ چنین است که آن‌چه ما در اطراف خود مى‌بینیم فقط گلایه است. در ایران آنان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه مى‌کنند. چنان‌که گفتم من از خلق جدا نیستم و نمونه صادق آن هستم این نوع برخورد با یک جوان، کسى که اندیشه مى‌کند، یادآور انگیزایسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایى است. یک سازمان عریض بوروکراسى تحت عنوان فرهنگ و هنر وجود دارد که تنها یک بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است که به نام "اداره نگارش" خوانده مى‌شود. هر کتابى قبل از انتشار به سانسور سپرده مى‌شود درحالی‌که در هیچ کجاى دنیا چنین رسمى نیست و بدین‌گونه است که فرهنگ مومیایى شده -که ]بر[خاسته از روابط تولیدى بورژوازى کمپرادور در ایران است- در جامعه مستقر گردیده است و کتاب و اندیشه مترقى و پویا را، ]با[ سانسور شدید خود، خفه مى‌کند؛ ولى آیا با تمام این اعمالى که صورت مى‌گیرد، با تمام این خفقان، مى‌توان جلوى این اندیشه را گرفت؟ آیا در تاریخ، شما چنین نمودارى دارید؟ خلق قهرمان ویتنام نمودار صادق آن است. پیکار مى‌کند و مى‌جنگد.... در ایران ما با ترور افکار و عقاید روبه‌رو هستیم؛‌ در ایران حتى به زبان‌هاى بالنده خلق‌هاى ما، مثل خلق‌هاى بلوچ،‌ ترک و کرد اجازه انتشار به زبان اصل نمى‌دهند، چرا که واضح است آن‌چه که باید به خلق‌هاى ایران تحمیل گردد همانا فرهنگ سوغاتى امپریالیسم ... مى‌باشد.توطئه‌هاى امپریالیسم هر روز به گونه‌اى ظاهر مى‌شود؛ اگر شما در زمانى که نیروهاى آزادى‌بخش الجزایر مبارزه مى‌کردند آن زمان را در نظر بگیرید،‌ خلق الجزایر با دشمن خود رودررو بود؛ یعنى سرباز،افسر و گشتى‌هاى فرانسوى را مى‌دید و مى‌دانست دشمن اینست، ولى در کشورهایى نظیر ایران دشمن مرئى نیست. بلکه فى‌المثل در لباس احمد آقاى آژدان دشمن را فرو مى‌کنند، که خلق نداند دشمنش کیست. در اینجا، آقاى دادستان اشاره‌اى به رفرم اصلاحات ارضى کردند و دهقان‌ها و خان‌ها- که ما مى‌خواهیم بیاییم و به جاى دهقان‌ها، بار دیگر خان‌ها را بگذاریم. این یک اصل بدیهى و بسیار ساده تکامل اجتماعى است که هیچ نظامى قابل برگشت نیست؛ یعنى هنگامى‌که برده دارى تمام مى‌شود،‌ هنگامى‌که فئودالیسم به سر مى‌رسد، نظام بورژوازى درمى‌رسد. اصلاحات ارضى در ایران تنها کارى که کرده، راه‌گشایى براى مصرفى کردن جامعه و «آب‌کردن» اضافه تولید بنجل امپریالیسم است. در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است، شرکت‌هاى زراعتى و شرکت‌هاى تعاونى. امپریالیسم در جوامعى مثل ایران براى این‌که جلودار ]انقلاب‌های[‌ توده‌اى بشود ناگزیر است که به رفرم‌هایى دست بزند....

 

رئیس دادگاه: از شما خواهش مى‌کنم از خودتان دفاع کنید

 

گلسرخى : من دارم از خلق‌ام دفاع مى‌کنم.

 

رئیس دادگاه: شما به عنوان آخرین دفاع از خودتون دفاع بکنید و چیزى هم از من نپرسید. به عنوان آخرین دفاع اخطار شد که مطالبى، آن‌چه که به نفع خودتان مى‌دانید در مورد اتهام بفرمایید

 

گلسرخى: من به نفع خودم هیچى ندارم بگویم، من فقط به نفع خلقم‌ حرف مى‌زنم. اگر این آزادى وجود ندارد که من حرف بزنم مى‌توانم بنشینم.

 

رئیس: همانقدر آزادى دارید که از خودتان به عنوان آخرین دفاع، ‌دفاع کنید

 

خسرو گلسرخى: من مى‌نشینم، مى‌نشینم، من صحبت نمى‌کنم.... 

 

 

   + مهدی رزاقی - ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ٩ اسفند ۱۳۸٥

که یاد یاران خوش است

چند نفر از رفقای قدیمی، با کامنت‌هایی که برای متن «مکتوب» و دو-سه متن قبل از اون گذاشته بودن، بازم اون روزها رو به‌ یادم آوردن. باز هم یاد دوره تدریس و مدرسه، اردو بردن بچه‌ها، سفر، دانش آموزهای ارمنی کلاسها‌مون. یاد دنبال لوکیشن گشتن از ورامین تا جماران، پژو یا فیات قدیمی، سهند4، کوچه باغ‌ها، کوبه و کلون، خونه‌ی امام.

 

 ممنون برای یاد کردن‌هاتون از دوست‌ها و از عزیزهایی که امروز کنارمون نیستن و مرسی برای همه نظرات.

 

 خدا نگهدار عزیزانتون باشه

 

   + مهدی رزاقی - ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; ٩ اسفند ۱۳۸٥

زاد روز حضرت موسی بن جعفر الکاظم

میلاد امام صبور مبارک

   + مهدی رزاقی - ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ٦ اسفند ۱۳۸٥

مکتوب

   به یاد و برای خاطر و خاطره هنرمند فقید و دوست خوبم، "حسن محزون"؛ فیلم‌سازی که سال‌هاست و بسیار زود ما را بی حضورش باقی گذارد و با یاد برادر شهیدش.

 

   "حوض خون"، "کریسمس مبارک" و "معلم جدید" از جمله فیلم‌ها و فیلم‌نامه‌های مرحوم محزون بود و خاطراتی از کنار او بودن در بعضی از کارهایش  بر دلم نشسته است؛ روزهای کار و کمک «انجمن سینماگران»، «مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی»؛ روزهای "راز گمشده"، آخرین کار او –که باز هم کنار او بودم(و تنها نسخه این فیلم، به سان رازی سر به مُهر، گم شد).

 

   یاد آقای آفریده نیز به خاطرم آمد و برای او در پیوسته ماندن کمک‌شان به ساخت فیلم‌های کوتاه امید توفیق دارم.

 

 

 

 

   خاتون سلام. دلم هوایی شده بود که یه جور دیگه صدات کنم. بهت گفتم، خاتون. اصلاً راستش رو بخوای، اسمت رو "بانو" صدا کردم. گفتم قلم رو به دل میسپرم، هر چی خواست بنویسه، هر کاری خواست بکنه؛ اصلاً یک روزی رو "میر نوروز" باشه؛ بعد هم . . . هرچه باداباد. میدونی؟ دل آدم مثه بچه آدم میمونه. هرزگاهی میذاره هر کاری که هواش رو کرده، انجام بده. بالا بپره، پایین بپره، آتیش بسوزونه. رو چمن بازی کنه و . . . ؛خلاصه، آخه نور چشمِ آدمه. خاتون یادته قبلاً یه بار گفته بودم که:«خیر و میل- تا میل هست( اون چیزی که میلش وجود داره) در ظاهر و واقعاً دست و پا میزنه تا عوضش کنه و به خیر برسه. یه جوری دلگرمی داره که میل هست یا شاید همیشه بمونه و این هم وظیفش رو انجام داده، فارغ از نتیجه- ولی وقتی میل میره و خیر می‌یاد، احساس غم داره»، بعد هم ، و در واقع قبل هم، نوشته بودم:"حتماً خیر همینه و وقتی یه کم بگذره، آروم میشم." خاتون خدا میدونه برا این دل بسته شدنها و کنده شدنها، پیر شدم و آروم نشدم. خاتون دعوای اینکه این خیره یا میله، این میل‌ ِ خیره؟ یا این خیره میل هم هست یا نه، دست و پا زدن واسه اینکه آروم بشیم، بدتر آدم رو خسته میکنه. باز گلی گوشه جماله این کاغذ و قلم. یه بار یکی از همین میلها پا شده ‌بود و هی یه ریز میگفت، کانّه سرِ کلاسه، پا شده بود و یه ریز میگفت" آفا اجازه! میشه بریم بیرون؛ آقا شماره 1 داریم". القصه، جای همه چیز باز یه قلم و کاغذ تدارک دیدم و نوشتم و نوشتم، که آن خط نوشته هرچی که بود، بالأخره چند دقیقه کوتاه بود و بعدش شاگرد کوچولوی مدرسه ما دیگه ساکت شده بود. به درس هم گوش میکرد. اتفاقاً آخر اون نوشته باز اصلاً انگار آب رو آتیش بود. انگار همه چیز به آرومی قبل از جار و جنجال آقا پسر بود. اصلاً میخوام بگم انگار که اون جار و جنجال، خیالی بود. آخر اون خط نوشته، این جوری بود:" . . . گُرهای آن لحظه هیچ به یاد هرم آن شبهای پیشین می‌اندازدت؟ . . .  به گمانت چرا؟             یادت هست که روزی از پای برهنه و اندام کِز کرده از سرما میگفتی؟ چمران و پیرمرد کنار خیابان را به یاد داری؟ شوق چشم برگرداندن از زن رهگذر هنوز در خاطرت هست؟"

 

     بارها و بارها هی دلم خواسته بنویسم، هی حرفها هجوم آوردن و هی قبل از اینکه به کاغذ و قلم برسم، سرریز شدند و اون موقع دیدم اگه بخوام چیزهایی که دقیقه‌های پیش زمزمه کردم، بنویسم دیگه باید فکر کنم؛ منم که این رو دوست نداشتم؛ چون موقع گفتن، زبونم رو به دلم سپرده بودم و نمی‌خواستم موقع نوشتن خودکارم رو به فکرم بسپرم. این جوری بود که از اون مثنوی حرفهام فعلاً این قدری که دیدی دوباره - بازم- به دنیا اومده، زاده شده و متولد شده. خوب هنوزم که – به امید خدا- داریم پیش میریم تا ببینیم آخرش کجا میریم.

 

   بازم توکلت علی الله. بازم افوض امری الی الله و بازم نستعین بالله. یعنی خلاصه ریش و قیچی دست ما نیست، دست خودشه. به قول عربها « مکتوب».

 

   بی‌بی بعضی وقتها خیلی معلقم. اصلاً حساب-کتابِ کارم معلوم نیست. اما مغز کلام اینه که دنبال یه چیزم که یه وقتی"سکینه" صداش میکنم، یه موقع «شکیبا». روی جلد همین دفتر نوشتم، " حرکت، حقیقت، عدالت، یقین، آرامش، شادمانی و شادابی". یه موقع میمونم که آرامش بهتره یا شادمانی. خلاصه کش و قوس وجود داره.

 

   . . . انگار اونقدر هوای آروم شدن به سرت زده که خودت دوست داری چوبی رو خراطی کنی و کنده کاری کنی؛ حالا میخواد چماق باشه، میخواد عصات باشه. اما یه چند ساعتی از ترکه لاجرمها دوری و کاری حتی به پرچین حصار ساز نداری؛ اما، اما یه چیزهایی هست که هیچ وقت – پناه بر خدا- پا روی اونها نمیذارم. اصلاً وقتی همه چیز رو به دل میسپرم، مجنون پیشه‌تر هواشون رو دارم، ترو خشکشون میکنم و مواظبم که مبادا بچّان. صداقت این طوریه، ای بسا خیلی جاها، عقلانیت هم برام از همین قماشه؛ جل الخالق!. . .

 

   حضرت خاتون بیداد کردی وقتی گفتی:« دلم برای انسان می‌سوزد که تنهایی، او را ویران می‌سازد و دروغ، او را حیوان»

 

مرغ محبتم من کی آب و دانه خواهم  با من یگانگی کن، یار یگانه خواهم(؟) (معینی کرمانشاهی)

 

   . . . تازه مدتی است که گمان میکنم همه" خوش گل" هستند؛ چرا که آفرینش جنبه رحمانی خداوند است و سرشت و گِل همه قشنگه.( و تو هم میدانی که کلمه قراردادی است برای بیان معنایی)

   و از دست دادن هر خوب دریغ است یا هر سکینه

   + مهدی رزاقی - ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; ۳ اسفند ۱۳۸٥